((سردار قبيله بّر و بليده اي))

واقيعت بيش نيست ، ده سال پيش  زماني كه پدر بزرگ ام زنده و در قيد حيات بود ديدم با مادر بزرگ ام دعوايش شده من رسيدم و ديدم  مادر بزرگ ا م از ناراحتی گريه مي كند. من رسيدم و از او پرسيدم چه شده است.

 گفت: پدر بزرگ ات به من توهين كرده است.  گفتم چه گفته است. گفت :( رند مني ميري چاكر چوكنت   بّر مني سروكي خر چوك ) من هم در جوابش گفتم شما هم به او مي گفتي (رند همائت دادر وسبي نشتگ    يي پچارمات كه مند و بلو نشتگ انت )نارحت شد وگفت : تو نبايد اين را می گفتی

 گفت: من از يك خانواده بزرگ به دنيا آمدم  .

كه همه به خوش قولي  امانت داري وغيرت زبان زد اقوام بلوچ ديگر بودند. داستان از اين قرار است حاكمان بزرگ در يكي از ايالات بلوچستان غربي امروزه بنام بر بالقطر معرف است  كه دو برادر بنام هاي ميرو  و مغول معروف بودند جد بزرگوارم مغول نام داشت  بيش از سي سال بود حاكم آن منطقه بود به عدالتگری معروف بود ميگويند او رسمی داشت كه در  هر ماه تمام رؤساي ده و روستا ها را جمع مي كرد و از حال آن منطقه يكي يكي  از آنها سوال مي كرد ومشكلات آن منطقه را حل مي كرد زندگي مردم به خوبي و کامروایی مي گذشت تا اينكه روزي يكي از قبايل اطراف از مغول گله كرد و از او پرسيد :چه شده او از شرم چيزي نمي گفت  تا اينكه تمام سران قبایل هاي مختلف رفتند و آخر وقت مغول او را نزد خود نگاه داشت تا اينكه گفت: شما برادر زاده اي داري كه در بازار ما با يكي از دختران  محله ما بد كاري ميكند .

و بعد مغول از او پرسيد: او چه وقت به بازار شما ميآيد؟ آن مرد گفت: صبح وقت طلوع آفتاب  وقتي كه خورشيد در آسمان ظاهر می شود.حاكم  دستور داد مرد به خانه اش برود و بعد به نوكرش دستور داد، كه اسلحه اش را آماده كند آن زمان اسلحه ها تپانچه بودند بغير از حاكمان كسان ديگر نداشتند .

حاكم شروع به تميز كردن تفنگ كرد  همسر و خانواده اش گفتند: شما داري چكار مي كني؟ گفت: من خيلي وقت شكار نكردم مي خواهم فردا صبح شكار بروم .  اسب ها را آماده كنيد  همه آماده شكار شدند مغول تمام شب را با عبادت گذراند تا اين كه وقت آمدن برادر زاده به بازار  شد. مغول به طرف قسمت جنوبي قلعه  و بالاي  ديوار رفت منتظر ماند تا به محزي كه  سوار اسب ظاهر شد شليك كرد .  همه اهالي قلعه  باخبر شدند،  خيلي  نوكران خود را سری به حاكم رساندند.

 خان دستور داد :كه من آهوي شكار كردم پايين  قلعه افتاده برويد آن را  بياوريد.

نوكران با شتاب به پايين قلعه رسيدند و با ديدن جسد برادر زاده  خان و اسب اش که بالاي سرش  ايستاده بود نوكران با گريه جسد برادر زاده  خان را بر مي دارند و به قلعه مي آورند . حاكم دستور مي دهد كه تمام سران قبايل مختلف را دعوت می كند و  همه آن روز حاضر شدند . دستور داد: كه هر كسي از اين مرد شكايت و گله ای دارد بيايد  هيچ كس نيامد دستور داد دختري كه با اين رابطه داشته را بياوريد دختر را آوردند.  به دختر گفت: حلالش كن  و با يكي از پسران خودش عقدش داد .و به همه دستور داد  هفته ديگر همه اينجا حاضر شويدخبر مهمي دارم.

ادامه دارد ......

مردی از جنوب بلوچستان چشم گشود( قسمت سوم)

همان طور که گفته بودیم که رضاشاه توسط انگلیس برکنارشد و فرزندش احمد رضا  را برای ادامه حکومت انتخاب کردند.

آخرین بازمانده از همراهان دوست محمد بارکزائی که غلام قادر رندبود توسط حکومت پهلوی بصورت تبعیدی در شهر تهران به این شرایط آزاد شد.

1-حق برگشت به بلوچستان را ندارد.

2- هر روز حضور در کلانتری.

تنها شرط برای برگشت به دیارش همسری از نژاد فارس برگزیند و به دنیا آوردن فرزند از همسر تهرانی  می توانست به بلوچستان برگردد.

غلام قادر  رند با ازدواج یکی از دختران قبایل ایرانی و بدنیا آمدن فرزند از ایشان به بلوچستان برمی گردد . و تمام ماجرا تیرباران شدن پدرش و دوست محمد را به خانواده خود بازگو می کند که هنوز از زبان بچه های این خانواده گوش به گوش نقل شده که ما به دیار و وطن خود خیانت نکردیم و نام ننگین به خود نمی پذیریم و بزرگان و اجدادمان اسم بزرگی در تاریخ بلوچستان داشته اندو برای مردم بلوچستان و دیار عزیزشان زحمت های فراوانی کشیده اند.

بعد از دستگیری دوست محمد و میر شکر هر دو آنها به تهران فرستاده می شوند . غلام قادر گفت: من در این وقت 18 سال داشتم به همراه پدرم به تهران منتقل شدیم که در آنجا تمام سران قبایل بلوچستان و بعضی از سران قبایل خودشان را تسلیم حکومت پهلوی کردند و بعضی ها گرفتار شده بودند.

رضا شاه جلسه بسیار مهمی برگذار می کند و تمام  سران قبایل بلوچ در حضور خود می خواهد و خود را تسلیم حکومت نمایند در این زمان حکم شاه را اجابت نمودند . و رضا شاه قول داده بود که به سمت خود برگزیده می شوند و از طرف حکومت مرکزی حقوق می گیرند و اسلحه و مهمات آنان را دولت مرکزی تامین می کند . باید زیر پرچم ایران خدمت کنند.

در بین سران قبایل مردی بود که اسم او در تاریخ پنهان است در میان مجلس شاه بلند می شود و میگوید: اگر تمام حاکمان قبایل این شرط شاه را قبول کنند و تعهد بدهند ولی من قبول نخواهم کرد من این را می دانم که بلوچستان نه مال پدر دوست محمد است نه مال پدر من و نه مال سران قبایل دیگر بلکه این دیار شریف و مقدس مال بلوچها است ما نماینده بلوچیم و حتی در قبال دادن خاک آنها خودمان را فدا خواهیم کرد و این ننگ را به خودمان نمی پذیریم وظایف ما خدمت به بلوچستان است نه خیانت به مردم.

در میان جمع افسران حکومتی شاه یکی بنام سرپاسبان محمد علي خان  بلند می شود با لعنی تند و زشت می گوید: بلوچها آدم های نفهم و سگ می باشنداز این قرارداد چه می دانند در این وقت میر شکر رند مجلس شاه را ترک می کند .

می گوید: دوست محمد شما و دوستانتان هم خود را حاکم می دانید بلوچ نیستید اگر بلوچ بودید آرزو می کردی که زمین دهان باز می کرد و در آن فرو می رفتید.

ادامه دارد............

مردی از جنوب بلوچستان چشم گشود( قسمت دوم)

به دعوت حاکم بمپور او به بمپور رفت.و در آنجا با دوست محمد خان آشنا شدکه آنها دوستان خوبی برای همدیگر شدند . دوست محمد برای ثبات جوانمری او رسم رفاقت امتحاناتی از وی گرفت وگفت : اسلحه و مهمات حاکم را فراهم نماییدو فرماندهی سپاه را حاکم به این جوان واگذار کرد.اسم این جوان میر شکر  رند بود و بعد از اینکه بهرام خان حاکم بزرگ بلوچستان از دنیا رفت . ادامه حکومتی را به دوست محمد خان واگذار کرد در زمان حکومتی دوست محمد بارکزائی میر شکر رند را به عنوان سرلشکر حکومت بلوچستان معرفی کرد.

 سردار امير دوستمحمد خان با همراهی میر شکر رند ،تا اواخر سال 1307 ش. 1928 م. بر ايالت بلوچستان حكمراني كردند و از محل درآمد اراضي خلاصه دولت ،ضمن آباد كردن  نواحي مختلف، دويست تن غلام ويژه مسلح استخدام نمود و اسلحه زيادي نيز تهيه كردند .

در آخرین جنگی که با حکومت ایران داشتند دستگیر و به تهران منتقل شدند . کسی از تیرباران شدن دوست محمد و دوستش میر شکر هیچ واقیتی بیان نشده است .و تنها بازمانده این خاطره دردناک و غم انگیز پسر میر شکر رند به نام غلام قادر رند بود که سنش به هیجده سالگی نرسیده بودو به همین خاطر توسط این رژیم فاسد تیرباران نشد و در سیاه چال های شاه پهلوی در بند بود.

تا اینکه رضاه شاه توسط انگلیسها از حکومت برکنار شد و فرزند ایشان را به جای آن گماشتند.

ادامه دارد....

 

حمله رضاشاه پهلوی در بلوچستان تا  در عصر امیر دوست محمد خان

پهلوي

دراواخر دوره قاجاريه براثر سوء تدبيرورفتارغيرانساني برخي از حكام وقت دراخذ ماليات وغيره مجدداً نفوذ واستيلاي دولت كاهش يافت وبتدريج كار به جايي رسيد كه دخالت ماموران دولتي به كل

از خاك بلوچستان قطع شد و دولت براي اخذ ماليات بلوچستان به خان هاي با نفوذ محل موسل شد.

سرداران و خان هاي مزبور نيزاز ضعف دولت مركزي استفاده مي كردند و به جاي اين كه براي دولت كار كنند،پايه استقلال خود را مستحكم مي نمودند وپس ازچندي هرناحيه ازبلوچستان تحت نفوذ

يكي ازرؤساي طوايف بلوچ درآمد.

درسال 1332 ه. ق درغياب سعيدخان بليده اي،رئيس طايفه بليده اي، به بمپور وارد شد وتمام اراضي

آن جا را تصرف كرد. دراين تاريخ جنگ جهاني اول آغاز شد وبلوچستان را نيز دربرگرفت وسبب

يك سلسله انقلاب هايي در بلوچستان شد.

از آنجايي كه اين انقلاب ها برخلاف مصالح وسياست هاي استعماري دولت انگليس بود،آنها دولت را

مجبور به انجام يك رشته عمليات نظامي در بلوچستان كردند. از اين رو در منطقه سرحد عمليات عليه

عشايردامني(طوايف گمشادزهي وياراحمدرهي)شروع شد وازسوي ديگر هياتي انگليسي به رياست

ماژور كيز به منظور مذاكره با سرداربهرام خان باركزايي به ايران آمد. اين هيات ظاهراً موفق شد كه

بهرام خان،حكمران ایرانشهر وبمپور،را وادار به اطاعت ازدولت مركزي ايران نمايد. با اين توافق تا

اندازه اي بلوچستان آرامش يافت.

درهمين زمان حسين خان فرزند سعيدخان،به نیکشهر حمله كرد واملاك پدري خود را كه اسلام خان بليده اي تصاحب كرده بود،متصرف شد واسلام خان نيز درزدوخورد سال1296 ه. ش به قتل رسيد.

ازآن پس سرداربهرام خان باركزايي مورد توجه واحترام عموم رؤساي بلوچ قرار گرفت وعنواني

پيدا كرد و حكومت تمام نواحي بلوچستان را به دست آورد.

سرداربهرام خان درسال1299 ه. ش درگذشت و دوباره سرداران بلوچ زد وخورد با يكديگر را آغاز

كردند وازهرناحيه اي شورشي برخاست. پس ازفوت سرداربهرام خان، سرنوشت بلوچستان ومردم آن

به دست سرداراميردوست محمدخان باركزايي،برادرزاده ي بهرام خان،افتاد. وي درقسمت اعظمي از

بلوچستان نفوذ خود را گسترش داد.

 ناحيه سراوان را كه داراي آب وآبادي و نخيلات بسيار بود قلعه هاي محكمي نيزداشت ،به پدرش ،علي محمد خان، و برادر خود انوشيروان خان ،واگذار كرد و در هر يك از قلعه ها تفنگ چياني گمارد كه حفاظت آن منطقه را بر عهده داشتند.

سردار امير دوستمحمد خان باركزايي،در نظر داشت روشي در پيش گيرد كه دولت مركزي تا حدودي از دخالت مستقيم در امور بلوچستان خود داري كند و از آنجا كه در اين هنگام دولت مركزي نفوذ خود را در سر تا سر كشور گسترش داده بود،نمي توانست از سرزمين بلوچستان صرف نظر نمايد و همانند گذشته آن منطقه را به حال ملوك الطوايفي باقي گذارد.

بديهي است ادامه اين وضع براي دولت قابل تحمل نبود،از اين رو مسئولان ارتش در تاريخ 29 شهريور ماه سال 1306 ش./1927م.گزارش جامعي درباره بلوچستان و تقاضاي لشكر كشي به اين منطقه را به رضا شاه تسليم نمودند. پيشنهاد مزبور تصويب شد،ولي اجراي اين عمليات به سال بعد موكول گرديد.

در اوايل تابستان سال 1307ش./1928م.تيپ سیستان به خاش رفت و در آنجا مستقر گرديد.

در تاريخ پانزدهم مرداد ماه همان سال، يك ستون توپخانه صحرايي به فرماندهي ارسلان ميرزا شمس، از مشهد به بلوچستان اعزام گرديد.

در اين هنگام،سردار امير دوست محمد خان باركزايي به مركز احضار شد،ولي از اين دستور اطاعت ننمود و از سوي دولت مركزي از حكومت بلوچستان عزل گرديد و مراتب به ساير سرداران بلوچ ابلاغ گرديد. سردار امير دوستمحمد خان با قواي دولتي به جنگ پرداخت و سرانجام پس از زد و خوردهاي پي درپي، از نيروهاي دولتي شكست خورد و در بهمن ماه سال 1307ش.تسليم شد و به تهران اعزام گرديد.

امير دوست محمد خان را روز هفده فروردين سال 1308 ش.نزد رضا شاه بردند،وي شرحي درباره عقب افتادگي بلوچستان بيان نمود و اضافه كرد كه عدم توجه به بلوچستان موجب پاره اي حوادث شده است كه اميد است مورد عفو قرار گيرد.

رضا شاه،دستور داد كه امير در تهران اقامت كند و يك نفر از سوي شهرباني وي را زير نظر قرار دهد و همراه او باشد ،مشروط بر اين كه هر گز از تهران خارج نشود وماهيانه مبلغ سيصد تومان حقوقبه وي پرداخت گردد.چند ماهي بدين ترتيب سپري شد.امير دوست محمد خان در مراسم سلام هاي رسمي نيز شركت مي كرد.

((وي در تاريخ 19/8/1308 ش. به اتفاق شكر محمد رندبلوچ (یکی از نوادگان میر چاکر رند) ،(و خادم خودش غلام مشتری)،وسرپاسبان شهرباني براي شكار به سوي ورامين حركت كرد.در ورامين شكر محمد رند به این علت سرپاسبان محمد علي خان  که به بلوچ ها توهین کرده بود(در محل مجلس رضا شاه به بلوچ ها ناشی و سگ خطاب کرده بود) به قتل رساند و بعد با اتومبيل از بيراهه و از طريق سمنان و كوير به طرف بلوچستان حركت كردند. اتومبيل آنان در بين راه خراب شد و سر انجام در دي ماه همان سال در نزديكي سمنان دستگير و به تهران اعزام شدند. زیرا شاه برای دستگیری این اشخاص بزرگ جایزه گذاشته بود.پس از ورود به تهران امير دوست محمد خان را به حضور شاه بردند،رضا شاه از وي سئوال كرد كه اين چه كاري بود كه كردي؟ امير فقط در پاسخ گفت:تقدير چنين بود.

سرانجام سردار امير دوست محمد خان باركزايي  و شکر محمد رند در دادرسي ارتش به اعدام محكوم شدند ودر تاريخ26 دي سال 1308 ش.حكم درباره نامبرده گان اجرا گرديد.

بعد از اعدام دوست محمد بارکزائی و شکر محمد رند .

تنها بازمانده ای که سن کمی داشت و تیرباران نشدو حکم ممنوع الخروج دایم ایشان از تهران توسط رژیم  فاسد پهلوی صادر شده بود غلام قادر رند فرزند ارشد شکر محمد رند بود این واقعیت به نقل قول این شخصیت بزرگ(غلام قادر رند) بیان شده است. تمام باقی مانده  عمرخود را در تهران گذراندو در آنجا فوت نمود.))

از زمان دستگيري امير دوست محمد خان،در نقاط مختلف بلوچستان ،پادگان نظامي مستقر شد و چنانچه اغتشاشي ايجاد مي شد ،بلا فاصله سركوب مي گرديد.

در سال1310ش. سردار جمعه خان اسماعيل زايي ،رئيس طايفه اسماعيل زايي، سر به شورش بر داشت،اما از سوي دولت، مجازات گرديدو به همراه طايفه اش به شيراز تبعيد شدو مدتي طولاني در آن استان تحت نظر بود.

در ناحيه كوهك كه سرداران و خان ها ياغي شده بودند،مورد حمله قواي نظامي قرار گرفتند واز سوي سر تيپ البرز ،فرمانده تيپ وقت ، حكم اعدام گروهي از بلوچ ها صادر شد. اين عمل نا جوانمردانه وحشت ونفرتي در دل بلوچ ها ايجاد كرد كه هنوز هم بدان مثال مي زنند.

 

سردار امير دوستمحمد خان،تا اواخر سال 1307 ش. 1928 م. بر ايالت بلوچستان حكمراني كرد و از محل درآمد اراضي خالصه دولت ،ضمن آباد كردن  نواحي مختلف، دويست تن غلام ويژه مسلح استخدام نمود و اسلحه زيادي نيز تهيه كرد .

بلوچستانءِ تاریخ

نبیسوک: میر گل خان نصیر

رجانکار: ناصر محتشمی

سیمی بھر

بلوچانی حکومتءِ بُنگیج

بلوچانی حکومتءِ تاریخ گؤں "برزکوھی" یا "براھوئی" ٹکءَ بنگیج بیت، اِشاں ھمایان اَنت کہ باز پیش چہ رندانی ٹکءَ، کلاتءِ کَش و کِرّاں آتکگ و آباد بوتگ اَنت، و چوش کہ نبیسگ بوتگ، اِے زمانگءَ سیوا نامے چہ ھندو دراویدی ٹکءَ کلاتءِ حکومت اَت ـ کساس پانزدھمی سدیءِ میانجیءَ مُغلانی آیگ دیم پہ ھندوستانءَ بنگیج بوت و سیواءِ راج چہ اِشانی زھمانی زھہءَ نہ رکت اِتنت ـ اے زالم و زوراک و تارجگر و نیم وحشین مُغلان َسیواءِ راجءَ مزنیں پروشے دات و آیانی بادشاھیءِ تھت اِش ھم پچ گپت ـ کلاتءِ سرا زالمیں مُغلانی حکومتی بنگیج بوت ـ چوش کہ مُغلانی جنگی حکم اَت، سیوائی دراویدیانی پیرمرد و زالک، چک و جنین درستان اِش وتی زھمانی زھہءَ دات و ورنایان اِش ھم کشت اَنت ـ

میرو

ھرچہ کہ میر کمبرءِ رندپداَت و آییءِ چُک و اوبادگ اِتنت، رَند چہ آیی میروانی مشھور بوت اَنت و اے زمانگءَ براھوئی ٹک بلوچانی سردارت ـ میرو وھد شناس و سکیں بھادرے بوتگ ـ آیی چہ اے جاورانی بدلیءَ سوب چست کنگءِ کوشش کت، و ھالات و جاورانی مطابقءَ آییءَ وتی بھادریں لشکر زرت و گوں مُغلانی بست و جنگءَ گلائیش بوت، و پہ آیانی وشنودی و رازی کنگءَ چپر، زیارت و دشتگورانءَ چہ دراویدیاں و ماراپ، سیاہ کنب، گدر و سورابءَ چہ جدگالانی دستءَ زت و آیانی درپدر کت اَنت و وت اے دَمگءِ واھند بوت ـ گڈ چہ اے بدلیاں میرو گوں وتی راجءَ سک واکدار بوت ـ

چنت سالءَ رند کہ مُغلاں ایرماد بوت اَنت و پہ ھندوستانءِ حکومتیءَ دلچسپی اِش بوت، کلاتءِ حکومتی نزور بوت ـ ارغوانءِ لشکر چہ کندھار چست بوت و کلاتءِ سرا اُروشی کت ـ اے وھدا مُغلاں نزوراِتنت پروش اِش وارت، زنوّن بیگ ارغوان کلاتءِ تھتءَ گپت و واھندی کت ـ اے وھدا سردار میرو بیراں بوتگ اَت، بلے آییءِ بچ میرعمر بلوچانی سرداراَت ـ رند چہ اِدا بلوچانی حکومتیءِ تاریخ بنگیج بیت ـ

(1) میر عمر

میر عمر، میروءِ بچ گڈ چہ پتءِ بیرانیءَ سال 1511ءَ پہ بلوچانی سرادریءَ گچین کنگ بوت ـ میرعمر وتی پتءِ وڑا ھم باز ھژار و وھد شناسیں مردے بوتگ ـ چہ بازیں سوبمندیں جنگاں کہ گوں جدگالان کنت، راجءِ تھا آزیز بیت ـ اے زمانگءَ زنّون بیگ ارغوان چہ کندھارءِ حاکمءِ، شاہ بیگ ارغوانءِ نیمگءَ کلاتءِ حاکم اَت ـ میرعمر اے وھداں سوراب و نغار نشتگ اَت، بلے پہ وت چن و لانچ کنگااَت کہ پدا کلاتءَ چہ ارغوانءِ دستءَ پچ بگرایت ـ

سال 1530ءَ وھدیکہ کامران مغل ارغوان خاندانءَ ماں کندھار پروش دات، گڈا زنّون بیگءِ واک ھم ماں کلاتءَ کمزور بیت ـ میرعمر ھمے روچانی ودارءَ کنگا بیت، وتی بھادر و دلیریں لشکرءَ زوریت کلاتءِ سرا اُروش کنت ـ زنّون بیگ باز جھد کنت، بلے آزمودہ و بھادریں بلوچانی دیما گیشتر داشت نکنت، پروش وارت و دیم پہ افغانستان تچیت ـ میرعمر کلاتءَ پچ گریت و بلوچانی ھکومتءِ بنردءَ ایر کنت ـ

سردار شیھک رند و گوھرار لاشاریءِ اروش کلاتءِ سرا

اے زمانگءَ سرادر شیھک رند گوں وتی بچءَ میرچاکر و میرگوھرام لاشاری گوں وتی ٹکان چہ مکرانءَ چست بوتگ اِتنت و دیم پہ جھلاوانءِ کھچر و ملگزاران پہ مال جنی و کھچری آتک اَنت ـ وھدیکہ میرشھیک رند و میرگوھرام لاشاری سھی بوت اَنت کہ میرعمر کلاتءَ گپتگ و حکومتی کنگااِنت، گڈا چہ وتواھی و حسدانی آسءِ گرمیءَ ھژم گپت اَنت و پہ میرعمرءِ پروش دئیگا لانچ اِتش ـ پہ اے ھاترا کہ میرشیھک رند و میرگوھرام لاشاری وتا درستیں بلوچ ٹکانی سردار زانت، و اے چیزاِش اوپار کت نکت کہ دگہ کستریں ٹکے مئے سردار ببیت ـ اِشانی زندا درآمدانی سرداری بزان پہ رند و لاشارءَ سکین بدیں ھبرے بوتگ ـ گُڈ چہ اے ھالءَ میرشیھک رند و میرگوھرام لاشاری وتی مھلوکءَ چہ کوہ و کوچگاں چت و مچ کت اَنت و گوں مزنین لشکرے کلاتءِ سرا اُروش اِش کت ـ

چونائیءَ بلوچانی نام وت ماں وتی جنگانی تھا پہ بدی گرگ بیت ـ میرعمر گوں آیاں دیم پہ دیم بوت، کلاتءِ دیما مزنین جنگے بنگیج اِش کت، آسرءَ میرعمر ٹپی و بیران بوت ـ آییءِ ٹکءَ ھم پروش وارت و درپدر بوت اَنت ـ میرشیھک و میرگوھرام کلاتءَ گپت و تھتءِ سرا نشت اَنت ـ میرعمرءِ جنءَ مھنازءَ وتی یکیں بچ بجار کہ آ وھدی کسانین چکے اَت زرت و مستونگءِ نیمگءَ شت و اودا خواجہ خیل ٹکءِ میار بوت ـ  

(2) کلاتءِ سرا میرچاکر و گوھرام ءِ ھکومتی

ھما ڈول کہ پیشءَ گشگ بوت، میرچاکر و میرگوھرام چہ بلوچی وتواھی و ھشکین زاتی تعصب آں میرعمرءِ بڈا کپت اَنت و جنگ اِش کت ـ توری آیاں رند چہ میرعمرءِ پروش ورگا کلاتءَ گپت، بلے چہ دگہ بازیں نیمون و کارانی سببءَ آیاں کلاتءَ نشت و حکومتی کت نکت ـ مستریں گپ اِشی اَت کہ ناں میرچاکرءَ و ناں میرگوھرامءَ، ھچ یکے چہ آیاں حکومتی کنگءِ زانت نیست اَت ـ چہ یکیں جاہءِ نندگ و حکومتی کنگا پہ مال واری و گوں وتی ٹکاں ماں کوہ و دشتاں آزاتیں زندگی و گداں نشینیءِ شوک آیانءَ گیشتر ھست اَت ـ آیاں گدان نشینی زندا رستگ و مزں بوتگ اِتنت ـ یک جاہ نندگ و حکومتی کنگءَ آیان مزنیں بڈ و بارے زانت ـ کوہ و کوچگانی آزادی اِش چہ شھری زندءِ پابندیان شرتر زانت ـ توری دو سال آیاں کلاتءِ سردار بوت اَنت بلے اِدا حکومتی اِش نہ کت ـ سردیاں کچی و گرماگاں ساراواں آیانی پُل و پانچءِ جاگاہ بوت اَنت ـ

دومی گپ اِشی اَت کہ میرچاکر و میرگوھرامءَ وت ماں وت جیڑہ ھست اَت ـ یک و دومیءِ سرداری اِش اوپار کت نہ کت ـ وت ماں وت سیاد اِتنت، بلوچان گشنت سیاد چہ سیادءَ کہ کمتر بوت گوشے بُرّ ـ گڈا بلوچی حسد و کینگانی ھسابءَ ناں میرچاکر، میرگوھرامءِ حکومتیءَ اوپار کت کت و ناں میرگوھرام میرچاکرءِ حکومتیءَ، و ھر دوئینانی قبیلہ واکمند و پرزور اِتنت ـ پہ ھمش ھچ یکے چہ آیاں تھم کت نکت کہ دیما بکنزیت و کلات بگریت و حکومتی بکنت ـ

سیمے چوش ھم بوت کنت کہ آیانی قبیلہ رند و لاشار مکرانءِ گرمیں ھندءِ و مالدار و شوانگ اِتنت، پہ ھمش حکومتی کت اِش نکت ـ آیانءَ پہ مال چارینیءَ چہ کلاتءَ گرمتریں و آبادتریں جاگاہ پکاراَت ـ کلاتءِ سردی پہ آیانی مال و جندا باز گران اَت ـ پہ اِش کہ آیاں چشیں سردی و برپءِ رچگ ھجبر ماں وتی زندا ندیستگ اَت ـ اے روچاں کچیءَ جام نندہءِ حکومتی اَت، اودا جاموٹاں پہ آسانی آیانءَ پہ گوزگا نہ اِشت ـ بلے پہ اے ھاترا کہ آیانءَ وتی مال و جند چہ کلاتءِ سردیاں رکینگی اَت و پہ مال چرانیءِ ھاترا گرمین ھند آیانءَ لازم اَت، و کچی یک مزنیں پٹ و سرسبزیں جاگاھے اَت ـ اودا میر چاکر و میرگوھرامءِ کبیلہ جدا جدا آسانتر نشت کت کت ـ و بگیر چہ اِشی پہ آیانی پُل و پانچ کنگءَ سندءِ سیریں جاگاہ نزیک اِتنت ـ  پہ ھمے ھاترا میرچاکر و میرگوھرامءِ شور کت کہ کچیءَ پہ زھم و زور چہ جام نندہ پچ بگراَنت ـ و اے پیم کراراِش کت کہ میرچاکر گوں وتی پتءَ میرشیھک وتی کبیلہءَ بزوراَنت و چہ بولانءِ راہءَ و میرگوھرام گوں وتی بچءَ رامن خان گوں وتی لاشار کبیلہءَ چہ مولہ کچیءِ راہءَ چہ دو نیمگءَ اُرؤش کنان و ملکءَ گران بکن اَنت و کچی ھما جاہءَ کہ گوں یک و دگرا دوچار کپت اَنت، اُودا رند و لاشارءِ سیمسراِنت، و ھر ٹکے وتی گپتگیں ملکءِ سرا سرداری بکنت ـ

کچیءِ سرا میرچاکر و میرگوھرامءِ اُروش

میرچاکر و میرگوھرام گرماگاں کلاتءَ نشت اَنت و ایرھتءَ کچیءَ سرا اُروش کنگءِ بند و بست اِش بنگیج کت ـ میر مندو کہ میرچاکرءِ وسرک اَت کلاتءَ نشت ـ میرچاکر و میرشیھک گوں وتی ٹکاں چہ بولانءِ راہءَ و میرگوھرام و رامن خان گوں وتی لاشار ٹکءَ چہ مولہ کچیءِ راہءَ چہ دو نیمگءَ اُروش اِش کت ـ

 رند و لاشار گوں میرچاکر و میرگوھرامءِ سرداریءَ بازین سالے گوں جام نندہ ماں کچیءِ میدانان جنگ دات ـ آسرا جام نندہ پروش وارت، رندانی ٹکءَ نرمُک، کتہ، ڈاڈر، سبی، باگ، سنی، شوران و لھتے چہ شمالی نیمگءَ گپت و وتی دستءَ کت ـ لاشارءِ ٹکءَ کوترو، گاجان، گنداوہ، جھل جنوبی نیمگءَ گپت اَنت و ھر کس وتی گپتگیں ڈیھہءِ سرا نندگ بنگیج کت ـ

میرچاکرءِ پت میرشیھک ماں سبی بیراں بوت و آیی اِش اللہ دین افغانءِ گنبدءِ کشءَ کہ ذنبولی آسن راہءِ کشااِنت، کبراِش کت ـ

میرچاکر و میرگوھرام کچی نشت اَنت و پدا ھجبر کلاتءِ نیمگءَ چک اِش نجت ـ میرمندو کلاتءَ حکومتی کت ـ تا ھنو آ ٹک مندوانی نامءَ کلاتءَ ھست اَنت ـ

(3) میربجار

میربجار، میرعمر مارواڑیءِ بچ اَت ـ وھدیکہ میرعمر مارواڑی گوں میرچاکر و میرگوھرام جنگ کت، گڈا کلاتءِ جنگا کشگ بوت ـ میربجار آ وھدی کسان اَت ـ آییءِ ماتءَ آییءَ زرت و دیم پہ مستونگ شت و اُودا حواجہ خیل ٹکءِ میار بوت ـ

وھدیکہ میربجار مزن بوت و پہ عقل و ھوش رس اِت گڈا بیڑگیریءِ آس آییءِ دلءَ شھم کشاں بوت ـ ھر چند کہ ماتءَ مناہ کت، بلے میربجارءَ ماتءِ ھبر نہ زرت ـ اے وھدی براھوئی مالداراں کوھانی تھا شنگ و تالان اِتنت و چیرکانی زند گوازینگااِتنت و چہ میرمندوءِ بیما ھچ اِش نہ گشت ـ آیانی سردار جنگ بوتگ اَت ـ گیر چہ اِشی کہ میرمندوءِ ھبرا بہ زوراَنت دگہ ھچ راھے نیست اَت ـ اے جاورا میربجار چہ حواجہ خیل ٹکءَ کمک لوٹ اِت ـ بلے مستنگءِ حواجہ خیلیاں میربجارءَ کمک نہ کت ـ بگیر چہ اِشی میرمندو کلاتءِ ھاکم اَت ـ آیاں یک ورنائےءِ کمک کنگءَ پہ وتی زورءِ چکاسگءَ شریں کار نزآنت ـ حواجہ خیل ٹکءَ دیما چاراِت و ھیال کت کہ اگر میربجار میرمندوءِ دیما پروش بہ وارت، گڈا باند روچ مئے مرک اِں ـ پہ ھم اِش آیاں گوں میربجار ھمراہ نہ بوت اَنت ـ

میربجارءِ دلءِ تھا بیڑگیریءِ آس روک اَت و پہ وتی پتءِ ھونءِ گرگءَ باز تکانسراَت، و باز امیتوار و بھادریں مردے اَت ـ

میربجار یک شپے چہ وتی ماتءِ چماں ناھمدیم بوت وتی پچانی بدل کت و دیم پہ کلاتءَ رھادگ گپت ـ منگوچرءَ گوں لھتے زمیندار دوچار کپت کہ وتی زمینانءَ مینگااِتنت، و میرءِ کسمتءَ اے مردم چہ میرواڑیءِ ٹکااِتنت، بلے پہ اِش کہ میربجار چہ کسانیءَ درکپتگ اَت، آیان پجاہ نیارت ـ میربجار آیانی ھالءَ جستءَ لگ اِت، بلے گشے دھکانانی دل ریش اَت، میربجاری پسہءَ گشت اِش: مندو رند کلاتءِ ھاکم اِنت، چاکر و گوھرام کچیءِ جنگا دلگوش اَنت، و بزگيں میرعمرءِ بچ بجار مستنگءَ چہ خواجہ خیلءِ ٹکءَ چانوگ گرگ و ورگااِنت، آییءَ وتی پتءِ ھونءِ گیرت نگریت و نہ اِت و چہ ھنوگيں جاورا سوب چست نکنت ـ

میربجارءَ کہ دھکانانی ھبر اِشکت، دلجم بوت کہ اِشاں آییءِ ھمدرداَنت ـ گڈا میربجارءَ وتی نام گوں آیاں گشت و وتی پجاری کت ـ آیاں کہ اے ھبرا اِشکت، سک وشھال بوت اَنت و ھما شپا شپ میربجار اِش سیاھی ٹکءِ کماشءِ کرّا چپرءِ دمگءَ برت و سر کت ـ

میربجارءِ اُروش کلاتءِ سرا و آییءِ گراگ

میرسیاھی میرواڑیانی کماش اَت و چپر نشتگ اَت ـ میرسیاھی گوں میربجارءِ گندگءَ باز وش بوت ـ گوں ھژاری وتی مردمانی یکجاہ کت اَنت و کاسدے روانی دات پہ براھوئی ٹکءَ کہ زوت بیااِت وتارا چپر برسین اِت کہ میربجار آتکگ ـ بلے پدا ھم میرسیاھی باز جھد کت کہ میربجارءَ آرام و سرد بکنت، بلے میر بجار ورنائے اَت گیشتر داشتی نہ کت ـ میربجار میرسیاھیءِ بچانءَ گوں وت ترّینت اَنت و یک روچے بگیر چہ آییءِ سھی کنگءَ چہ لوگءَ درکپت اَنت و کلات شت اَنت و مندویانی یک بگے جت اِش ـ مندوءِ ٹک آیانی پدا کپت و زیارتءِ ھدا دیم پہ دیم بوت اَنت و کسانیں جنگے کت اِش ـ اے جنگءَ لھتے چہ مندویاں کشگ بوت و آ دگراں کہ پشت کپت اَنت، پُشت اِش کت ـ  اے جنگا چار اَپس چہ میرسیاھی اَپساں کہ میربجار گوں وت برتگ اِتنت، کشگ بوت اَنت، کہ اِشانی بدلیءَ وھدیکہ میربجار کلاتءَ گپت، گڈا میربجار چار شبانہ آپ گوں زمین، میرسیاھیءَ دات ـ

میربجار اے جنگءَ مشھور بوت و براھوئی ٹک چہ ھر کجا آتک و گوں میربجار اِش بست ـ کسہ کن اَنت وھدیکہ براھوئیاں اے ھبرا اِشکت، وتی مال و لوگان اِش جنینانی دستءَ دات اَنت و پیرمرد و ورنایاں آتک و گوں میربجار ھور بوت اَنت ـ یک پہ یک براھوئیاں میرعمرءِ ھونءِ گرگءَ وتی فرض زانت ـ

چنت روچانی تھا براھوئیانی مزنين لشکرے چپر میربجارءِ کرّا مچ بوت اَنت ـ میرمندوءَ چہ میرچاکر و میرگوھرامءِ نیمگءَ ھچ وڑیں کمکے نہ رس اِت ـ وھدیکہ براھوئی لشکر یکجاہ بوت، میربجار گیشتر نہ داشت، گوں وتی براھوئی لشکرا کلاتءِ دیما گوں میرمندو دیم پہ دیم بوت اَنت و جنگ اِش بنگیج کت ـ  میرمندو جنگءِ تھا کشگ بوت و مندو ٹکءَ پروش وارت ـ میربجار گوں وتی براھوئی لشکرءَ کلات گپت و کلاتءِ تھا گوست اَنت و ھما روچ براھوئیاں وتی دود و رسمانی وڑا میریءِ پاگ اِش بست و وتی سرداراِش کت

سيرى در فرهنگ مردم سرباز 1

     مردمان سرباز را بلوچها تشكيل مى ‏دهند بنابراين براى شناسايى آنها ابتدا بايد عادات و اخلاق بلوچها را كه در ميان تمامى آنها يكسان است مورد شناسايى و بررسى قرار بدهيم .بعضى ازنویسندگان واقعاً صفاتى را براى بلوچ برشمرده ‏اند كه برازنده و شايسته قوم بلوچ است. مثلاً على ‏اكبر دهخدا به نقل از معجم البلدان در ذيل واژه بلوص آورده است: »طايفه ‏اى باشند چون اَكراد، آنان را بلاد وسيع باشد، ميان فارس و كرمان و... آنان را شوكت و قوّت و عدد بسيار باشد و قوم قفص (كوچ) را كه طايفه ‏اى ديگرند، با همه قوّت از هيچ كس بيم ندارند و بلوچ صاحبان نعمت و چادرهاى موئين باشند و مردمان از بلوچ ايمنند و مردم نكشند و اذيت آنها به كسى نمى ‏رسد، برخلاف قفص. آقاى جعفرى در مقاله ‏اى كه در مجله سخن انتشار داده، بلوچ را چنين توصيف كرده است: بلوچ مردى است آزاده، جنگجو، دلير، مهمان نواز، ديندار، راستگو، درستكار، كاركن.

صفاتى كه آقاى جعفرى براى قوم بلوچ برشمرده است صحيح و مطابق واقع است و بيشتر طوايف چادرنشين و نميه متمدن داراى اين خصوصيات مى ‏باشند. بلوچ انسانى ناموس پرست، دلير، سخت كوش است. مردم بلوچستان تحت تاثير شرايط خاص محيط خويش، پردوام و بردبار هستند و با حداقل امكانات زندگى مى‏كنند. تحمل آنها در برابر سختى ‏ها و مشكلات شايد در هيچ يك از طوايف ايران وجود نداشته باشد. اينان، در دوستى ثابت قدم و وفا دارند، ولى در دشمنى سرسخت و انتقام‏جو هستند.از خصايص بلوچان زود خشمى ايشان است. سخت دلى و تندخوئى بلوچها بدين سبب است كه براى فراهم كردن حداقل زندگى بايد مداوم با دشواريها بستيزند و دايم در تلاش و مبارزه باشند.

 بطور كلى بلوچها مردمى مبتكر، شجاع، درستكار و فرمانبردارند و همواره در برابر حملات اجانب با رشادت فوق‏العاده ‏اى ايستادگى مى ‏نمايند. اين طايفه هنگامى كه خطر مهمى امنيت مملكت را به خطر انداخته، با رهبران بزرگ ملت همكارى نموده ‏اند.

بلوچها نه فقط انسانهايى آزاده، مهمان نواز، راستگو، پراستقامت و دليرند، عليرغم زندگى ماديشان كه به قول اخوان ثالث از تهى سرشار است، استغنايى عجيب آنها را وارسته مى ‏دارد.

مردان بلوچ به ازدواجهاى مكرر علاقه‏اى وافر دارند و اغلب ديده مى ‏شود كه مردى دو تا سه زن اختيار كرده است، با اينحال نسبت به همسر و فرزندان خود علاقه ‏اى فراوان دارند. طلاق را امرى زشت مى ‏دانند و به ندرت اتفاق مى ‏افتد كه همسر خود را طلاق بدهند. بعضى از نكات برجسته در اخلاق بلوچها عبارتند از:

 ميار: ميار به معنى پناهنده است. اگر كسى به مرد بلوچ پناه ببرد، به او پناه مى ‏دهد و تا آخرين قطره خون خودش از او مواظبت و مراقبت خواهد كرد و در اين راه تعصب خاصى به خرج مى ‏دهد. هرچند كه كسى كه به او پناه برده، جرمى را مرتكب شده باشد، ولى جرم برايش مهم نيست، آنچه در نزد او مهم است كسى است كه به او پناه برده است. در ميان بلوچها بدترين فرد آن كسى است كه به ميار خودش خيانت كند و او را پس بدهد.

 حشر و مَدد: يكى ديگر از صفات برجسته بلوچها، همكارى با كسى است كه به كار مشكلى دست زده باشد مثلاً در امر خانه ‏سازى و ساختن مساجد و مدارس، در امور كشاورزى خصوصاً كاشت و برداشت برنج و... به همكارى با يكديگر مى ‏پردازند، بدون اينكه در اين همكارى منافع شخصى آنها در ميان باشد.

 بجّار: اين صفت فقط در ميان بلوچها وجود دارد و نظير آن را در هيچ قوم و طايفه‏اى نمى ‏توان پيدا كرد و هدف از آن گرفتن دست جوان و كمك به او در زمان  عروسى است تا در حين عروسى احساس حقارت نكند و در واقع نوعى پشت گرمى محسوب مى ‏شود. البته در منطقه سرباز به دو طريق به داماد بجار مى ‏دهند: يكى آنكه پيش از مراسم عروسى داماد و يا پدر و عموى وى به نزد خويشان و نزديكان رفته و قصد خود را اعلام مى ‏كند و بدين‏ترتيب هر كسى به فراخور مالى خودش به او مبلغى پول يا گوسفند و... كمك مى ‏كند و ديگرى آنكه در مراسم آخرين شب عروسى بعد از خوردن وليمه و شام، مبلغى پول به عنوان بجار (نات) به داماد مى ‏دهند. البته جوانى كه عروسى مى‏كند و جامعه هزينه عروسى او را مى‏پردازد، مكلّف است به نوبه خود، در بجّار جوانان آينده شركت كند و دين خود را به اجتماع بپردازد مبلغ و ميزان بجار به توان مالى و ثروت و همّت هر فرد بستگى دارد.

 قول: چنانچه بلوچها جهت انجام كارى به كسى قول بدهند، هيچگاه به قول خودشان پشت نمى ‏كنند و بى ‏اندازه به قول خودشان پايدار هستند و پايبندى بلوچها نسبت به قول و قرارشان آنقدر زياد است كه اين كار به صورت يك ضرب ‏المثل درآمده كه معنى آن به فارسى اين است كه: «سر انسان برود، ولى قولش نرود».

  قسم: بلوچها براى اعلام تعهد، وفاى به عهد و پيمان، اعلام برائت خويش از جرمى كه به آنها نسبت داده شده است و همچنين براى ازدياد كينه خود و حتمى ساختن انتقام از شخص يا طايفه ‏اى، قسم مى ‏خورند. و از آنجا كه در ناموس پرسى مبالغه مى ‏كنند، اغلب قسم «زن طلاق» ياد مى ‏كنند و اگر چنانچه اين قسم را ياد كنند، تا آخرين نفس براى عملى كردن قسم خودشان كوشش و تلاش مى‏كنند زيرا در غير اين صورت طلاقهاى زنش را مى ‏دهد. در واقع مى ‏توان گفت كه مهمترين قسم بلوچها، همين قسم «زن‏ طلاق» است و ريشه بسيارى از برادركشى ‏ها در ميان بلوچها، نشأت گرفته از همين قسم مى ‏باشد.

 پتّر: پتّر را مى ‏توان به معنى صلح يا خون بس تلقى كرد. بدينصورت كه اگر چنانچه در يك درگيرى و يا جنگ، يكى كشته شود و يا اينكه زخمى گردد، در چنين مواردى جهت جلوگيرى از گسترش دامنه زد و خوردها و كشت و كشتارها، بزرگان طايفه مجرم به همراه بزرگان ديگر طوايف (در صورت امكان) با موافقت طرف مقابل خود، براى خون بس و اظهار ندامت و پشيمانى و پذيرفتن اشتباه خود، به منزل مضروب يا مقتول مى ‏روند و آمادگى خود را جهت جبران خسارات اعلام مى ‏كنند. در اين جلسه توسط بزرگان قوم، ميزان خونبها و جرم به صورت نقدى و جنسى و ملكى تعيين مى ‏شود و اغلب در زمينه قتل و كشتار، اگر چنانچه فرد قاتل دخترى داشته باشد، دختر خويش را به عنوان خونبها به پسر مقتول مى ‏دهد و آندو با هم ازدواج مى ‏كنند. و نقطه جالب اينكه بعد از اين جلسه، بزرگان طايفه مقتول و مضروب نيز به نوبه خود، يك روز به خانه فرد قاتل يا ضارب مى ‏روند و حتى جرائم تعيين شده را مى ‏بخشند و اين نشان بزرگى شخصيت مردم بلوچ است.

 با توجه به مطالب بالا به اين نتيجه مى ‏رسيم كه بلوچ يك قوم وحشى و خونخوار نبوده و نيست، بلكه او را در بعضى از مواقع خونخوار به بار آورده ‏اند. زيرا كليه صفات بالا نشان از برازندگى وشايستگى مردم بلوچ است.

زناشويى: در منطقه سرباز و بطوركلى در كل بلوچستان، معمولاً پدر و مادر دخترى را به عنوان همسر فرزند خود انتخاب مى ‏كنند كه هم ذات آنها باشد يعنى از نظر قومى از نزديكان و خويشاوندان آنها باشد بنابراين مى ‏توان گفت كه در اين بخش درون همسرى خويشاوندى عموميت دارد. و از طرفى ديگر، از آنجا كه بلوچها نسبت به مذهب تعصب بسيارى دارند، به شيعيان دختر نمى‏دهند ولى معمولاً از آنها زن مى ‏گيرند. در زناشويى ويژگيهاى جسمانى نظير رنگ پوست، قد، سن نقش تعيين كننده‏اى در گزينش همسر ندارند و ازدواجها معمولاً در سنين پايين صورت مى‏گيرند.

 ناف برى: اين شيوه در گذشته ‏هاى بسيار دور در ميان بلوچها رواج داشته و هنوز هم بطور محدود خصوصاً در ميان عشاير رايج است و آن بدين صورت است كه اگر نوزاد دخترى باشد، يكى از اقوام (معمولاً عمو يا دايى) كه داراى پسرى همسال يا بزرگتر از نوزاد باشد، پيشدستى نموده و به ماما يا به اصطلاح محلى «جَنبوگ» دستور مى ‏دهد كه ناف دختر را بنام پسرش ببرد. و اگر چنانچه پدر و مادر نوزاد و دختر قبول كنند، يكدست لباس نوزاد و گاهى چند مثقال طلا كه اغلب به صورت گوشواره است، به مادر نوزاد داده مى ‏شود و بدين ترتيب نوزاد دختر با پسر عمو يا پسر دايى از همان دوران كودكى، نامزد يكديگر به حساب مى ‏آيند. از آن پس پدر و مادر دختر حق ندارند فرد ديگرى را به دامادى قبول كنند، مگر اينكه داماد كوچك فوت كند.

 طلاق: بلوچها معمولاً به ندرت اقدام به طلاق دادن زنهاى خود مى ‏كنند و طلاق را يك امرى زشت مى ‏پندارند و حتى در صورت ناسازگارى با زن خود او را طلاق نمى ‏دهند بلكه در چنين مواردى يك زن ديگرى اختيار مى ‏كنند. مهمترين سوگندى كه بلوچ ياد مى ‏كند، سوگند زن طلاق است. خيلى عصبانى كه مى ‏شود، مى ‏گويد: زنم طلاق، اگر فلان كار را نكنم. فلان كار ممكن است يك كار معمولى يا كشتن يك فرد باشد. بنابراين اين كار را انجام خواهد داد. حال اگر برحسب شرايطى موفق به اين كار نشود، ديگر نمى ‏تواند در جامعه يا روستاى خودش زندگى كند. لذا زنش را طلاق مى ‏دهد. بدين‏ترتيب كه سه عدد سنگ يا سه اسكناس و .. پشت سر خود مى ‏اندازد و به زنش مى ‏گويد كه از اين به بعد، بجاى مادر و خواهرم هستى و به همين صورت زنش را طلاق مى ‏دهد.

 نقش زنان در خانواده: در بخش سرباز اكثر زنان خانه نشين هستند و در جامعه چندان نقشى ندارند و كار مهم آنان تربيت فرزندان و درست كردن غذا و بطور كلى ايفاى نقش مادرى است. بعضى از زنان، خصوصاً زنان مولوى ‏ها و خان ها و در مجموع افراد طبقات بالاى جامعه «سِترى» هستند يعنى در مقابل هيچ بيگانه ‏اى ظاهر نمى ‏شوند و از خانه بيرون نمى ‏آيند. رابطه زن و شوهر بر اساس محبت متقابل استوار است. تهيه لوازم معيشت بر عهده مرد است و اداره خانه و نگهدارى مال شوهر، بر عهده زن مى‏باشد. در خانه تصميم نهائى را شوهر مى ‏گيرد و زن بطور صددر صد مطيع شوهرش مى ‏باشد. البته لازم به توضيح است كه اين روحيه اطاعت پذيرى از شوهر، از يكطرف ناشى از تربيتى است كه در اوان كودكى پدر و مادرش به او داده ‏اند و از طرف ديگر ناشى از عدم آگاهى زن نسبت به حقوقش مى ‏باشد.

 چند همسرى: همانطور كه قبلاً اشاره شد، مردان بلوچ به ازدواجهاى مكرر علاقه‏ مندند ولى با اين وجود به زن و فرزندان خود علاقه ‏اى فراوان دارند. در حقيقت همين كه بلوچها به نان و نوايى برسند و پول و ثروتى بدست آورند، اولين هوسى كه به سرشان مى ‏زند، اين است كه يك زن ديگرى نيز اختيار كنند. ولى با اينحال، زنهاى متعدد يك شوهر بدون جنگ و نزاع و درگيرى و زدوخورد، با يكديگر در يك خانه زندگى مى ‏كنند. مثل اينكه زنهاى بلوچ تعدد زوجات را براى مرد يك امر ضرورى مى‏پندارند، و از اين بابت ناراحت و نگران نمى‏شوند. بطوركلى طلاق در ميان بلوچها كم است. زيرا آن را امرى ناشايست و زشت مى ‏دانند. در صورتيكه شوهرى زنش را طلاق بدهد، تمامى حق و حقوق او را ، موظف است كه بپردازد. بنابراين تعدد زوجات در نظر زنان بلوچ نشانه‏اى از بى ‏علاقگى شوهرشان نسبت به آنها نيست، بلكه نشانه احتياج و نياز است. لازم به ذكر است كه چند همسرى مشكلات فراوانى به دنبال دارد، از جمله آنها: ازدياد جمعيت كشور براثر توليدمثل زياد، عدم تربيت صحيح فرزندان توسط والدين و در نتيجه بزهكار و نابهنجار درآمدن آنها مى ‏باشد.

 روابط فرزندان با والدين: در هر جامعه پدر و مادر، فرزندان خود را دوست دارند و اين يك امر طبيعى است، ولى در مجموع محبت والدين بلوچ نسبت به فرزندان بيشتر از محبتى است كه شهرنشينان به اولاد خود دارند و به همان نسبت نيز روحيه اطاعت پذيرى فرزندان بلوچ از والدين، بيشتر از فرزندان شهرى مى ‏باشد و معمولاً هيچ كارى را بر خلاف نظر والدين خود انجام نمى ‏دهند. بلوچها به دختران عنايت بيشترى دارند، زيرا اگر ميزان توجه پدر و مادر نسبت به دختر كم شود، او در جامعه مطرود خواهد ماند و كسى از او خواستگارى نخواهد كرد. بلوچها با نهايت محبت فرزندان خود را سرپرستى مى ‏كنند و زمانى كه به سن بلوغ رسيدند با حرص و ولع تمام به فكر تأمين سعادت و رفاه آنان در آينده بر مى ‏آيند، براى پسر نامزدى انتخاب مى ‏كنند و تمام هزينه عروسى را متقبل مى ‏شوند. پدران نهايت توجه را مبذول مى ‏دارند كه فرزندان آنها واجبات دينى را بجاى آورند و مسلمانى تمام عيار و كامل باشند. هم اكنون تا حدودى بر اثر ارتباطات، فرهنگ شهرى بر روستاها رخنه كرده است و به موازات آن نيز روابط والدين و فرزندان را تحت ‏الشعاع قرار داده است.

  مراسم تولد و شب شش كودك (شِشِگان):در بخش سرباز معمولاً زايمان زنان بدون حضور ماما و پزشك و توسط يك ماماى محلى كه در اصطلاح محلى به او «جَنْبُوگْ» مى ‏گويند، صورت مى ‏گيرد. بعد از زايمان معمولاً در داخل يك كاسه مقدارى روغن موى خوشبو مى ‏ريزند و آن را به دست يك دختر كوچك مى ‏دهند و اين دخترك روغن را به تمامى خانه ‏هاى روستا مى ‏برد. اين كار دو دليل دارد: اولاً آنكه تمامى زنهاى روستااز زايمان باخبر مى ‏شوند. ثانياً زنهايى كه حامله هستند مقدارى از اين روغن را به سر خود مى ‏مالند و اعتقاد دارند كه از اين طريق از سقط جنين آنها جلوگيرى مى ‏شود. بعد از تولد، مولوى محل يا پدر و برادر نوزاد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه مى ‏خواند تا از همان روزهاى اول زندگى با اسم خداوند متعال آشنا شود. تا شش شب زنهاى روستا به ديدار زائو مى ‏آيند و در شب شعرهايى در وصف نوزاد و سلامتى او و مادرش مى ‏خوانند كه در اصطلاح محلى به آن «چوگان» مى ‏گويند. و در شب ششم مقدارى شيرينى به زنها مى ‏دهند كه به آن «شِشِگان» مى ‏گويند و در ضمن در ابتداى تولد نوزاد، معمولاً يك يا دو رأس بز مى ‏كشند و در راه خدا خيرات مى ‏كنند.

 نامگذارى كودك: بلوچها معمولاً نوزاد اول را اگر دختر باشد به نام مادربزرگش و اگر پسر باشد به نام پدربزرگش نامگذارى مى ‏كنند. برخى روزهاى هفته مانند شنبه، دوشنبه، چهارشنبه، جمعه كه خجسته شمرده مى‏ شوند، براى پسران، رواج دارد، نامهاى دختران معمولاً مركب است. نام خانوادگى بلوچها اغلب مركب و مختوم به «زائى و زهى» (به معنى زاده) است مثل حسين زائى - گمشادزهى و ... در بعضى از روستاها رسم بر اين است كه مادر يا پدر نوزاد، نزد مولوى محل رفته و از او مى ‏خواهند كه اسم نوزاد آنها را انتخاب كند و مولوى نيز قرآن را ورق زده و اسمى براى فرزند آنها انتخاب مى ‏كند. بطور كلى مى ‏توان گفت كه هم اكنون تمامى اسمهاى رايج در ايران و بطور اندك اسمهاى خارجى خصوصاً هندى در سرباز رايج و متداول است. بعضى از اسمهاى رايج عبارتند از:

 اسامى مردان: آهرداد - بهادين - بى‏بگر - پكيرداد (فقيرداد) - چاكر - چراگ خان - دادشاه - داهدا - دوستك - سوالى - شابان - مهراب - نگدى - وشدل - و ....

 اسامى زنان: بى‏بى گل - دربى‏بى - درى ملك - روزاتون - زربانو - گراناز - گل ستون - لال بى‏بى (لعل بى‏بى) - ماهاتون - نازاتون - عايشه - خديجه - زرى - صنم و ....

 مراسم ختنه (بُرُّك):در گذشته معمولاً رسم بر اين بوده است كه كودكى را كه ختنه مى ‏كردند، برايش مثل عروسى، جشن و پايكوبى مى‏كردند و حتى در برخى از جاها بجار دريافت مى‏كردند ولى در حال حاضر چنين رسمى وجود ندارد و يا بسيار كمرنگ است. در برخى از جاها هنوز ختنه كودكان در داخل روستا و توسط يك فرد محلى با وسايل غيربهداشتى و ابتدايى صورت مى ‏گيرد. ولى امروزه اكثراً كودكان را جهت ختنه به خانه بهداشت مى ‏برند و توسط بهيار و يا پزشك آنها را ختنه مى ‏كنند.

 مراسم سوگوارى يا پُرسان: زمانيكه بيمار در حال احتضار يا سكرات باشد، او را رو به قبله مى ‏خوابانند و در حاليكه جان مى ‏دهد، چشمهاى او را مى ‏بندند، پاهاى او را جفت مى‏ كنند، دستهايش را در كنارش مى ‏گذارند، روى او را با چادر يا لحافى مى ‏پوشانند. پس از فوت بيمار يك نفر را براى خبركردن مولوى محل و اقوام و فاميل و همسايگان مى ‏فرستند و اهالى ده براى همكارى در دفن و كفن مرده حاضر مى ‏شوند. در اين حال فرزندان و افراد فاميل گريه و زارى مى ‏كنند. ولى مردان گريه نمى ‏كنند. گريه براى مرد در برابر ديگران بسيار زننده است و ارزش و احترام مرد به خويشتن دارى در برابر ناملايمات است. در هنگام غسل، مرده را در داخل يك پشه بند، بر روى يك تخت مى ‏خوابانند. در غسل دادن مرد را بايد مرد و زن را بايد زن بشويد. بعد از شستشو، بدن ميت را با ادكلن و كافور خوشبو مى‏كنند و در كفن مى ‏پيچند و آنگاه ميت را در داخل تابوت مى ‏گذارند. در موقع حمل تابوت چهارنفر، چهارپايه تابوت را بر دوش خود مى‏گذارند و به طرف قبرستان مى ‏برند. معمولاً بعد از هر ده قدم، افراد ديگرى تابوت را بر دوش خود مى‏گيرند و اين افراد تا محل قبرستان به همين منوال عوض مى ‏شوند. در قبرستان مرده را در يك زمين مسطح، در حاليكه سر او به سمت شمال و پاهاى او به سمت جنوب است، مى‏گذارند. آنگاه مولوى مقابل جنازه رو به قبله مى‏ايستد و ساير افراد در پشت سر او به صف مى‏ايستند و دو ركعت نماز ميت را كه ايستاده برگزار مى ‏شود و ركوع و سجود و تشهد ندارد، مى‏خوانند. در بلوچستان لحد را «كج گورى» مى ‏گويند. بعد از نماز جنازه، مرده را در داخل قبر مى ‏گذارند و بعد از آن روى لحد را با تخته سنگ‏هاى كوچك و گل مى‏پوشانند تا مانع ريزش خاك در درون لحد شود. سپس بقيه گودى قبر را با خاك پر مى ‏كنند.

 اگر فردى شهيد شده باشد، او را غسل و كفن نمى ‏كنند و با همان لباسهايى كه بر تن داشته است ، دفن مى ‏كنند. بعد از دفن دو تكه سنگ در بالا و پايين قبر نصب مى ‏كنند كه به بلوچى (شَك) ناميده مى‏شوند و آنگاه حاضران براى مرده دعا مى‏كنند. محل سوگوارى زنان از مردان جدا است. در حال حاضر سوگوارى معمولاً تا سه روز ادامه دارد در اين هنگام آشنايان براى گفتن تسليت به خانه متوفى مى ‏روند. اين افراد در موقع ورود به محل سوگوارى با صاحب عزا و افراد ديگر سلام و احوالپرسى نمى ‏كنند، بلكه مى‏نشينند و دستهاى خود را بالا مى ‏برند و سوره حمد را مى ‏خوانند و براى تازه در گذشته، طلب مغفرت مى‏كنند و بعد از آن احوال پرسى مى ‏كنند. در گذشته سوگوارى تا يكسال ادامه داشته است. افرادى كه براى تسليت مى‏آيند، معمولاً كمكهايى را به خانواده متوفى مى ‏كنند. در مدت سه روز اول مراسم سوگوارى، هزينه پذيرايى خانواده و بازماندگان فوت شده توسط اقوام پرداخت مى‏شود. در طى مدت سوگوارى، زنانى كه عزا دارند، لباس تيره بر تن مى ‏كنند و تمام زيور و آلات خود را دور مى‏كنند و هيچگونه آرايشى نمى ‏كنند و در هيچ مراسمى شركت نمى ‏كنند و مردان نيز معمولاً شال يا لنگى را به دور سر و گوشهاى خودشان مى ‏پيچند و بدين‏ترتيب ناراحتى خود را اظهار مى ‏كنند.

 دعا و تعويذ: هنوز بعضى از بلوچها در زمان مريضى به ملا و مولوى متوسل مى‏شوند و به درمان از طريق گرفتن دعا اعتقاد دارند. اگر كسى بيمار شود يكى از بستگان او جهت گرفتن دعا نزد مولوى محل مى‏رود و مولوى هم پس از شنيدن شرح حال مريض، دعايى به ارباب رجوع تحويل مى‏دهد، كه معمولاً اين دعا را يا در داخل آب مى ‏شويند و به مريض مى ‏دهند و يا اينكه آنرا در داخل پارچه ‏اى مى ‏دوزند و به صورت بازوبند يا گردنبند درآورده و بر بازو و گردن مريض مى‏آويزند و گاهى هم خود مولوى نزد مريض آمده و با خواندن دعاهايى او را فوت (دم) مى ‏كند.

 معالجه با كتك زدن: در مورد بعضى از ديوانگان، اعتقاد دارند كه جن يا پرى، در درون وجود او راه يافته است و در چنين مواردى، ملا يا جن‏گير را مى ‏آورند. بنا به دستور ملا يا جن‏گير، دست و پاى ديوانه را محكم م ى‏بندند و آنگاه ملا دعاهاى مختلفى را براى بيمار مى ‏خواند و او را فُوت مى ‏كند سپس ديوانه را با شلاق يا چوب، كتك مى ‏زنند تا بي حال شود، زيرا اعتقاد دارند كه اين ضربات به جن كه در بدن بيمار رفته است، اصابت مى ‏كنند و موجب درد و رنج جن و فرار او مى ‏شوند.

 معالجه با طبل و موزيك (دَمال)يا گُواتى: در مورد بعضى از بيماريها نظير نيمّون يا غيره از اين روش استفاده مى ‏كنند. و بيمار با شنيدن طبل و موزيك، شروع به رقص خاصى بنام دَمال مى‏كند كه بيشتر با تكان دادن سر به سمت بالا و پايين همراه است و بعد از نيم ساعت رقصيدن استاد يا مرشدش از او مى ‏پرسد كه چه مشكلى دارى؟ او هم مى ‏گويد فلان چيز را مى ‏خواهم يا فلان بيمارى را دارم. در حقيقت مى‏توان گفت كه اين روش نوعى هيپنوتيزم است. اين مراسم بوسيله »گواتىِ مات« يعنى مادر گواتى رهبرى مى‏شود.

 خوددارى زن حامله از ديدن مرده و مراسم تشييع جنازه: مردم بلوچ اعتقاد دارند كه اگر زن حامله جنازه در حال حمل را ببيند يا چشمش به مرده بيفتد، نوزادى كه در شكم دارد، شور چشم يا »كِل« مى‏شود. بنابراين زن حامله را از ديدن جنازه منع مى‏كنند. و كسى كه از مراسم تشييع جنازه و دفن مرده برگشته،

حق ندارد به خانه ‏اى كه طفلى تازه تولد شده، دارد، قدم گذارد، زيرا اعتقاد دارند كه طفل متولد شده خواهد مرد.

 هَمپاس: اگر حيوانى (گاو يا گوسفند و بز) گم شده باشد، براى اينكه در شب، طعمه درندگان نشود، صاحب آن دام نزد ملاى محل مى ‏رود و ملاى محل هم به طرف صحرا يا كوهستانى كه دام در آن گم شده، مى‏ايستد و دعا مى ‏خواند و سه بار دستهاى خود را مثل كف زدن، به هم مى ‏زند و به طرف كوهستان يا صحرا فوت مى‏كند. بلوچها اعتقاد دارند كه بر اثر اين دعا، هر جانور وحشى كه نزد دام آنها بيايد، دهانش قفل شده و نمى ‏تواند به دام آنها آسيبى برساند. و بعد از مدتى دام گم شده، بدون آسيب ديدگى پيدا مى ‏شود.

 چشم زخم يا نِظَر: بلوچها اعتقاد زيادى به چشم زخم و نظر دارند و براى مصون ماندن از چشم زخم، براى خود و فرزندان خود و حتى حيوانات و احشام خود، از ملايا مولوى دعاى چشم زخم مى‏گيرند و به بازوى خود و اطفال و يا به گردن حيوانات خود مى ‏بندند و اسپند نيز دود مى‏كنند و از چشم كننده مى ‏خواهند كه بيمار را سه بار تف زده و هر سه بار نام خدا و ماشاءالله بگويد.

 تقدير(قضا وقدر): مردم بلوچ بيش از اندازه به تقدير اعتقاد دارند و هر حادثه ‏اى كه اتفاق بيفتد آن را به تقدير نسبت مى ‏دهند و مى ‏گويند كه از همان چهار ماهگى در سرنوشت او چنين نوشته شده است. ولى هيچگاه به دنبال علت حوادث و اتفاقات نيستند.

 ماسَگ: اگر چنانچه كسى به يك كشور خارجى رفته باشد و يا گم شده باشد، و يا براى يك مدت طولانى به وطن خود بازنگشته و هيچ خبرى از او نباشد، در چنين مواردى بستگان او پيش يك پيرمرد يا با تجربه كه نسبت به بستن «ماسَك» مهارت كافى داشته باشد، مى ‏روند و از او مى ‏خواهند تا با بستن «ماسَگ» وضعيت فرد مذكور را بيان كند كه آيا زنده است يا مرده، و آيا مى ‏آيد يا نه و در صورت آمدن، چه زمانى مى‏آيد. پيرمرد نيز با استفاده از چند برگ درخت خرما شروع به خواندن دعاهايى كرده و در حين دعا خواندن ، آن برگها را به چند قسمت كوچكتر تقسيم كرده و گره مى ‏زند، پس از اتمام دعا خواندن، گره ‏ها را روى زمين مى ‏گذارد و خيلى راحت با مشاهده گره ها وضعيت فرد مفقود را بيان مى ‏كند و چه بسا كه هر چه كه مى ‏گويد رنگ واقعيت نيز به خود بگيرد. البته  استفاده از ماسك در زمانهاى گذشته و هنگامى كه از وسايل ارتباطى نظير تلفن و غيره خبرى نبود رايج بوده ولى در حال حاضر استفاده از آن بسيار كمرنگ شده است.

 

ضرب المثل بلوچی

 

دپ پلیں بهار گاهے

معني فارسي :

آدم خود ستایی است

 

هر مبو جهل ءَ مچار ، هشتر ببو دورءِ بچار

معنی فارسی :

مانند الاغ جلوی پایت را نگاه نکن ، مانند شتر باش و دور دست را بنگر (یا ، در انجام امور روزمره عاقبت اندیش و حسابگر باش(

 

پیر بوتے ، میر نبوتے

معنی فارسی :

علی رغم سن زیادی که داری ، باز هم رفتار و کردار کودکانه ای داری

 

زامات که نوک انت ، وسوگ گنوک انت

رند چه شش ماهءَ وسوگ رﮢوک انت

معنی فارسی :

مادر زن در شش ماه اول دامادش را بسیار دوست دارد ولی پس از گذشت شش ماه غر و لندش شروع می شود

 

دو پادءِ پتَ ، شر کں ، چار پادءِ ماتا

معنی فارسی :

برای داشتن فرزندان خوب و نیک همیشه سعی کنید پدری نیک و متخلق به صفات حمیده انتخاب شود و برای داشتن حیوانات اهلی خوب ، حیوان ماده از نژاد اصیل انتخاب کنید.

 

ته کں تماه کں

معنی فارسی :

از کسی انتظار انجام کاری را داشته باشد که برای او کاری انجام داده ای

 

سر په سنگ جنگ دیگ نبیت

معنی فارسی :

مشت و درفش نمی شود

 

تو جنے ﮢیها تو میاریگے ، ﮢیه ترا بجنت تو میاریگے

معنی فارسی :

با آدم پست و رذل درگیر مشو ، چون در هر صورت مردم تو را که عاقل و فهمیده هستی سرزنش می کنند که نمی بایست با چنین فردی درگیر می شدی.

 

آهولو که رودیت به سرم ؤ شاه ءَویدی انت

معنی فارسی :

سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

لونڈ په دلامال ءَ کنت

معنی فارسی :

آدم مجرد (عذب) در عالم رویا ثروتمند می شود

چاكر وگوهرام

 

حدود چهارونيم قرن پيش، همايون شاه (937هجري /530 ميلادي) دومين پادشاه سلسه گوركانيان هند از شير شاه سوري سر سلسله دود مان افاغنه شكست مي خورد. او پس از اين شكست مي گريزد و خود را به سيستان واز آنجا به اصفهان مي رساند و به دربار شاه طهماسب صفوي پناهنده مي شود. درسال951 هجري قمري شاه تهماسب اول در فرماني به شاه قلي سلطان حاكم كرمان احمد خان شاملو حاكم سيستان دستور ميدهد با كمك سران طوايف بلوچ كه در حاشيه مرزي هند و افغانستان ودر حوالي قند هار سكني دارند، لشكر بزرگي فراهم آورد و به هندوستان حمله كنند. هدف از اين حمله برگرداندن مجدد هما يون شاه به تاج و تختش در هندوستان است. بزرگترين طوايف در اين دوره عبارتند از رند و لاشاري . سر كردگي طايفه رند به عهده ي مير چاكر خان و لاشاري به عهده مير گوهرام خان بوده است . با استناد به مآخذ موجود از اين دوره، خواهر بزرگ مير چاكر خان و مادر بيبگر به نام باتري كه زن شجاع وشمشيرزن ماهري بوده است ، موٌفق مي شود پادشاه دهلي دستگير كند وبه همايون شاه تحويل دهد . به پاس اين خدمات است كه همايون شاه پس از جلوس مجدد بر تخت وتاج ، سر زمين هاي وسيع از مناطق سند ، بلو چستان و پنجاب را به سران دو طايفه رند و لاشاري مي بخشد .

طوايف رند ولاشاري سال ها در كمال صلح وصفا كنارهم ودر جوار ساير طوايف به زندگي دام داري خود مشغول بوده اند ، تا اين كه دو واقعه ،‌ كه ذيلا شرح آنها خواهد گذشت ، ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اين صلح و صفاي هم جواري را به خصومت مبدل مي كند:

بيوه زن دامدار و ثروتمندي به نام گوهر، كه در منطقه اي لاشار ودر همسايگي سر كرده آنها مير گوهرام خان مي زيسته است ، تقاضاي ازدواج مير گوهرام خان را رد مي كند. اصرار زياد مير گوهرام خان موجب مي شود كه گوهر منطقه لاشا ري را ترك به مناطق طايفه رند كوچ مي كند ودر آنجا نزد مير چاكر خان سردار اين طايفه پناهنده ميشود. رد تقاضا ي ازدواج از جانب گوهر و مهاجرت او به منطقه طايفه رند براي مير گوهرام خان به معني اهانتي بزرگ تعبير ميشود. درست در همين زمان بين ريحان رند پسر مير چاكر خان و رامين لاشاري پسر مير گوهرام خان مسابقه اسب دواني انجام مي گيرد كه بدون نتيجه قطعي ، يعني بدون پيروزي يكي از اين دو ، به پايان مي رسد. عدم موفقيت رامين لاشاري در اين مسابقه او را به حدي ناراحت مي كند كه در مراجعت به گله ي شتر هاي گوهر ، بيوه زن ثروتمند، حمله مي كند و تعدادي از شتر هاي نوزاد را به هلاكت مي رساند . او در بر گشت به محل ساربان ، حتي ابا نكرده تمام ماجرا را براي گوهر تعريف مي كند. اما گوهر با توجه به عواقب وخيم اين عمل ، به ساربان توصيه مي كند ماجرا را كاملا مخفي نگهدارد و با كسي د رميان نگذارد . با فرا رسيدن عيد فطر ،مير چاكر خان به ديدار گوهر مي آيد. غروب به هنگام مراجعت گله از چراگاه ، ناگهان پستان هاي پر از شير ماده شتر ها توجه مير چاكر خان را جلب مي كند و علت آن را از گوهر جويا مي شود . گوهر سعي مي كند واقعيت را پنهان ساخته هلاكت شتر هاي نوزاد را به حيوانات وحشي نسبت مي دهد، معهذا مير چاكر خان كه خود دامدار و فردي با تجربه است ، به اظهارات گوهر مضنون مي شود و در نتيجه ساربان را احضار و با تهديد و ارعاب بالاخره به حقيقت ماجرا پي مي برد. مير چاكر خان به منظور انتقام جويي به نهصد تن از بهترين سوراكاران خود به گله شتر هاي مير گوهرام خان حمله مي كند و كليه ي شتر هاي گله را به هلاكت مي رساند. دو دست ساربان گله را نيز قطع مي كند و او را با دست هاي قطع شده به مير گوهرام خان تحويل مي دهد. از اين جا است كه جنگ هاي خونيني بين دو طايفه ي رند و لاشاري شروع مي شود . در اين جنگ ها كه سي سال به طول مي انجامد گاهي طايفه رند و گاهي طايفه لاشاري پيروز مي شود . معروف ترين آنها جنگ نلي است كه پيروزي مير گوهرام خان را در پي دارد .

بدين ترتيب شعر چاكر گوهرام از دو قسمت تشكيل مي شود . هر يك از اين قسمتها پيروزي يكي از اين دو طايفه و شكست ديگري را توصيف مي كند

به بهانه درگذشت غلام قادر رحمانى راوى بزرگ موسیقى بلوچستان

برکدام جنازه زار مى زند این ساز؟

برکدام مرده پنهان مى گرید

این ساز بى زمان؟

در کدام غار

بر کدام تاریخ مى موید این سیم و زه...؟

... بگذار برخیزد!»

کویر رنگ و بوى غمناکى دارد. مردمى که زمان برایشان بى معناست. مردى در جاده به انتظار فرزندش ، روزها و شبها سپرى شده بود و او مى گفت: قرار است فرزندش به خانه بازگردد. گویى زمان و مکان، ثانیه اى و نقطه اى بیش نیست.

حکایت مردم بلوچ اینگونه است. بلوچستان سرزمین عجیبى است. رمز و راز، غم پنهان کویر و شادمانى بى سبب مرد و زن بلوچ که لبخند از پس اندوهشان فراموش نمى شد. و «شائر» (راوى شعر و موسیقى) بلوچ از قوم خود مى گوید حکایت تودار تاریخ بى تکرار و توهم قومى که با آفتاب و شن انس گرفته است. و شائر حکایت «مرد و زن» مى خواند، قصه «دوده و بالاج»، روایت «چاکر و گهرام» ، از «دادشاه» ، «هانى و شى مرید» و «معراج پیامبر» جملگى عشق است، حماسه است، تغزل است، اعتقاد یا آیین یا...؛ نه هیچکدام! حکایت مردم بلوچ است که در اندوهان خویش مى گریند.

و اینک «شائر» از مرگ مى گوید...

«اسحاق بلوچ» خواننده و نوازنده خبر را تلفنى مى دهد.اسحاق همیشه خبرهاى خوش از بلوچستان دارد. این بار اما...

غلام قادر رحمانى از بزرگترین راویان موسیقى «شائر» بلوچستان، شب جمعه ۱۱ آذرماه درگذشت. خبرى کوتاه، بریده بریده وبه تلخى تمام رنج هاى مردم بلوچ.

«شائر» جدى ترین، پیچیده ترین و شاید مهمترین نوع موسیقى بلوچى است.

آوازى که متن آن داستانها، حکایت ها و رویدادهاى تاریخى این قوم را شکل مى دهد. اسطوره، افسانه، تاریخ و زبان با ساز و آواز درهم مى آمیزد. تا از گذشته بلوچ حکایت کند. «شائر» مجرى و راوى این حکایت هاست. او با ساز و آواز خود، مردم سرزمین خود را گاه ساعتها به سکوت و شنود فرا مى خواند. سنت داستان گویى همراه با موسیقى بخش مهمى از فرهنگ موسیقایى سرزمین ایران است.

عاشیق هاى آذربایجان، بخش هاى شمال خراسان و شائرهاى بلوچ، قصه خوان، آلام، دردها، رنج ها، عشق ها، سرخوشى ها یا ناکامى هاى تاریخ قوم خود هستند. شائر بلوچ، توانایى وتسلط شگفتى دارد. او داستانهاى متعددى را از بردارد.

هنگام اجرا، گاه با بیان محاوره و گفتار عادى، گاه با الحان آوازى و گاه با نغمه هاى پرتحرک و ریتمیک، قصه وحکایتى را روایت مى کند. شائر آرام و قرار ندارد مى نشیند، بر مى خیزد، حرکت مى کند، ساز دستش (تنبورک) گاه ساز است، گاه سلاح، گاه ابزار و در همه حال عضوى جدا نشدنى از حضور شائر. متن شئر بلوچى شامل داستانهاى حماسى ، تاریخى، تغزلى وعاشقانه ومذهبى است.

ملاشامیر، ملادریم و لال محمد از معروف ترین شائران گذشته بلوچستان اند.

درسالهاى اخیر مرحوم «پهلوان بلندزنگشاهى» ، «کمال خان هوت» ، «لال بخش پیک» و «غلام قادر رحمانى» ، آخرین بازماندگان این سنت پر رمز و راز و پیچیده فرهنگ بلوچستان محسوب مى شدند.

پهلوان بلند در سال ۷۵ بدرود حیات گفت، لال بخش دچار عارضه بیمارى چشم شد و کمال خان در بستر بیمارى و مشغول مداوا است و

غلام قادر رحمانى.......

آخرین بار و شاید براى اولین بار حضورش در جشنواره نواحى کرمان (در دى ماه سال گذشته ) قدرى غریب مى نمود. غلام قادر مردى نبود که به حضور در جشنواره ها و همایش ها دلخوش باشد.

کشاورز بود و در راسک یک مرجع مهم بومى براى زندگى مردم خود بارها با او تماس گرفتیم. مى گفت:«مرا به جشنواره چه کار. من کشاورزم و روزى ام را زمین خدا مى دهد. نمى توانم از زمین دل بکنم». و اصرار از پى اصرار. بالاخره آمد. هنوز مراسم افتتاحیه پایان نیافته، عزم بازگشت کرده بود. مى گفت: «براى جشنواره نیامدم. براى دیدن شما وآقاى درویشى و لطف ومهربانى که مرا هم یاد کردید آمدم. کارم تمام شد، اجازه بازگشت دهید». و تازه روز اول جشنواره بود و مى خواستیم بماند و صداى اعجاب انگیز و قدرت جادویى صدا و چشمانش را باز هم بشنویم وببینیم. به راستى شگفت مى نمود و شگفت مى خواند. وسعت صدا، حجم صوتى بالا، تسلط در اجرا و آرامش و خونسردى توأم با وقار و متانت، همه را وادار به تکریم کرده بود.

اغلب روى صندلى مى نشست ودر خود فرو مى رفت. کم سخن مى گفت و جذبه اى داشت که مخاطب را در مقابلش به احترام وا مى داشت. من خود، احترام، سپاس، کرنش توأم با ترسى جادویى را در همراهان بلوچش به چشم دیدم. با همه دانش و توان موسیقایى و موقعیت ممتازش به عنوان یک شائر برجسته بلوچ، نه از خودخواهى هاى آوازخوانان شهرى چیزى مى دانست و نه مى خواست بداند.

به جرأت مى توان ادعا کرد، شاید هیچ خواننده موسیقى شهرى، توان و تسلط ، قدرت صدا و دانش آوازى (نسبت به فرهنگ آوازى خود) او را نداشت. با این حال کشاورز بود و به عرق و پینه دست خود مى بالید. غلام قادر در فقر و گمنامى جان سپرد. نه خبرى، نه حرکتى، نه جنبشى ، نه پیام سوگى و نه... حدود سه ماه پیش در پى عارضه سکته مغزى در بیمارستان شفا کرمان بسترى شده بود. پس از مدتى به منزل انتقال یافت و بى حرکت و خاموش در گوشه اى، تکیده و رنجدیده آخرین روزهاى حیاتش را سپرى مى کرد.

محمدرضا درویشى نامه اى به معاون هنرى وزیرفرهنگ و ارشاد وقت مى نویسد. از ستاد طرح تکریم هنرمندان مدد مى جوید و با مرکز موسیقى مذاکره مى کند.تلاشها بى نتیجه است. محسن شهرناز دار براى ساخت فیلم مستندى ، گذرش به خانه غلام قادر در راسک بلوچستان افتاده است. او را تکیده در بستر مرگ، با عفونت تنفسى و زخم بستر، تنها مى یابد. تلاشهاى او نیز ثمرى ندارد.

صداى محزون و اندوهبار درویشى هنوز ادامه دارد: «چه کسى پاسخگوى مرگ انسانى است که گنجینه و میراث عظیم یک فرهنگ را با خود به گور برد». خبر مرگش را که مى شنود دقایقى متمادى سکوت مى کند. «تلخ است ، خیلى تلخ» و باز هم به سکوت خود ادامه مى دهد. یک هفته از مرگ غلام قادر گذشته، شهرنازدار هنوز به امید یافتن مرجعى براى پذیرفتن هزینه بیمارستان و انتقال او به تهران در تکاپوست.

قرار است این نوشته را براى چاپ به دستش بسپارم.

باور نمى کند. گیج و مبهوت و... بله! غلام قادر رحمانى یکى از مهمترین و از آخرین بازماندگان فرهنگ شفاهى بلوچستان با گنجینه اى که در سینه داشت، بدرود حیات گفت.

در جشنواره کرمان سال گذشته، غلام قادر نوار کاستى از صداى خود به نگارنده هدیه داد. رنگ آن هم مشکى بود. شاید اگر مشکى جایگزین سیاه شود، قدرى از اندوهمان بکاهد.اندوهى که تیرگى رنگ مرگ راوى فرهنگ را التیام بخشد.

«باید ایستاد و فرود آمد

برآستان درى که کوبه ندارد،

چرا که اگر بگاه آمده باشى دربان به انتظار توست و

اگر بى گاه

به در کوفتنت پاسخى نمى آید».

 

سعدی بلوچستان این شعر را برای زادگاه خودش( مکران ) سروده است.

 

ابـــــاد و سبــــــز و میــــــــزران

                             هـــر وقت کـــه تی ناما گـــــران

                                       تــی بـو چـــو مسکـا بیــــت زران

                               تــی دلجـــمیـــــن گــــت و گران

               سیـــــــــه بنـــــد و برزن تیهـران

      گـپ جــــــــنـنت گــــون جنبـران

 

تــی ســرشــــم درنـــگ و دران

      درِّ و سیـــــــــــادی ســـنگــران

             تـــی کلــــــــگ و تی اپ سـران

                      سبــــز یـن گــونـگ گـون زامران 

                                    خــــوشبــوتـرنت از زعفـــــــران

                        کــولـگ گـــون شیر کمبین تران

                کـــور دپ گـــون داز کیلـــــرطان

         تـی کـوچـّگ و تـی کــــهـچـران

دانیچک گــون شمش و کلپران

         اشـــــکان مــیشر و پنپــــــران

                     گــــر نچن پچنت چو  تپّــــــران

                              دطولـک گــــــون زحم اسپـران

                                           سولین کهیر گون شنگـــــران

                                جگـــــر و کلیــــــر و کـــونران 

                    شیریـــن ترنت از شکّـــــران

          کیلگ چو نیلین خیبــــــــران

گواش و گیابین کورســـران

         ول گون شکّــر تامین بـران

                  پر ماش و ماش گون باجران

                             چیتنت و ساتنت لاغـــــران

                                           گورم گون بگ و باهــــــران

                            جوهان گون وندط و بوهـران

                    مــــــرّان ستنت بیکــــــران

             دادٍ سخاوت گستــــــــران

سهرط بخش و حاتم دروران

            بهر کننت گواپ و گـــــوران

                      عیــدٍ په برهـــک و بیــدران

                             جو پاگ پلی بی بنـــــدران

                                       برنج رون و مُرائی شامگـــران

                             نشتگ دنی چو گونــــــــران

                    دستور دنت په چاکـــــــران

            کشّنت په سر بار گــــــران

گرامانی چیرا تتّـــــــــــران

          پندط وک من گواپان پشکران

                  داس رون و شامیگا گـــران

                            هوش چننت کرّ و گـــــوران

                                      کت کننت چو تاجــــــــــران

                            کــــــندنت گـــــو زالا ادران

                لاپ درین جت امــــــــبران

        مچ گو ن گرک و کوکــــران

گر  گونگ گون گرانین سربران

                درینپاچ ونرمین سیمّـــــــــران

                           روکین گترانک چو هنگــــــران

                                  هامین گون پلّیـــــن پتّـــــــران

                                              بانجیگ بهرٍٍ بــــــز گـــــــــــران

                                    انسان و مرغ و رستـــــــــران

                             گنجی په وار و لنگــــــــــــران

                    کاینت و نندنت شهر گـــــوران

 بندنت برونک و کاپــــــــران

          لنجین شگز گـــون دط نگـــران

                    سیرنت گریب چو میجـــران

                              سُند گواپ گون جاک جلّـــران

                                             رمب و اوا چک و الگــــــران

                               گپّ و گهین خوش محضـــران

                     تی سوهوین صنعت گــــران

           سینی شلیت گون سانسران

کپّو گون گردین چپـــــران

        دهقان گون تورا شیکوران

                    برزین گرطیلانی ســــران

                                گورشان چو شنیکی تُکرّان

                                             ایوند چو مارا شیپگـــــــران

                                  دیــــــوان کتـــــگ ازاوران

                    پون چن چو مورا سُر سُران

           گون پات و کپات و کنبـــــران

لوطدی گون تیه و تمبــــــران

           مولد گون ناز نیک و سُـــــــران

                      تیمبک گون طدهل و طدکـــــــران

                             ناچی گون صوت و زیمــــــران

                                              شاده کتــــگ روشاوران

                              تی لنجین تیاب و دروران

                    بوجیگ گون لوحین ننگــــــران

           نول کننت پا سینجــــران

مچو گونا ماهی گــــــــران

           کاینت چه نیلبوئین زران

                     گون سارم و تگرم و لوجــــــران

                              کاشک گون وشین کولگـــــران

                                        گور گون مزن کالگین کــــــــران

                              دلسوک بند خرماخوران

                  تی زید و چراگین سولدران

          بگ گون نلدطین اُشتـــــران

برّی کلم گوشین خـــــران

         اسپ و هزاری گرهبـــــران

                     بزگل گون میش و میهرطان

                               مهری گون پُلّ و پاکدطان

                                           لیدطو گـــــون پیلی باهـــــدطان

                               دطاچی گون بی گو مسین جرطان

                      کاینت چه جیدا زنزران

             پُراپ گون تاب و تاهران

گامیش گون دیهی دطدطران

            ساندط چو هما جانا وران

                        ناهنجمین کریگـــــــران

                                   گوننت شریک ونوکــــــران

                                               جاکٍ مدام تی جُنبــــــران

                                    تی سربلندین مهتـــــــران

                        راج کماشین سروران

               گردنکشین نام اوران

صاحبدلین دین پروران

              شیر همتین سلطانفـــــران

                          تی مان میاتکین کنگــــــران

                                    جنگول و سرکومسین نران

                                            نوجوان گون شیری تیتــــران

                                   هرانز گرنت چو اشکــــــران

                        پُشتا نکنزنت تکّـــــــــران

          تی مهربانیــــن مادران

شیر دینت شیر گلرطان

         بلکین کپنت روچی گدطان

                      بخشنت سرا په برادران

                               تی مه لقائین دختـــــران

                                         اهو رواجین درمب گوران

                                پاکنت چو اپی گوهــــران

                        چیرنت ز چشم اختـران

                 تی گل کندگین مه پیکران

لجّانی نازین کوتــــــران

               وش چاملین منجو سران

                           گون پشک و سریگ و چادران

                                    سنگو گون زرّین زیزران

                                               بیکّان درنزنت عنطـــران

                                     مسک و زباد و عنبـــــران

                          عهدش کتگ گون شوهران

              موری نه دطکیت ماپران

ای مکـــــران ای مکـــــــران

           دائم په تی عهدا زران

                    تی مت نهین مازندران

                            تی وصفا کنان دن دمبــــــران

 

بیوگرافی فقیه عالیقدر حضرت مولانا عبدالله روانبد( رح)

سطور زیر گزیده ای از شرح حال و زندگی بزرگمرد ودانشمندی را سامان می دهد که سخن راندن در باب شخصیت بارز وبرجسته او وقرار گرفتن در جایگاه معرفی مقام والایش در توان هر کس نیست. قلم خیلی کوتاه تر از آن است که بتواند در وصف واحوال ومعرفی برخی ازنشیب وفرازهای حیات افتخار آفرین این عالم فرزانه،خامه فرسایی کندو مجال پایگاه های بزرگ اینتزنتی - چه برسد به این وبلاگ – خیلی تنگ تر از آن است که بتواند مشتی نمونه خرواری از دورنمای چهره تصویر بکشد. ایشان یکی از حلقه های استوار ونمایان زنجیره ای بزرگمردان علم ومعرفت وماهتابی درخشان از کاروان رفته راهیان نور واز افتخارات بزرگ اهل سنت ایران وبویژه بلوچستان محسوب می شود.

سخن گفتن در مورد ایشان«تحصیل حاصل» وبه معنای معرفی چهره از پیش شناخته شده است. از آنجا که ماه ذیحجه مصادف با رحلت جانسوز ایشان بود،تصمیم گرفته شد به مناسبت آن،مختصری از احوال زندگی پرفیض ایشان تهیه وتقدیم خوانندگان گرد.

 ولادت باسعادت 

  پشت دوتای فلک،راست شده ازخرمی         تاچوتو فرزند  زاد، مادر  ایّام را

ایشان روزدوشنبه،(18)شعبان المعظم سال 1345 ه.ق در (باهو کلات )یکی از روستاهای تابع چابهار که وطن والدگرامی اش بوده،پا به عرصه گیتی نهادند. با تولد میمونش، نوروسرور را به داخل کلبه فقیرانه پدر ومادرش کشانیدند.والد بزرگوار ایشان حضرت الحاج قاضی محمد یحی(رح)انسان وارسته ،پرهیزگار ودانشمند بوده اند که در همین روستا سِمَت پیشوای مذهبی مردم را به عهده داشته اند.

 آغاز تحصیل واستعداد شگرف ایشان

آثار نبوغ وهوش سرشار وذهانت فوق العاده در همان اوان کودکی از چهره  اش کاملاً نمایان بود. زمانی که کودکِ پنچ ساله ای بیش نبودند ،فراگیری حروف الفبارا در مکتب والده محترمه اش آغاز نموده ودر سن شش سالگی روخانی تمام قرآن مجید را از ایشان فرا گرفت، آنگاه بود که والد بزرگوار، ادامه تعلیم وتربیت وی را به عهده گرفت.پس از هر درسی را که از والد بزرگوار فرا می گرفتند بلا فاصله حفظش می شد وبدین ترتیب بیشتر کتابهای درسی را از حفظ داشتند .هنگام خواندن یزان الصرف هر روز پانزده الی شانزده مصدر را با صرف کبیر گردان می کردند.وزمانی که داشتند شرح تهذیب را فرا می گرفتند پدرشان معمول گذاشته بودند که هر روز یکبارمتن تهذیب را از بر خوانده آنگاه سراغ بازی برود اکثر کُُتُبِ درسیِ  قبل از دوره خارج را از والد بزرگوارشان فرا گرفتند بجز چند کتاب که بعضی را از جناب مولوی تاج محمد بلیده ای فرزند عبدالکریم وبعضی را از جناب مولانا محمد عمر کراچوی فرا گرفتند.

 ادامه تحصیل در پاکستان

در سال 1371 ه ق جهت ادامه تحصیل به کراچی پایتخت سابق پاکستان سفر نمودند ودر مدرسه مظهرالعلوم کهده که در آن زمان از بزرگترین مراکز علمی پاکستان بشمار می رفت وشاخه ای از مدرسه دارالعلوم دیوبند بود ثبت نام نمود . در این میان کتابهای شاه ولی الله محدث دهلوی «میبذی» و«ملا حسن» (یک کتاب درسی درفن منطق)رابه طور جداگانه از جناب مولانا غلام مصطفی قاسمی فرا گرفتند.حاشیه کتاب قدوری، که از تصنیفات حضرت مولانا غلام مصطفی می باشد. قسمتی از آن راکه تقریباًاز« کتاب الجنائز »تا «باب زکوة الابل»میباشد در همین دوران حسب دستورِ استاد گرامیش نوشتند .مولانا غلام مصطفی که به استعداد عجیب وذهانت فوق العاده اش پی برده بودند گاهی به دوستان اظهار می داشتند(اگر به این شاگرد بیش از حدّ ذهین، زمینه مناسب ومحیط سازگاری دست بدهد آنطور که برای علامه انورشاه کشمیری آمده بود- به مقامی بسیار بالاتر از مقام علامه کشمیری نائل خواهد آمد.

کتابهای «دیوان متنبّی»و«سلّم العلوم» رااز مولانا علی محمد سندی که استاد شاعر بزرگ خاور زمین علّامه اقبال لاهوری نیز می باشند،فرا گرفتند.درامتهانات نهائی سال 1372 ه.ق درمیان صدها طلبه رتبه اول را کسب نموده وجایزه خود را از دست مبارک رئیس مدرسه حضرت مولانا محمد صادق(رح)شاگرد حضرت شیخ الهند دریافت داشتندو مولانا عبدالخالق پسند پسر خاله حضرت مولانا نیز به مقام دوّم نائل آمدند وبعلت فعّال وبیش از حد ّذهین بودن این دو شاگرد،استاد آنها حضرت مولانا فضل احمد به آنها لقب (صاحبین) داد ه بودند.

 آغاز فعالیِت وخدمت

پس از وفات والد بزرگوارشان که چند ماه بعد از فارغ التحصیلی ایشان بوقوع پیوست.نگاههای مردمی به سوی ایشان که حالا عالمی نوجوان ودرعین حال متقی وسرشار از استعدادهای علمی بودند، مرکوز شد. ایشان نیز بیش از پیش احساس مسئولیت شمرده وبرای مبارزه باجهل وشرک وبدعتهای مرسوم منطقه کمر همّت را بستند.اصلاحِ مردمی، که سالها در منجلاب به سربرده ومبتلا به انواع واقسام رسمهای غلط وباورهای خرافی بودند،چندان آسان به نظر نمی رسید امّا این همت بلند حضرت مولانا بود که از راه موعظه،تبلیغ وتعلیم ،به اصلاح مردم پرداخته واز هیچ کوششی دریغ نورزیدند.چنانچه یک رساله مختصری به نام (گرزسنت برکلمه بدعت)رابه به نظم در پاسخ به یکی از افراد اهل بدعت به نام غلام رسول که کاری جزء بد گوئی ازسنت رسول اکرم(ص) وپشت گوئی علماء دیوبند نداشت،نوشتند.

 تأسیس مدرسه

هنگامی که فقرِ معارف اسلامی وپائین بودن سطح فرهنگ مردم منطقه راإحساس نمودند بمنظور بالا بردن سطح فرهنگ معارف اسلامی وآموزش نوباوگان مسلمین در سال 1388ه.ق پایه واساس یک مدرسه دینی را در پیشین بنیان نهاد،وخودشان شخصاً در آن به تدریس وتعلیم پرداختند. تا دم حیاتِ ایشان خوشبختانه مدرسه ،هر دم در حال رشد وشکوفائی بود ،امّا پس از وفات ایشان متأسفانه رشد وتوسعه آن به حالت رکود مانده واز آن پس رشد قابل توجهی نکرده است.

 جولان در عرصه شعر وادبیّات

دراشعار نغز وشیرین ایشان همچنانکه نکات دستوری کاملاً رعایت شده بهمان صورت کاملاً با قوانین عروض وبدیع مطابقت داشته وبدون تکلف عاری از هر گونه حشو،وپرازصنایع و بدایع بوده اند.اگر حضرت مولانا رادر ردیف بزرگترین شاعران جهان قرار بدهیم حقا که هیچ مبالغه نکرده ایم،ایشان در سه زبان بلوچی،فارسی وعربی شعرهای بسیار خوب وجالب سروده اند که بزودی به چاپ رسیده ودراختیارعلاقمندان خواهد رسید.

 وفات

طبق معمول هرسال،دراواخرماه شوال آماده رفتن به سوی حج بودند امّا این رفتن با رفتنهای هرسال دیگرتفاوت داشت،رفتنی که بازگشتی به دنبال نداشت.آری در سال 1408 ه.ق مصادف با1367 ه.ش هنگامی که برای دهمین بارمشرف به زیارت حرمین ریاض تشریف برده واز آنجا باتفاق گروهی از مریدان خودسوار ماشین شده ،حجاز مقدس را به قصدامارات متحده عربی ترک گفتند.اتومبیل غافل ازمکر روزگار،همچنان داشت می رفت وخود را به مرزخاک عربستان وقطر نزدیک می کرد،تااینکه خاک عربستان تمام شده وماشین وارد خاک قطر شد که یکی از همراهان متوجه می شود حضرت مولانا روی صندلی خود به خواب رفته ودر عالم خواب دارند تبسم می فرمایند.وقتی که ایشان چشم گشودند یکی از همراهان علت تبسم را جویا می شود مولانا در جواب می فرمایند:در خواب دیدم که فرشته ای از آسمان آمد وگفت شما را از اینجا بلند کرده وبه آسمان می برم،من در جواب گفتم:نه اینکار را نکنید،ماشین واژگون می شود.آن شخص دوبار وسه بار  گفته خود را تکرار کرد امّا من مانع کارش شدم که از خواب بیدار شدم. حاجی شاهی (یکی از همراهان) بلا فاصله گفتند:خوب حضرت مولانا آسمان که از زمین بدتر نیست؟ در همین اثنا که آنها داشتند صحبت می کردند ناگهان چرخ جلوئی سمت مولانا پنچر می شود وماشین چند متر به جلو رفته وناگهان از جاده پرت شده وبه شدت چپ می شود وآن خورشید علم ومعرفت،آن نابغه روزگار،آن دریای ژرف علم ودانش،آن رهبربزرگ جامعه اهل سنت دقایقی چند جان به جان آفرین تسلیم می کنند.این آفتابِ عالمتابِ علم ودانش  بعد از اینکه 63 بهار از زندگی افتخار آفرینش را پشت سر گذرانده بود،در اُفق سرزمین مقدس حجازبرای همیشه غروب نمود در حالی که تقویم سال،23 ذیحجه سال 1408 ه.ق مطابق با 16 مرداد 1367 ه.ش را نشان می داد.«انّا ِلله وانّا الیه راجعون»

همیشه یاد تودرسینه ها نهان ماند  *  جهان نماند وباد تو درجهان ماندبه ذکرخیرتونازم که بعد رفتن تو * هزار سال دگرنیز ورد جان ماند

ویژگیهای حضرت مولانا(رح)

ایشان دارای اخلاقی ستوده ،شخصیّتی متین وبا وقار،کم گو،بذله سنج ونکته دان بودند. درمجالس ومحافل نه شنونده محض بودند ونه پر حرف وزیاده گو،بلکه هرگاه نیاز می دیدند صحبت می کردندند وبا گفته های شیرین وپر معنای خود مردم را به فیض می رساندند وگاهی با شوخی هاوبذله های خویش لبخند رامهمان لبهای مردم می ساختند وهرگاه لازم نمی دانستند ساکت وخاموش می نشستند.با هرکس طبق فهم ودرک وزبان او گفتگو می کردند با یک عالم به زبان علم،با یک شاعر به زبان شعر،با یک نویسنده به زبان نویسندگی وبا یک فرد عادی به زبان عادی وساده وطبق سلیقه او صحبت می گفتند.هیچگاه از نوازش مهمانان خسته نمی شدند وپیوسته در خدمت مردم ومسافرین دور ونزدیک بودند.اندیشه بلند وقوّه ادراک وحضور ذهنی اش بقدری قوی وفوق العاده بود که راجع به هر مورد وعلمی از او سؤال می شد بلافاصله جواب درست وصحیح آن را می دادند جواب معماها را در عرض چند دقیقه به شعر می گفتند وسطح بلند فکری شان را دراشعارش می توان خواند.درطبابت،حکمت وشناخت خاصیت گیاهان بی نظیربودند.ایشان یک عارف به تمام معنا وکاملاً متبع سنت نبوی(ص)بودند اما هیچ گاه به کسی اجازه نمی دادند که در این مورد کنجکاوی بکند.از جاده مستقیم شرع سر موئی هم انحراف نمی ورزیدند.به نماز خیلی اهمیت می دادند.به علم ودانش خصوصاً حفظ قرآن محبت خاصی داشتند.خلاصه اینکه ایشان انسانی شایسته،عالمی متبحر وآگاه وشخصیتی کم نظیر بودند که هرچه در مورد ایشان بگوئیم باز هم کم گفته ایم.

 اساتید ومشایخ ایشان

اسامی اساتید مشهور ومعروف ایشان که از آغاز تحصیل تا پایان بطورمداوم ورسمی یا متفرق از آنها استفاده برده اند بشرح ذیل اند:

 1-   مولانا قاضی یحی(رح)،والد بزرگوار ایشان

2-   مولانا تاج محمد بلیده ای(رح)

3-   مولانا محمد عمر کراچوی بلوچ(رح)

4-   حضرت مولانا غلام مصطفی قاسمی(حفظه الله)

5-   شیخ الحدیث حضرت مولانا فضل احمد(رح)

6-   حضرت مولانا قاری رعایت الله(رح)

  7-خضرت مولانا عبدالحلیم (رح)

8-حضرت مولانا عبدالله درخواستی(رح)

 واز مشایخ ایشان می توان:

1-  حضرت مولانا عبدالله درخواستی(رح)

2-  جناب قاضی محمدحسن قصرقندی(رح)

3-  وجناب مولاناخان محمد ایرافشانی(مدظلهم)را نام برد.

 تألیفات وآثار علمی ایشان

تألیفات وآثاری که از ایشان در فنون مختلف علمی بر جای مانده است بعضی از آنها در زمان حیات وی وبرخی از آنها بعد از وفات ایشان به چاپ رسیده وپاره ای از آنها هنوز به چاپ نرسیده است که بطرف آنها اشاره می شود:

 1-«ترازوی قلم».کتابی است درعلم ریاضی که تاکنون دو بار به چاپ رسیده است.

2-«النهرالفائض شرح رساله منظومه عروج الفرائض» کتابی است در علم میراث که به چاپ رسیده است.

3- «تجریدالتجوید» رساله مختصری است در علم تجوید که برای استفادۀ طلاب نوشته شده وبه چاپ رسیده است.

4- «قطعات الذهب فی مسائل المذهب»رساله منظومه ای است در علم فقه که به چاپ رسیده است.

4-«نثرالفراید فی شرح نظم القواعد».کتابی است درعلم قواعد فقه به همراه فروعات آنها که تازه بعد از وفات ایشان به چاپ رسیده است.

5- «قطوف دانیه فی انواع ثمانیه».رساله ایست در علم نحو که هنوز به چاپ نرسیده است.

6- «النهرالصافی فی العروض والقوافی».رساله ایست درعلم عروض که هنوز به چاپ نرسیده است.

7- «مجموعه فتاوی»شامل کلیه فتاوائیکه از ایشان استفتاء شده است که هنوز به چاپ نرسیده است.

8- «مجموعه غزلیات وقصاید فارسی وعربی » که هنوز به چاپ نرسیده است.

9-«مجموعه غزلیات وقصاید بلوچی »که هنوز به چاپ نرسیده است.

10- ترجم کتاب «قصدالسبیل» از مولانا اشرف علی تهانوی(رح) که آن را به دستور مرشد خود حضرت مولانا خان محمد( دامت برکاتهم) به فارسی ترجمه نموده اند و هنوز به چاپ نرسیده است.   

‎‎حماسه های مردم بلوچ‎‎

‎‎حماسه های مردم بلوچ‎‎

نویسنده: عبدالحسین یادگاری

‏388 ص، تهران: نشر افکار، 1386، چاپ اول

حماسه های مردم بلوچ، داستان های منظوم این قوم ایرانی را که سینه به سینه روایت شده است، دربردارد. ‏روایت های حماسی قوم بلوچ، از دوره ها و سال های دیر و دور گذشته و با تجربه های تلخ و شیرین آمیخته ‏گردیده است. این روایت ها حکایت از تاریخ پرفراز و نشیب مردم بلوچ و پیوستگی آن با سرزمین ایران دارد. ‏افسانه های بلوچ، چشم اندازی از حماسه هایی پرشکوه را به تصویر می کشد. داستان های حماسی بلوچستان ‏را که به صورت نظم باقی مانده، شاعرانی سروده اند که خود شاهد و ناظر رخدادهای زمان خویش بوده اند. ‏این سرایندگان معمولا یا روحانی بودند و یا به طبقه اشراف و حکومتگر محلی تعلق داشتند. بیشتر این حوادث ‏جنگی و حماسه های عاشقانه، در زمان حکومت «میر چاکر رند»، یعنی در حدود چهارصد و اندی سال پیش ‏در بلوچستان شرقی (پاکستان امروزی) رخ داده اند. این حماسه ها به وسیله خوانندگان خوش صدا که معمولا ‏از طبقه «پهلوان» یا به عبارت دیگر نوازندگان و مطربان حرفه ای بودند، با همراهی سازهای پهلوانان در ‏مجالس شادی اجرا می شده است. مجموعه حاضر، بر اساس پژوهش های «پژوهشکده مردم شناسی» وابسته ‏به «سازمان میراث فرهنگی و گردشگری»، به کوشش پژوهشگر برجسته و فقید تاریخ و فرهنگ مردم بلوچ، ‏یعنی «عبدالحسین یادگاری»، تدوین شده است.

زندگینامه استاد اشرف سربازی

 بهرام میرزایی
از رودخانه سرباز گروهی از طایفه اسکانی بطرف گوادر (پاکستان) و از آنجا با کشتی به بندر کراچی وارد می شوند که در این میان شخصی بنام محمد که بعدها بنام درزی والا (خیاط) مشهور می شود در محله ریکسر کراچی با زنی بنام درخاتون ازدواج می نماید که حاصل ازدواج ایشان فرزندی بنام محمد اشرف سربازی می باشد که در سال 1316 ه.ش در محله ریکسر چشم به دنیا گشودند که بعدها بعنوان یکی از شخصیت های علمی و ادبی بزرگ زبان بلوچی ظاهر شد و زحمات زیادی را در راه علم و دانش متحمل شدند.

ایشان در دروان کودکی و نوجوانی تحصیلات مذهبی را نزد پدر بزرگوارشان ومولوی محمد عمر صاحب گذراندند ودر سال 1957 دیپلمشان را گرفته و در همان سال به عنوان حسابدار در شهرداری شهر کراچی مشغول به کار می شوند و بعد از چند ماهی کار را رها نموده و در دانشکده اسلامیه کراچی در رشته اقتصاد مشغول به تحصیل می شود و بعد از دو سال موفق به اخذ مدرک فوق دیپلم از این دانشکده می شود استاد سربازی در شعر بلوچی دستی توانا داشتند و شعر نو را در ادبیات بلوچی بنیانگذاری نمودند که در سال 1961 اولین شعر نو ایشان با عنوان «بیا منی چمروک» در ماهنامه الس (olse ) چاپ کوئئه منتشر می شود در سال 1342 ه.ش در اداره اطلاعات وانتشارات رادیو زاهدان به عنوان نخستین کارمند «مجری گوینده» برنامه بلوچی وارد وبه استخدام در می آیند و در اردیبهشت سال 1359 ، آغاز فصل برداشت گندم دراین منطقه به عنوان کارشناس فرهنگی و اجتماعی و راهنمای محلی گروه اعزامی فیلمساز به کارگردانی آقای خسرو مختاری در روستای گل مورتی بخش بزمان (شهرستان ایرانشهر ) جهت ساختن فیلمی مستند بنام «نان بلوچ» راهی آنجا می شود. بنا به گفته خود استاد در سال 1359 بوسیله کمیته به اصطلاح پاک سازی وسالم سازی صدا و سیمای زاهدان به اتهامی واهی و مجهول که تا این لحظه برایم روشن نگردید با 17 سال خدمت در سن 42 سالگی بازنشست شدم.

استاد بعداز بازنشستگی راهی کشور پاکستان می شود ابتدا به کراچی سپس به کوئه و در نهایت به دعوت رادیو BBC جهت همکاری کارهای فرهنگی راهی لندن می شود ودرخلال سالهای 68.69 به ایرون باز می گردد ودر مرکز رادیو ـ تلویزیون دربخش آسیایی خبر واحدپ برون مرزی در جام جم مشغول به کار می شود که بعد از مدتی از تهران به زاهدان برگشته ومجددا به عنوان مجری برنامه اردودعوت بکار می شود . دراین مدت تالیف کتابی با عنوان «پاکستان و مسائل سیاسی و اجتماعی» را اغاز می نمایند که هنوز به چاپ نرسیده است در سال 1373 از کار درصدا وسیما استعفا داده وهشت سال آخر عمرشان را در روستای مینان درسرباز گذراندند . دراین مدت نثر نویسی دیوان مولانا عبداله روانبد (سعدی بلوچستان) راآغاز می نماید که قسمت اول آن را باعنوان «ناپاپتین مروارد» به پایان رساند وبرای چاپ به کشور سوئد فرستاد که سربازی هنگام نثر نویسی قسمت سوم دیوان مولانا عبداله وفات نمودند دو کتاب نیز در مورد موسیقی سنتی بلوچی به رشته تحریر درآورده است که کتاب اول در مورد سازهاست و کتاب دوم در مورد آورازها و مابقی آثار استاد عبارتند از :

دیوان اشعار ، زهگ بلد ، پنجاه سال ادبیات بلوچی، مجموعه مقالات بلوچی و مجموعه مقالات فارسی و اردو

استاد اشرف سربازی درتاریخ 14 بهمن ماه 1382 روز سه شنبه بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم می کنند ودر قبرستان عمومی روستای مینان در سرباز به خاک سپرده می‌شود روحش شاد.

نمیراں استاد اشرف سربازی

روچے که من تو یارتیں

یک دومیء گموارتیں

مهرء زرء گم گــارتیں

دل پہ دلء بے سارتیں

               هر چے که تو واهارتیں

               بے مهتلی من بیارتیں

نوں آ دماناں تو شموش

آ پیشی تراناں تو شموش

عهد و کراراں تو شموش

پلیــں نیاداں تو شمـوش

               وهدی که دل پلگارتیــں

               روچے که من تو یارتیں

یل دات عالم من تمــام

هم دین و هم دنیا و نـام

بوتاں تئی دُرگوشیں گلام

تهنا ستا انت تئی مدام

                نئی گرستے من مارتیں

                روچے که من تو یارتیں

سر شت منی بیگواه بوت

بازیناں زار و واه بــوت

نئی که ترا پرواه بـــوت

شکر انت تئی جند دراه بوت

                 دائم وت ات گیمارتیــں

                 روچے که من تو یارتیں

نوں که پرنگء نشتگاں

هر چیزےء سر گوستگاں

لجّء دسگ من سستگاں

البت که تو پِر بستگــاں

                موجیں دل ات پلگارتیں

                روچے که من تو یارتیں

 نوں بے منیگی شرتـری

هر کاریء تو کهــترے

زندء گـــراں زانـو گرے

پیش چہ اشی که هوژّ گرے

                 آ دوشی ات هم مارتیـں

                 روچے که من تو یارتیں  

لیکو و شعر بلوچ  

  چاپ  ارسال با ايميل 

لیکو و شعر بلوچستان

ترانه های تاریخی: کهن ترین ترانه های تاریخی موسوم به «دپتر شاعری» (ترانه های اصل و نسب) به نخستین مهاجرت های بلوچ از حلب،وطن افسانه‌ای آن ها پرداخته اند. از این ترانه ها تعدادزیادی موجود است.

ترانه های قهرمانی: نخستین و مهمترین آنها را می‌توان مجموعة چاکر خواند. این مجموعه دربرگیرنده‌ی ترانه های بیشماری دربارة میرچاکر قهرمان افسانه‌های بلوچ است.

بیشتر این ترانه ها به جنگ سی سالة  میان رندها و لاشاری ها پرداخته و نمونه  بسیار خوبی از شعر حماسی است. بر اساس شواهد موجود در متن ترانه ها، سروده ی سده‌ی نهم بوده است.

«دوْدا بالاچ» پس از مجموعة چاکر شاید مهمترین است. دوْدا سرکردة گورگیج های رند و بالاچ پسر یا برادر او بود.

 موضوع جنگ های مزاری ها نیز مجموعه ای به نام «مجموعة مزاری» تشکیل میدهد که  قهرمانی های بهرام خان سرکردة مزاری ها در نبرد با گلمحمد برهویی را دربرمی‌گیرد.


جنگ نلی، مرثیه حماسی همل، همل جییند و پرتغالی‌ها، همل جییند و شیر، جنگ چاكر رند كولوایی، عزت و میروك، كیا و سدو، شهداد و مهناز، جنگ سوسمار، میركنبر، بالاچ گیج، لله و گراناز، كهراب خان نوشیروانی، قول بلوچی، نودبندگ لاشاری، شی مرید و هانی، دوستین و شیرین، شالی و میرابراهیم از جمله حماسه‌های مردم بلوچ  است.

 ۴۳دكتر مرتضی رضوان‌فر، رئیس پژوهشكده مردم‌شناسی می گوید: حماسه‌های مردم بلوچ، داستان‌های منظوم این قوم ایرانی را كه سینه به سینه روایت شده، دربردارد. روایت‌های منظوم حماسی قوم بلوچ از دوره‌ها و سال‌های دیر و دور گذشته و با تجربه‌های تلخ و شیرینش آمیخته و حكایت از تاریخ پرفراز و نشیب اما یك‌دل و پیوسته آن با سرزمین ایران دارد.
در افسانه‌های بلوچ، قهرمان بلوچ «همل» آنگاه كه به نگهبانی از میهن خود چون جدش رستم در برابر كشتار‌های پرتغالیان بسان كوه قد می‌كشد و هنگامی كه پهلوانان عاشق از عشق می‌گویند و شوریده سر، پیمانه دلدادگی را تا آخرین جرعه سر می‌كشند، شاعر از زبان آنان شوریده حال چكامه می‌سراید.

همل فرزند جینر، پهلوانی است که نامی ماندگار در ادبیات شفاهی، داستان های مردمی و اشعار حماسی بلوچستان دارد. پانصدسال سال پیش بود که همل در تاریخ ایران ظهور کرد و نقشی ماندگار از خود به یادگار نهاد. او با اخلاق پهلوانی و آداب  عیاری به حمایت از بی پناهان  و رسیدگی به امور محرومان می پرداخت.

دولت مرکزی ایران در آن سال ها گرفتار پریشانی و آشفتگی بود . از این رو اشغالگران پرتغالی که با سلاح آتشین در سواحل ما پیاده می شدند تنها با مقاومت‌های محلی روبه رو بودند.همل از مردان توانا و غیور سواحل جنوب از قبیله هوت و از میان مردم بلوچ به میدان آمد. او راه های زمینی، دریایی و سواحل جنوبی ایران را به خوبی می شناخت و در میان مردم از پایگاه و جایگاه ویژه ای برخوردار بود.  به زودی گروه های وسیعی از دلاوران پیرامون او جمع شدند و یورش به دشمن را آغاز کردند. این جنگ و گریز سال ها به طول انجامید و بسیاری از مرزهای آبی جنوب کشور را دربرگرفت. توپ های آتشین نیزنتوانست شعله این قیام را خاموش کند.  همل با کمک قبایل و مردم در همه جا حاضر بود و بر دشمن یورش می برد.هر چند از پایان زندگانی  همل  آگاهی چندانی در دسترس نیست ولی نام و یاد او در افسانه ها، لالایی ها و ترانه های محلی در «لارو، پشت تاکی، نازنیگ» باقی مانده است. در آخرین گزارش ها درباره همل گفته شده است که او برای دفاع از ایران با گروهی از یاران خود به دریای مکران (عمان) زدو در دریا ناپدید شد.  تاریخ در این زمینه خاموش است، اما داستان های مردم درباره همل بیان می کند که او تا پایان عمر با دشمن سر آشتی نداشت  در اسارت هم به پیشنهادها و امتیازهای فراوان اجانب روی خوش نشان نداد.

 داستان های عاشقانه نیز بسیارند.بسیاری از قهرمانان و بازیگران این رویدادها خود از جملة شاعران شمرده میشوند ـ مانند بیبرگ بالاچ قبیل جط و گوهرام ـ و ترانه های بسیاری به آنها منسوب است.

قدیم ترین شاعر مهمی که آگاهی اندکی درباره اش در دست است جام درک شاعر دربار نصیرخان اول در کلات است که اشعار عاشقانه اش هنوز در یادها مانده است و مردم آنها را میخوانند.

قرن سیزدهم قرن شکوفایی ادبی بلوچ بود و به یادگار هر رویدادی، شاعرانی که نام و محل ایشان مشخص است ترانه ای سروده اند. شهر مند در ناحیة غربی درة کچ ، سرزمین ملا فضل و ملا  قسیم که هر دو در نیمة اول قرن می زیستند اهمیتی ویژه داشت. عزت الله پنجگوری لاچ سیبی و نورمحمد بمپشتی از بلوچستان ایران و ملا  بلْنامه حسان از باهو کلات در همین ناحیه نیز مهم اند.

در نیمة دوم قرن سیزدهم و نیمة اول قرن چهاردهم نیز شاعرانی چونان فقیر شیرجان از نوشکی ملا اسماعیل تمپی از کچ که استاحسان زرگر اهل کچ و ملاغلام نبی خارانی کلوه ای بوده اند که ترانه های روایی و نیز عاشقانه سروده‌اند.

 جنگ های انگلیس و افغان و سر رابرت سندمن که با آنان قرارداد صلح بست نیز ترانه های مهم تاریخی پدید آورد. یکی از این ترانه ها لشکرکشی ژنرال ویلشر را در سده نوزدهم به کلات شرح میدهد.  سندمن نیز به صورت افسانه ای درآمد و شعرهای بسیاری دربارة «سنْمنْ ساهب» (سندمن صاحب) سروده شد. 

 

لیکو:لیكو یكی از گونه های ادب شفاهی و همچنان گونه‌ای از موسیقی بلوچ هااست كه مانند دوبیتی های زبان دری و لندی های پشتو، توسط‌مردم به صورت شفاهی سروده شده است و به همین شیوه در بین مردمان  انتشار یافته، و از سینه‌ای به سینه‌ی دیگر بال گشوده است. 

لیكو دارای مصراع های ده هجایی است كه عشق و احساسات و عواطف مردم  بلوچ را بازتاب می‌دهد:

شب چون قرارانت

تهی كوشانی توارانت  

برگردان پارسی:در شب آرام

آواز قدم های ترا می‌شنوم.

**

بیا برون یاشكا

بال بكن چو چاشكا  

برگردان پارسی:بیا كه آن طرف دریا برویم

مانند مرغابی پرواز كن

**

با سوادی دیگر
خط‌ام را خواندی و
راز دل‌ام را تمام
دانستی.

**
دندان‌هات،
شیرِ تازه‌اند؛
چشم‌هات،
تیرِ برنو.

لیکو بیانگراندوه و جدایی است. بسیاری از نمونه های موسیقی بلوچستانچون لیلو (لالایی)موتک( مویه ) برخی از آوازهای کار و آوازها و ترانه های بلوچی بر اساس این مقام شکل می گیرند. لیکوگونه‌های مختلفی دارد که هرگونه مربوط به یک ناحیه یا محل ویا تیره خاص است، مانند لیکو دلگانی که لیکوی منطقه ایرانشهراست.

***

بخش کوتاهی از کتاب سرگذشت شعر پارسی: محمود کویر

دو داستان معروف عاشقانه بلوچی

 دو داستان معروف عاشقانه بلوچی

شیخ مرید و هانی - عزت و مَیرُک دو داستان معروف عاشقانه بلوچی هستند که هر دو از قدمتی طولانی برخوردارند. محمدتقی مسعودیه هر دو داستان را در کتاب موسیقی بلوچی آوره است که خلا صه ای از آن در اینجا ذکر می شود:


هانی و شیخ مرید؛

هانی دختر مندو از کودکی نامزد شیخ مرید پسر مبارک است. وقتی شیخ مرید به سن بلوغ می رسد جوانی است برومند و از تمام جوانان زمان خود نیرومندتر- به حدی نیرومند که از کمان او، از فرط سنگینی به جز خودش کسی قادر به رها کردن تیر نیست. هانی نیز در سن بلوغ بین دختران طوایف بلوچ زمان خود سرآمد و یکتاست. شیخ مرید که مطابق رسومات بلوچی به علت نامزدی با هانی حق همبازی شدن با او را در سنین کودکی ندارد با آگاهی از محسنات اخلاقی و زیبایی هانی شیفته او می شود. میرچاکر که سردار طایفه رند است با دیدن هانی و با وجود اطلاع قبلی از نامزدی او با شیخ مرید به او دل میبندد. میرچاکر در صدد چاره اندیشی برمی آید و نقشه ای طرح ریزی می کند. او در نقشه خود از قول بلو چی بهره جویی می کند.


به این معنی که در یکی از مجالس بزم از حاضرین می خواهد که به میمنت این مجلس با شکوه هر یک از آن ها قول بلوچی ادا کنند ( نوعی عهد بندی در میان بلوچ ها که لازم الاجرا می باشد ). شیخ مرید قول می دهد که صبح پنج شنبه پس از نماز صبح هر کس از او چیزی بخواهد بدون تامل به او خواهم بخشید. میرچاکر با استفاده از این قول صبح پنج شنبه پس از نماز صبح عده ای لانگو را که طایفه ای از نوازندگان و خوانندگان در بلوچستان هستند به نزد شیخ مرید می فرستد تا از او بخواهند هانی را به عقد میرچاکر در آورد. شیخ مرید ناگزیر با تقاضای آنها موافقت می کند و پس از این موافقت مشاعر خود را از دست می دهد.   

هانی نیز پس از آن که به عقد میرچاکر در می آید در تمام عمر لباس سیاه می پوشد و تمام عمر باکره می ماند. شیخ مرید به سلک دراویش می پیوندد و به مکه می رود و پس از مدتی طولانی به همراه گروهی از زائران به شهر و دیار خود برمی گردد. میرچاکر در این مدت از دنیا می رود. پس از ورود شیخ مرید به شهر هیچ کس او را نمی شناسد تا این که در مسابقه تیراندازی از کمان خود که اهالی به عنوان یادبود در معرض نمایش گذاشته اند به سهولت تیری پرتاب میکند.صدای پرتاب تیر او به گوش هانی و پدر و مادر شیخ مرید می رسد اما پیش از آن که بتوانند به او دسترسی پیدا کنند شیخ مرید از شهر میرود و هیچ خبری از خود به جای نمی گذارد.


( مسعودیه 1364 : 16 - 18)


داستان عشق عزت و مَیرُک از این قرار است:


عزت فرزند لله ساکن پنجگور، آوازه زیبایی بی حد و وصف میروک را از ملا فاضل یکی از دانشوران و سخن سرایان معروف بلوچ ( وفات در سال 1270 ه. ق ) و دیگران می شنود. عزت بدون آن که میروک را دیده باشد، فقط به علت آوازه اش به او دل می بازد و برای دیدارش به محل اقامت او می شتابد. میرک در قریه ای واقع در بخش سرباز به نام پیردان سکنی دارد. با دیدن میرک در پیردان عشق او چند برابر می شود و از او خواستگاری می کند. اما پدر میرک به دلیل اینکه دخترش از کودکی نامزد پسر عمویش است به او جواب رد می دهد. منتهی چون پسر عموی میرک فرد نالایقی است و از یک پا لنگ و از یک چشم نابینا است عزت موفق می شود با توسل به معتمدین محل موافقت پدر میرک را جلب کند. اما پدر شرایط سختی همچون زیور آلات و البسه ی گران قیمت که باید در مدت کوتاهی مهیا شود برای ازدواج آن دو می گذارد. عزت به دنبال اجرای درخواست پدر میروک می رود و در غیاب او برخی بیگانگان میرک را چشم می کنند. میرک بیمار می شود و در روز بازگشت عزت می میرد. عزت که با جنازه میرک روبرو می شود مشاعرش را از دست می دهد و مجنون وار سر به ببابان می گذارد.( مسعودیه 1364 : 16)  

 

داستان ها از قدمتی طولانی برخوردارند و وجود عناصر دراماتیک در هر دو داستان به وضوح نمایان است. در یکی از داستان ها با مثلثی عشقی روبرو هستیم و در دیگری با مرگی ناشی از تنگ نظری مردم و شاید خرافه. پایان محتوم تمام داستان های عاشقانه دنیا در فراق است و این دو داستان نیز از این قاعده مثتثنی نیستند. نامعلوم ماندن سرنوشت اشخاص داستان نیز از موضوعات جالب توجه در این روایت هاست. در هر دو داستان شخصیت مرد قصه به سرنوشتی نامعلوم دچار می شود. از آن جا که این روایت ها عموما در مجالس عروسی و شادمانی اجرا می شود شاید این سرنوشت نامعلوم زمینه ای را برای ادامه داستان در ذهن شنوندگان ایجاد می نماید.


هر دو داستان به همراهی ساز اجرا می شوند. سازهای مورد استفاده در این روایت خوانی دو تمبورک و یک قیچک می باشد. دهلک نیز گاهی با این ترکیب همراه می شود. یکی از تنبورک ها در اجرای شئر توسط خواننده نواخته می شود. اجرای ملودی در حین روایت خوانی و در فواصل بین آن و هدایت سایر سازها به عهده قیچک می باشد و دو تنبورک نقش همراهی کننده دارند. تنبورک ها علاوه بر حفظ تداوم ریتم، به عنوان مبنایی صوتی برای سایر نوازندگان عمل میکند و به نوعی واخوان ریتمیک هستند. اما با این وجود تنبورک نقشی مهم در اجرای موسیقی شئر دارد. هنگام اجرای دپگال ( بیان محاوره ای روایت ) تنبورک نمی نوازد اما اجرا توسط تنبورک دوم و قیچک همراهی می شود. در اجرای سازینک ( شکل ریتمیک ) هر دو تنبورک، قیچک را همراهی می کنند اما نقش اصلی را در انجا قیچک به عهده دارد. در اجرای الحان ( متر آزاد ) تنبورک ها یا نواخته نمی شوند و یا تنها تنبورک دوم را می نوازند.


نکته بسیار جالب در اجرای عاشقانه های بلوچی نحوه اجرا است. گروه در ابتدا روی زمین می نشینند و اجرا آغاز می شود. پس از مدتی خواننده نیمه نشسته به روایت داستان می پردازد و در پایان داستان را ایستاده روایت می کند. این شکل از اجرا منحصر به بلوچستان است. این روایت ها مدت زمانی طولانی برای اجرا نیاز دارند و توانایی این را دارند که در یک بعد از ظهر شنوندگان را کاملا سرگرم نمایند. این خصوصیت در سرزمین بلوچستان که همواره با کمبود امکانات رفاهی روبروست سرگرمی مفرحی برای اهالی می باشد.

 

شهر خاران

خاران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
برای دیگر کاربردها خاران (ابهام‌زدایی) را ببینید.
خاران
Red pog.svg
خاران
Pakistan location map.svg
اطلاعات کلی
نام رسمی : خاران
کشور : پاکستان Pakistan location map.svg
استان :

بلوچستان

شهرستان : خاران
نام‌های قدیمی : خاران کلات
مردم
جمعیت ۲۶٫۰۵۷
مذهب: اسلام
جغرافیای طبیعی
ارتفاع از سطح دریا : ۶۹۲ متر


خاران شهری است در ایالت بلوچستان پاکستان است. این شهر مرکز شهرستان خاران است. جمعیت این شهر در سال ۱۹۹۸ برابر با ۲۶٫۰۵۷ نفر بود.

یکی از بزرگترین مراکز تولید نیروی خورشیدی آسیا در شهر خاران بلوچستان قرار دارد.[۱]

راه نوشکی به خاران ۹۰ مایل طول دارد و پس از عبور از منطقه خاران در محل بی‌سیمه به جاده کویته-پنجگور می‌پیوندد. کوه سیاهان، منطقه را از خاران را از منطقه مکران جدا می‌کند و بلندی آن ۱۷۶ مایل است.[۲]

[ویرایش] پیشینه

مردم خاران از گروه نوشیروانی‌ها هستند که از خراسان ایران به این مکان کوچیده‌اند.[۳] آن‌ها خود را بلوچ نمی‌دانند[۴] و فارس به‌شمار می‌آورند.[۵]

آرامگاه‌های این منطقه نیز به سبک معماری آرامگاه‌های ایرانی ساخته می‌شود و بندهایی که در منطقه خاران برای ذخیره آب ساخته می‌شود «گبربند» نام دارد و ساخت و روش آن به زرتشتیان نسبت داده می‌شود.[۶]

در «خاران» و «لسبیله» یک سردار؛ حاکم بلامنازع منطقه و در برخی از مناطق مانند «مری» و «بگتی»؛ نظام سرداری و خانی با سلسله مراتب ویژه حاکم است. در برخی مناطق مانند مناطق پشتونشین و مکران، قبیله و در برخی نقاط مانند «مری»، «بگتی»، «مینگل» و «بزنجو»، سران قبایل اهمیت بسیار دارند.[۷]

در مناطق شرقی بلوچستان پاکستان تسلط و نفوذ نظام قبیله‌ای کم‌رنگ و ضعیف و در شمال شرق و مرکز بلوچستان این نظام از قدرت و نفوذ فراوان برخوردار است.[۸]

در ۳۰ ژوئن ۱۹۴۷، تجزیه هند به دو قسمت اعلام شد و خان کلات انتظار داشت که بر مبنای قرارداد ۱۹۴۶م از بلوچستان اسم برده شود که برده‌نشد. نواب‌های خاران و لسبیله بدون اجازه خان کلات، الحاق خویش را به پاکستان اعلام نمودند.[۹]

نواب خاران و نواب مکران از سال ۱۳۲۶ خورشیدی با کنسولگری ایران در کویته رفت‌وآمد داشته‌اند.[۱۰]


[ویرایش] منابع

  1. بلوچستان در بوته اجمال، نوشتهٔ: دکتر انعام الحق کوثر و پروفسور انور رومان، ترجمه و تنظیم: خانه فرهنگ سرکنسولگری جمهوی اسلامی ایران - کویته به اهتمام مهدی ربانی، شماره: ۱۶۰۵، سه شنبه، ۹ تیر ۱۳۸۸.
  2. همان.
  3. وب‌گاه پلیس بلوچستان پاکستان.، بازدید: ژوئیه ۲۰۰۹.
  4. وب‌گاه پلیس بلوچستان پاکستان.، بازدید: ژوئیه ۲۰۰۹.
  5. [۱]Masson, Charles. 1843. Narrative of various journeys in Balochistan, Afghanistan, the Panjab, & Kalât, during a residence in those countries. To which is added, an account of the insurrection at Kalât, and a memoir on eastern Balochistan. London: R. Bentley. T
  6. وب‌گاه پلیس بلوچستان پاکستان.، بازدید: ژوئیه ۲۰۰۹.
  7. همان.
  8. همان.
  9. کانون مطالعات منطقه‌ای افغانستان، بازدید: ِژوئیه ۲۰۰۹.
  10. وزارت امور خارجه ایران، بلوچستان در یک نگاه، بازدید: ژوئیه ۲۰۰۹.

علمای که در این دهستان چشم گشودند و به این جهان چشم  بستند

۱-مولانا عبدالغنی آبادیان (رح)

۲-مولانا عبدالمجیدآبادیان(رح)

۳- مولانا عبدالله ملازاده (رح)

۴-مولاناعبدالعزیز ملازاده (رح)

۵-شهید مولانا عبدالملک ملازاده (رح)

 

اشخاص سرشناس دهستان حیط

امام جمعه دهستان حیط: مولوی عبدالواحد آبادیان

امام جمعه موقت : مولوی نعمت الله آبادیان

دهیار: غلام رسول آبادیان

رئیس شورای اسلامی: مولوی نعمت الله آبادیان

مخابرات و پست بانک : نبی بخش آبادیان

تعاونی: حاجی لال محمد آبادیان

رئیس دبستان شهید رجائی حیط:ایوب جهاندیده

رئیس مدرسه  راهنمائی تندگویان حیط:ندیم آبادیان

رئیس دبیرستان خاتم الانبیا حیط:حاجی عبدالستار آبادیان

بلوچستان در زمان ساسانیان  

   بلوچستان در زمان ساسانیان   

بلوچستان در زمان ساسانیان: کشور ایران در زمان ساسانیان خصوصا در اواخر آن به چهار رقسمت تقسیم شده بود منطقه جنوبی آن شامل نوزده شهرستان بود که یکی از آنها به گفته کولسنیکف درکتاب ایران در آستانه یورش تازیان مکوران نام داشت . گفته اند که در دوره ساسانیان بوده است که بخشی از اقوام ساکن در نواحی شمال غربی و مغرب ایران به نام بلوچ به منطقه کرمان کوچانیده شده اند. در شاهنامه نیز چنین مضمونی آورده شده است. فردوسی از قتل عام بلوچها توسط انوشیروان سخن می گوید. طبری آورده است که در شهر گور(که در سه کیلو متری فیروز آباد کنونی استان فارس قرار دارد) فرستادگانی از شاه کوشان و طوران و مکران با پیام اطاعت برسیدند. نولدکه در توضیح جمله طبری از استخری نقل کرده است که طوران قسمتی از بلوچستان امروزی است که پایتخت آن قصدار است. و تا اندازه ای مطابق با خان نشین امروزی کلات می باشد. وی گفته است که در بسیاری از کتابهای مهم جغرافیایی قدیم طوران و مکوران با هم ذکر شده اند. نولدکه عقیده دارد که آمدن شاهان طوران و مکوران به حضور اردشیر نمی تواند دلیل باشد بر اینکه اردشیر بر آن سرزمینها دست یافته بوده است . این مطلب از آنجا معلوم می شود که پسر او شاپور اول در کتیبه حاجی آباد خود را شاهنشاه ایران و جز ایران می نامد. اما پدرش را فقط شاهنشاه ایران می خواند. و از این راه می رساند که خود او شاهنشاهی ایران را تا آنسوی مرزهای دوران اخیر پارتیان گسترش داده است. در کارنامه اردشیر بابکان که کتابی است به زبان پهلوی و در اواخر دوره ساسانیان نوشته شده است در مورد جنگ اردشیر اول ساسانی و اردوان پنجم اشکانی آمده است که اردشیر از سپاهیان کرمان و مکران و پارس کمک گرفت و آنان را به جنگ اردوان فرستاد جمله ترجمه شده صادق هدایت از متن کارنامه از زبان پهلوی چنین است: اردشیر خود به استخر نشسته از کرمان و مکران و پارس کسته کسته سپاه بی شمار مر گرد می کرد و به کارزار اردوان می فرستاد. عبدالله گروسی در کتاب جغرافیای تاریخی ناحیه بمپور بلوچستان وضعیت بلوچستان در زمان ساسانیان را چنین شرح می دهد: در زمان ساسانیان به واسطه رونق امر تجارت و نظم و نسق در بهره برداری از منابع و ایجاد سد و بند بر روی رودخانه ها و پا کوهها و استفاده از نیروی عظیم کار بردگان در امر تولید کشاورزی و نیز رونق صنایع بافت پارچه های ابر یشمین و فلز گری و فولاد سازی و تردد قافله های تجاری آبادانی مکران و حوزه بمپور به اوج خود رسیده است . از جمله درآمدهای ساکنین ناحیه بمپور امر مکاری و حمل مال التجاره از راههای موجود بوده است و به نظر می رسد در این روزگار پرورش شتر و شتر داری که مناسب ترین حیوان بار کش برای مسافرتهای طولانی و عبور از سرزمینهای بیابانی بوده در ناحیه بمپور از رونق برخوردار بوده است. به شهادت منابع تاریخی مکران و طوران در زمان بهرام دوم ساسانی (277-293م) تحت تسلط این دولت نبوده اند ولی نرسی پادشاه ساسانی (293-303م) در کتیبه خود که در پایکولی (محلی در سلمانیه کردستان عراق) قرار دارد فهرستی از کسانی که برای تاجگذاریش حضور داشته اند نام می برد که در آن اسامی پادشاه پارادنه و شاه مکران که هر دو در بلوچستان کنونی بوده اند دیده می شود. به عقیده فرای تسامح دینی نرسی و عدم اصرار او بر آیین زردشت باعث گردید تا پادشاهان دیگر بلاد مثل شاه مکران که دین زردشتی نداشتند نیز از وی حمایت کنند. تاریخ طبری و بلعمی نشان میدهد که این روند در زمان بهرام پنجم ( بهرام گور420-439م) نیز ادامه داشت و شاهان غیر زردشتی فقط مالیاتهایی را به دربار ساسانی تحویل می دادند. اما در زمان خسرو انوشیروان همزمان با تحولات بزرگ اقتصادی و اصلاحاتی در اداره امور نظامی سرتاسر ایران به چهار قسمت تقسیم گردید که شامل خراسان خورباران نیمروز و آذربایگان بود. روایتی از جغرافیای ارمنی آشخاراتسویتس است که ظاهرا در سده هفتم میلادی نگارش یافته است مطابق این روایت نیمروز نوزده شهرستان داشته که از آن جمله پارس خوزستان اسپاهان کورمان طوران مکوران اسپت واشت ساکستان زاپلستان میشون هاگار پان یات رشیر دیر میش ماهیگ مازون هوزهرستان اسپاخل دیبوخل بدین ترتیب نام مکران در تقسیمات کشوری زمان انوشیروان آمده است. در فهرستی که جغرافی نویس ارمنی آورده است نامهای اسبت و وشت نیز ذکر گردیده اند. بر خی از تاریخ نویسان همچون کولسنیکف عقیده دارند اسبت نام نصرت آباد فعلی بوده است و وشت همان خاش امروزی است. مارکوارت اسپت را به زبان پهلوی اسپیت (سفید ) دانسته است و این محل را کراقان ( کلاغ آباد) امروزی و گرگ نزدیکی نصرت آباد کنونی دانسته است. همچنین از محل اسپیت در کتابهای مقدسی ابن خرداد به و یاقوت حموی نام برده شده است. دومین محلی که جفرافیای ارمنی نام برده وشت است که کولسنیکف آن را با بخش کنونی وشت در خاور بلوچستان یکسان دانسته است .مارکوارات وشت را صرفا خواش یا خواص مورد نظر جغرافیدانان عرب می داند یعنی همان خاش محلی در نواحی سرحدی ایران در بلوچستان می داند.از شهر خواش ابن فقیه در کتاب البلدان به عنوان شهری در جنوب کوهی که در آن سنگ گوگرد وجود داشته است نام می برد. نام مکران همچنین در رساله نامه تنسر آمده است. این رساله توسط تنسر موبد موبدان زردشتی در زمان اردشیر اول به گشنسب شاه طبرستان نوشته شده است. در این نامه از مکران به عنوان یکی از نقاط سرحدی ایران نام برده می شود. عین جملات نامه تنسر در این مورد چنین است: تورا می نمایم که زمین چهار قسمت دارد یک جز زمین ترک میان مغارب هند تا مشارق روم جز دوم میان روم و قبط و بربر و جز سوم سیاهان از بربر تا هند و جز چهارم این زمین که منسوب است به پارس و لقب بلاد الخاضعین میان جوی بلخ تا آخر بلاد آذربایگان و ارمنیه فارس و فرات و خاک عرب تا عمان و مکران و از آنجا تا کابل و طخارستان و این جز چهارم برگزیده زمین است .

بلوچ در شاهنامه :   

  

بلوچ در شاهنامه :

در شاهنامه نیز به دفعات نام قوم بلوچ آمده است  در ادامه تلاش خواهیم کرد به این موضوع  بپردازیم . اولین بار در داستان سیاوش هنگامی که وی در کار جمع آوری لشکر برای جنگ با افراسیاب است از بلوچ ها یاد می شود : هم از پهلوی پارس و کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ . همچنانکه از بیت مستفاد می شود در اینجا اشاره ای صریح به محل بلوچ ها نکرده است اگرچه در مصرع دوم می توان گیلان را به معنای سرزمین گیلان گرفت دشت سروچ چنانکه در برهان قاطع آمده است نام دشتی است در نواحی کرمان پس باز جای ابهام باقیست چراکه در مصرع دوم از گیلان و کرمان هردو یاد شده که جایگاه بلوچ ها هستند . در جایی دیگر در داستان کیخسرو هنگامی که پسرش قصد لشکرکشی بر ضد افراسیاب را دارد باز نام بلوچ در نامه ملی ایران ذکر شده است در این صفحه زیبای شاهنامه که فردوسی یک یک بزرگان سپاه ایران را بر می شمارد و از لشکر زیر نظر هریک سخن می گوید به پهلوانی به نام اشکش می رسد که بازور و دل بود و با عقل و هوش . در برهان قاطع آمده است که اشکش موسس سلسله اشکانیست . سپاه اشکش متشکل از قوم کوچ و بلوچ بوده است فردوسی در این باره می گوید : سپاهش زگردان کوچ و بلوچ  سگالیده جنگ و بر آورده خوچ . لغت خوچ در برهان به چند معناست که مطابق این معانی بلوچ و خوچ کاملا هم معنا هستند و احتمالا فردوسی هم همین هم معنا بودن را در انتخاب لغت خوچ در نظر داشته است . فردوسی در توصیف سپاه کوچ و بلوچ چنین می گوید : کسی در جهان پشت ایشان ندید برهنه یک انگشت ایشان ندید . فردوسی پرچم سپاهیان بلوچ را چنین  ترسیم میکند : درفشی بر آورده پیکر پلنگ همی از درفشش ببارید جنگ . در هر قسمت از شاهنامه که ذکر آن رفت قوم بلوچ از مقربان پادشاهان کیانی ایران بوده اند و اگرچه در هیچ یک از این دو قسمت از خاستگاه آنان سخنی نرفته ولی ادامه داستان نشان می دهد که فردوسی آنان را متعلق به مکران میدانسته است همچنانکه پیش از این در بخش " مکران در داستان کیخسرو " گفتیم  کیخسرو با که سپاهی بزرگ که بخشی از آن را بلوچ ها به فرماندهی اشکش تشکیل می دادند به مکران رسیدند و در آنجا به نبرد پرداختند و مکران تحت نظارت اشکش قرار گرفت همچنانکه در پایان نامه شه بخش آمده اقامت بلوچ ها تحت فرماندهی اشکش در مکران شاید اولین آشنایی و اقامت آنها در بلوچستان باشد . دیگر اشاره فردوسی به بلوچ در دوره تاریخی شاهنامه است در شرح سلطنت خسرو انوشیروان (531-579 م ). خسرو در آغاز سلطنت سفری به نقاط مختلف ایران کرد ازجمله  خراسان و گرگان و ساری و آمل. و پس از کشیدن دیوار "دربند " و سرکوب "الانان " به هندوستان رفت و چندی در آنجا ماند و در راه بازگشت از هندوستان خبر طغیان و کشتار مردم توسط بلوچ ها را شنید : به ره اندر آگاهی آمد به شاه   که گشت از بلوچی جهانی تباه . در اینجاست که مستقیما از گیلان و رنج مردم انجا از دست بلوچ ها سخن می گوید : ز گیلان تباهی فزون است زین   ز نفرین پراکنده شد آفرین  . شاه غمگین شد و به همراهان گله کرد که "الانان " و "هندیان " سر به طاعت ما خم کرده اند اما با بلوچ ها که هموطنان مایند نتوانسته ایم بر آئیم :بسنده نباشیم با شهر خویش   همی شیر جوییم پیچان ز میش . این  بیت نشان میدهد که فردوسی  از زبان انوشیروان بلوچ ها را قومی ایرانی می دانسته است . در ادامه فردوسی به ناامنی مرزهای شمالی ایران که بلوچ ها در آنجا ساکن بوده اند اشاره می کند : همان مرز تا بود با رنج بود  ز بهر پراگندن گنج بود . و  یاد آور می شود که با همه تلاش انوشیروان برای حمله به بلوچ ها  نزدیکانش او را از این کار منع کرده و شکست اردشیر ساسانی (226م – 241 م ) در پیکار با بلوچ ها را به وی یاد آور شدند : ز کار بلوچ ارجمند اردشیر   بکوشید با کاردانان پیر * نبد سودمند به افسون و رنگ   نه از بند و ز رنج و پیکار و جنگ . خسرو انوشیروان از این سخنان خشمگین شد و با لشکری انبوه بر گرد مسکن بلوچان جمع آمد و منادی داد که همه زن و مرد و کودک و پیر بلوچ ها را از لب تیغ بگزرانید : که از کوچکه هرکه یابیید خرد  وگر تیغ دارند مردان گرد * وگر انجمن باشد از اندکی نباید که یابد رهایی یکی . فردوسی  قتل عام فجیع و وحشیانه انوشیروان را چنین به تصویر می کشد : از ایشان فراوان و اندک نماند زن و مرد جنگی و کودک نماند *  سراسر به شمشیر بگذاشتند  ستم کردن و رنج برداشتند* ببود ایمن از رنج شاه جهان   بلوچی نماند آشکار و نهان . داستان بلوچ ها در دوره انوشیروان در شاهنامه فردوسی در اینجا تمام می شود . اینک سخنی از کریستین سن نقل می کنم  وی گفته احتمالا بلوچ ها را به علت بنیه طبیعیشان و قوت بدنیشان بر کشاورزان ضعیف ایرانی در نواحی سرحد و مرزها برای مقابله با دشمنان استقرار داده اند . البته بعد از قتل عام بلوچ ها توسط انوشیروان بلوچ ها یه عنوان فرمانروایان منصوب شده در شمال به حیات خود ادامه داده اند  و دلیل آن وجود نام بلوچ ها در مراسم استقبال از سفیر چین در دربار انوشیروان است : همه مرزبانان زرین کمر  بلوچی و گیلی برزین سپر . این نمایش شگفت انگیز جلال و قدرت پادشاهی سفیران را حیرتزده کرد می بینیم که در این نمایش بلوچ ها نیز چون دیگر ایرانیان به آراستن سپاه شاه و هول انداختن در دل دشمنان کشور پرداخته اند . در ادامه با بررسی حمله اعراب به کرمان و  وجود بلوچ ها در این منطقه به کوچ بلوچ ها از شمال به جنوب می پردازیم .   

رویارویی نظامی سرداران بلوچ با ارتش انگلستان در منطقه سرحد:

رویارویی نظامی سرداران بلوچ با ارتش انگلستان در منطقه سرحد:

زنرال ریجنالد ادوارد هری دایر (1927-1864 ) در سال  1295 به بهانه همکاری سرداران بلوچ با قوای آلمانی به بلوچستان حمله کرد . وی در فوریه تا اکتبر سال ۱۹۱۶ بلوچستان ماند و سپس به هندوستان رفت و 6 سال بعد در سن 74 سا لگی در برستول انگلستان در گذشت . وی ماجرای جدال خود با بلوچها را در کتابی بنام مهاجمان سرحد که درسال 1921 درلندن انتشار پیدا کردبه چاپ رساند. این کتاب بعدها توسط دکتر حمید احمدی به همان نام   ترجمه شده است. هنگامی که کمپانی هند شرقی بر هند و پاکستان امروزی مستولی شد و منطقه کلات و بلوچستان پاکستان به تصرف انگلیسی ها درآمد عده ای از سران بلوچ برای اهداف شوم و استعماری انگلیس مانع تراشی می کردند. آنها با حمله به کاروان انگلیسی ها و چپاول آنها مانع حضور انگلیس در سرحد بلوچستان شده بودند. در این زمان انگلیس به فکر کشیدن خط آهن به بلوچستان ایران بود. مهمترین سرداران بلوچ که با انگلیسی ها جنگیدند سردار جمعه خان اسماعیل زهی سردار خلیل خان گمشادزهی و سردار جیندخان یاراحمد زهی بودند. جنگها ی این سرداران بلوچ با قوای انگلیس منجر به کشته شدن بسیاری از نیروهای انگلیسی گردید. در نبردی که بین نیروهای جمعه خان با انگلیس در شمال زاهدان کنونی  روی داد بیش از 70 انگلیسی کشته شدند. و در نبرد دره نالک در نزدیکی روستای سنگان نیز بیش از 330 انگلیسی به قتل رسیدند.  این نبرد پس از آن روی داد که سردار جیند خان یاراحمدزهی به دست نیروهای انگلیسی اسیر گردید. دایر که با فریب دادن بلوچها توسط عیدوخان ریگی آنها را به اسارت گرفته بود قصد داشت تا با انتقال این اسرا به هند فتنه بلوچستان را خاموش کند . اما سرنوشت چیز دیگری را رقم زد. اسرا از منطقه کوهستانی تفتان منتقل می شدند که این برای بلوچهای منطقه فرصت مناسبی بود. سردار این منطقه بهروزخان نام داشت وی قاصدی روانه کرد و به سران طوایف گمشادزهی و یاراحمدزهی اعلام نمود که ارتش دایر قصد عبور از منطقه را دارد. بدین ترتیب تفنگچی های این دو قوم گردنه دره نالک را مسدود نموده  و منتظر انگلیسی ها شدند. در نبرد سختی که روی داد بلوچها دو کشته دادند ولی توانستند با استفاده از موقعیت کوهستانی منطقه نیروهای دایر را سرکوب کنند و این افسر انگلیس را برای همیشه از ایران بیرون برانند. در مجموع نبردهای بسیاری بین انگلیس و بلوچ ها رخ داده است که حافظه مردم محل خاطراتی چند از آن را به یاد دارد. یکی از آنها خاطره شهادت پهلوان سردار ایل گمشادزهی می باشد. این سردار بلوچ هنگامی که برای جنگ عازم می گردید غسل کرده و دستور داد تا گاوی قربانی کنند و دعا کرد که خداوند شهادت را نصیب وی کند . از قضا دعای وی نیز پذیرفته شد و در یکی از نبردها به شهادت رسید و در محلی به نام گزک به همراه دیگر شهدای بلوچ به خاک سپرده شد. دیگری خبر رسانی توسط پیک بهروزخان که لالخان شهلی بر نام داشت. می گویند وی سریع ترین مرد بلوچ بوده است بطوری که این خبر را در کمترین زمان و با پای پیاده به اردوی یاراحمدزهی ها رسانده است. و صدها نکته دیگر و حماسه هایی که مردان بلوچ در سرحد آفریدند.

بلی آنان که از این  پیش   بودند                      چنین بستند راه ترک و تازی

از آن این داستان گفتم که امروز                     بدانی قدر و بر هیچش نبازی

به پاس هر وجب خاکی از این ملک                 چه بسیارست آن سرها که رفته

زمستی بر سر هر قطعه زین  خاک                   خدا داند  چه  افسرها  که  رفته

حیط

اطلاعات کلی

نام رسمی :

حیط

کشور :

ایران

استان :

سیستان و بلوچستان

شهرستان :

سرباز

حیط

مردم

جمعیت

3200نفر

جغرافیای طبیعی

ارتفاع از سطح دریا :

۶۳۴ متر

اطلاعات روستایی

پیش‌شماره تلفنی :

۰۵۴۸۴۶۶

حیط یکی از روستاهای استان سیستان و بلوچستان ایران است.

روستای حیط در شمال شهر راسک و در مسیر جاده ایرانشهر - چابهار قرار گرفته و از توابع شهرستان سرباز است.

عبدالعزیز ملازاده از بزرگان اهل سنت منطقه در روستای حیط به خاک سپرده شده.

آرامگاه مولوی عبدالعزیز ملازاده و فرزندش شهید مولوی عبدالملک ملازاده و پدرش مولوی عبدالله ملازاده از نقاط دیدنی این روستا است.

دهیار این دهستان غلام رسول آبادیان و رئیس شورای اسلامی مولوی نعمت الله آبادیان

اصیل ترین فامیل در این دهستان رندبلوچ  و ملازهی میباشد.

بیشترین فامیل در این دهستان شامل : آبادیان - رندبلوچ-ملازهی- دهانی - حملی می باشد.

لازم به توضیح است که زادگاه و آرامگاه این شخصیت های بزرگ و والا و علمای برجسته در این روستای حیط می باشند.

نژاد مردم بلوچ

نژاد مردم منطقه سرباز

نام بلوچ را نخستين بار در نوشته‏ هاى جغرافى نويسان اسلامى قرن چهارم مانند استخرى، ابن حوقل، مسعودى و مؤلف حدود العالم، همراه با كوچ مى ‏بينيم.

اينها كوچ و بلوچ را دو طايفه ميدانند كه در سرزمينى مجاور هم در دشت جنوبى مكران و دامان كوهستان بشاگرد و اطراف جيرفت مى ‏زيسته ‏اند.

محققان مسكن اوليه قبايل بلوچ را شمال ايران و نواحى شرقى درياى خزر ميدانند. بدون ترديد بلوچها از اقوام آريايى هستند كه پس از گذشتن از نواحى شمالى  به جنوب درآمده‏اند. نزديكى زبان بلوچى به زبان باستانى اقوام هند و اروپايى، مؤيد اين حقيقت است .

همچنين سنجش هايى كه دانشمندان نژاد شناس با اندازه ‏گيريهاى مكرر از طول بدن، در حال نشسته و ايستاده و طول و عرض سر، پيشانى، گونه ها و تناسب بين گونه ها، عرض فكين، پهنا و درازا و بلندى بينى، درازاى گوش، طول و عرض تمام صورت افرادى كه از همه قبايل و طوايف به منظور گروه ‏بندى نژادى ملل كرده ‏اند، معلوم نموده ‏اند كه مشخصات نژاد بلوچان و آريائيها كاملاً يكسان است و بى گمان بلوچها از آريائيان جدا شده و در زمانها گذشته، به جنوب آمده و در دشتها و دامنه ‏هاى كوههاى اين سرزمين بلوچستان پراكنده شده ‏اند.

مردم بلوچ از نژاد آريايى هستند كه مسكن اصلى آنها در كنار درياى خزر، ناحيه گرگان امروزى بوده است و بعدها به قسمت كرمان آمده و از آنجا به بلوچستان رانده شده‏اند و چون به لحاظ موقعيت جغرافيايى، از تهاجم مغول و تيمور و اعراب و ساير اقوام به دور بوده ‏اند، نژاد خود را به خوبى حفظ كرده و چهره‏ هاى اصيل آريايى در ميان آنها به خوبى مشاهده مى‏شود. بيشتر پژوهشگران ايرانى و خارجى معتقدند كه نژاد ايرانى ، خاصه نژاد بلوچ از زيباترين نژادهاست و عليرغم قرب و جوار با كشورهاى پاكستان و هندوستان، از ساكنان آن مرز و بوم متمايز هستند و خطوط اصلى سيماى نجيب و قديم خود را حفظ كرده ‏اند. اوژن اوبن فرانسوى مى ‏گويد : در سلسه جبال غربى و

جنوبى، كردها، لرها و بلوچ ها نمونه‏ هايى از نژاد خالص ايرانى‏اند كه كاملاً خالص و دست نخورده مانده اند.در باره ايرانى بودن بلوچها، شك و ترديد نمى ‏توان كرد، زيرا زبان و آداب و رسوم بلوچها نمايانگر ايرانى بودن آنهاست. اكثر نژاد شناسان و مردم شناسان از قبيل برتن هنرى فيلد و كرزن و ديگران به دلايلى،ايرانى الاصل بودن آنها را ثابت كرده اند. برتن انگليسى مى ‏نويسد : بلوچ هيچ شباهتى به فرزندان اسماعيل ندارد؛ چشمانش درست و سياه، مانند چشمان پارسى است.

و بسان ديدگان عرب، ريز، ناآرام و آتشين نيست. بالايش بلند، خوش اندام، و ايرانى وار، ريشش انبوه و بلند است كه خود نشانه‏اى از تندرستى است. پروفسور كين

بلوچها را از نژاد تاجيك دشتى مى‏داند. كلنل ديمز مسأله را از طريق علمى بررسى مى‏كند و جمجمه بلوچ را از نوع پهن سران ايرانى مى ‏داند و مى ‏نويسد كه جمجمه عرب و هندى از نوع دراز سران است.

او ميگويد كه اگر خصوصيات مغزى و جسمى بلوچ را در نظر بگيريم،بايد او را ايرانى نژاد و مانند تاجيكان و ديگر مردمان فلات ايران بدانيم.

فردوسى در شاهنامه صريحاً مى ‏نويسد كه بلوچها در زمان انوشيروان سرزمين گيلان را ويران و تباه ساختند، از آن پس به سمت جنوب كوچانده شدند تا اينكه در سرزمين فعلى ساكن گشتند و قسمتى از سپاهيان كيخسرو را بلوچها تشكيل مى‏دادند، كه سربازانى جنگاور و دلير بودند و در ميدان جنگ هيچگاه پشت به دشمن نمى‏كردند.سرهنرى پيتنچر معتقد است كه بلوچها از نژاد تركمن مى ‏باشند ولى پروفسور را بين سون مى ‏گويد ، بلوچ، مفرس بلوس است كه پادشاه بابل بوده، با نمرود پسر كوش كه در كتاب مقدس ذكر آن رفته، يكى است، بلوس و كوش به مرور ايام تبدیل شد.

براى نخستين بار با نام بلوچ هنگامى برمى ‏خوريم كه آنان در سده چهاردهم هجرى در دشت جنوبى كرمان و دامان كوهستان بشاگرد زندگى مى‏كرده‏اند. بلوچها هنوز هم به دشت «گيابان» مى ‏گويند. رنگ چشم و موى بلوچها بيشتر مشكى است و كسانيكه داراى موهاى خرمايى وچشم‏هاى كبود يا خاكسترى رنگ باشند نيز در بين آنها يافت مى‏شود و رنگ بدن بلوچها گندم گون و روشن است«. هنرى، فيلد، مردم شناس آمريكايى در سال 1955 با اندازه ‏گيرى وعكس‏بردارى بيش از 2000نفر بلوچ در بلوچستان شرقى مى‏نويسد : بلوچان پيوستگى نژادى با مردم ايران دارند.

هيچ يك از افراد مطالعه شده، نشانى از نژاد زرد نداشته و بسيارى از آنها با مردم باختر اروپا پيوستگى نشان داده‏اند، البته در مواردى بسيار كم اثرى از سياه پوستان در آنها ديده شد و بررسيها نشان داد كه آنها با مردم آن سوى هند پيوستگى نزديكى دارند.

با توجه به مطالب مذكور چنين ميتوان نتيجه گرفت كه قوم بلوچ از روزگاران كهن، در سرزمين بلوچستان ساكن بوده ‏اند و قدمت آنها به تاريخ مدوّن ايران مى‏رسد. بنابراين بايد قبول كرد كه بلوچها آريايى نژاد و به بيان ديگر ايرانى نژاد هستند و در اين مورد نبايد هيچگونه شك و دو دلى به خود راه داد، زيرا بسيارى از باورهاى بلوچها در حال حاضر نيز با باورهاى آرياييها همخوانى نزديكى دارد و اين را دهها و بلكه صدها نويسنده ايرانى و خارجى نيز تأييد كرده‏اند، البته اين را نيز بايد مد نظر قرار داد كه بلوچها از آميزش با اعراب و هنديها و بسيارى از اقوام ديگر بى بهره نبوده‏ اند. لازم به توضيح است كه كليه افرادى كه در منطقه سرباز زندگى مى‏كنند و به زبان بلوچى تكلّم مى ‏كنند، بلوچ نيستند؛ چون در ادوار مختلف، اقوام گوناگونى از مناطق اطراف از جمله، اعراب، افغانها، هنديها و حتى سياهان قارّه آفريقا، به دلايلى به اين سرزمين آمده و به مرور زمان، فرهنگ و منش بلوچها بر آنها مستولى شده، و آنها اصالت قبلى خود را از دست داده ‏اند و به عنوان بلوچ مشهور شده ‏اند، در حاليكه بلوچها از نژاد آريايى هستند و توانسته ‏اند كمابيش در نقاط مختلف بلوچستان اصالت خويش را حفظ نمايند.

آبهاى سطحى شهر سرباز:

آبهاى سطحى شهر سرباز:

 آبهاى سطحى این بخش را مى ‏توان به دو دسته آبهاى دایمى و آبهاى فصلى تقسیم بندى نمود. 

  الف: منابع آب دایمى: با وجود آنکه رودخانه سرباز مهمترین رودخانه بخش محسوب مى ‏گردد ولى چنانچه در طى دو یا سه سال بارندگى رخ ندهد، بیشتر بستر آن خشک مى ‏شود. ولى در بعضى جاها، بستر آن همیشه داراى آب است. آب این رودخانه در مواقع کم آبى، معمولاً از مرکز بخش سرباز تا دَپْکَوْرْ دایمى است. ولى از دَپْکَوْرْ تا روستاى جَمیدَر آبى در بستر آن جریان ندارد، دوباره از روستاى جَمیدَر تا نرسیده به روستاى زِیارَتْ جاه آب جریان مى ‏یابد، ولى از زِیارَتْجاه تا پایین دست روستاى حِیط بستر آن خشک است. آنگاه از روستاى نُوبَنْدْ تا قسمت عُلیاى چراغان آب جریان دارد، از این نقطه تا نزدیکى روستاى هُدارْ بستر آن خشک مى‏باشد. سپس در نزدیکى هُدارْ جریان یافته و در پایین دست هُدار دوباره خشک شده تا اینکه در نزدیکى سد پیشین مجدداً آب در بستر آن جریان مى‏یابد. همچنین، سرچشمه و منشأ تمامى رودها داراى آب دایمى هستند.

  معمولاً سرچشمه این رودها، نواحى کوهستانى هستند که به علت عدم نفوذ آب در این نواحى آب‏ها بصورت سطحى جریان مى ‏یابند و منابع آب دایمى را در آن مناطق تشکیل مى ‏دهند. به همین جهت در محل سرچشمه اغلب رودخانه ‏هاى این بخش روستاهایى دیده مى‏شوند که اشتغال اهالى آنها، باغدارى مى ‏باشد. یکى دیگر از منابع آبهاى دایمى، چشمه ‏ها هستند که بطور پراکنده دیده شده و بیشتر در دهستانهاى سرکور و کیشکور و در بستر رودها، خصوصاً رودخانه سرباز، وجود دارند که آب آنها بیشتر صرف آشامیدن اهالى و دامها و در مواردى آبیارى باغات مى ‏شود. معمولاً در محل ظهور چشمه‏ ها، روستاهاى کوچکى، با تعدادى درخت خرما و باغات انگشت شمارى، احداث شده ‏اند که چنین وضعى در دهستان کیشکور بیشتر چشمگیر است. هر چند این چشمه ‏ها داراى آبدهى زیادى نیستند ولى با این وجود در بعضى از روستاها اهمیت حیاتى دارند، بطوریکه با خشک شدن آنها، زندگى اهالى غیرممکن مى ‏شود و مجبور به ترک وطن و کوچ مى ‏گردند. 

زندگی نامه مولانا عبدالعزیز مولازاده(رح) قسمت دوم

نامه مولانا عبدالعزيز رحمه الله(قسمت دوم)

سفرهاي مولانا (رح(‌
سفر تأثير زيادي در افكار و روحيّات انسان ها دارد . بسياري از مجهولات در سفر شناخته مي شوند . از اين نظر با توجه به اينكه مولانا سفرهاي متعددي به كشورهاي مختلف داشته است ، هم تجربيات و آگاهي ايشان بالا رفته بود و هم سعة صدر و انتقاد پذيري ايشان .
خود مولانا مي فرمود : بسياري چيزها را در سفرها آموخته ام .
به اختصار برخي از سفرهاي اين بزرگوار را اشاره مي كنيم :

الف) سفر پاكستان :
سفر مولانا به پاكستان ابتدا به علت ادامة تحصيل بود اما بعد از فارغ التحصيل شدن هر چند سالي يكبار براي ديدار با اساتيد و علماي بزرگ آنجا سفرهايي داشتند . گاهي جهت مشاركت در دورة تفسير قرآن مولانا غلام الله خان از علماي برجستة پاكستان به شهر راولپندي مي رفتند . هميشه در اين سفرها از مولانا احمدعلي لاهوري كه در شهر لاهور ساكن بودند ديدار كرده و از محضر ايشان بسيار بهره مي بردند . وقتي به كراچي مي آمد خيلي از علماي برجسته آن شهر خودشان به محل استقرار ايشان مي آمدند و ايشان را ملاقات مي كردند .

 

ب) عربستان :
مولانا اولين بار در سال 1328 هـ . ش براي اداي فريضة حج به عربستان سفر نمودند و نزديك دو سال در آنجا اقامت گزيده و در اين مدت در يكي از مدارس آنجا به نام صوليته تدريس مي كردند .
پس از آن وقتي در شهر زاهدان مستقر شدند به علت اينكه روحاني كاروان هاي حج بودند همه ساله به سفر حج مشرف مي شدند . غيراز حج گاهي براي اداي عمره هم به سفر مي رفتند .
سفرهاي مولانا و روحيّات ايشان در سفر حج و عشق و علاقة و افر و زايد الوصفي كه ايشان به حرمين شريفين داشتند بسيار عجيب و شگفت انگيز بود .
چنان در آن محيط معنوي به نيايش و دعا و عبادت مي پرداخت كه از خود بيخود شده و دنيا را از ياد مي برد .
گاهي در آن سفرها با علماي عربستان و ديگر كشورها هم ديدار مي كرد و از اين فرصت جهت آشنا شدن از اوضاع و احوال مسلمانان ديگر كشورها استفاده مي نمود .

ج) هندوستان :‌
بعد از فارغ التحصيل شدن از هندوستان ، مولانا در اسفندماه سال 1358 هـ . ش بنا به دعوت مسؤلين دارالعلوم ديوبند بزرگترين مركز ديني هند ، جهت شركت در صدمين سال تأسيس اين مركز ، به آنجا سفر نمود .
در آن اجتماع اكثر علماي هندوستان و پاكستان و ديگر كشورها و فارغ التحصيلان اين مركز علمي ، حضور يافته بودند و فرصتي براي شناخت و ديدار با شخصيت هاي علمي و علماي سرشناس بود .

د) افغانستان :
در سال 1324 هـ . ق مولانا به همراه جمعي از علماي بلوچستان براي ملاقات با يكي از علماي افغانستان بنام خليفه غوث محمد جان نقشبندي سفر نمودند . اين خليفه مريدان زيادي داشت و يكي از خلفاي وي بنام خليفه غلام محمد دالبندي در منطقة بلوچستان مرتكب برخي اعمال خلاف شرع شده بود كه انگيزة سفر مولانا ديدار با خودمرشد او بود تا وضعيت او را نيز از نزديك بررسي نمايد . در مدتي كه نزد آن خليفه حضور داشتند بر خلاف انتظارش در آنجا نيز برخي اعمال خلاف سنّت مشاهده نمود كه سبب قطع ارتباط و علاقه وي با اين جماعت شد . مولانا عبدالعزيز با اينكه توجّه زيادي به تزكيه و اصلاح باطن داشت اما هميشه مراقب بود خلاف شريعت عملي انجام ندهد .

د) عراق :
حدود سالهاي 1347 هـ . ش مولانا به عراق سفري داشتند . در اين سفر از شهرهاي بصره ، بغداد ، نجف ، كوفه و كاظمين بازديد كرده و ضمن ديدار با آشنايان و بازديد از آرامگاه امام ابوحنيفه (رح) و شيخ عبدالقادر گيلاني (رح) و ديگر علماي آن ديار ، به ديدار آيت الله خميني (ره) كه در تبعيد به سرمي برد رفته و ديدار خوبي داشتند .
از شهرهاي مذهبي اهل تشيع و مدارس و حوزه هاي علميه آنجا هم بازديد نموده و با علما و مراجع اهل تشيع همنشيني و گفتگو كردند .

ك) سوريه :‌
در آبان ماه 1359 هـ . ش بعد از اداي فريضه‌ي حج به سوريه مسافرت نمود .
در اين سفر با علماي برجسته آنجا همچون : شيخ ذاكر نابلسي ، دكتر رمضان البوطي ، دكتر فتحي الدُريني و غيره ملاقات كرده و از اماكن تاريخي و آرامگاه بزرگان دين و علماي نامدار گذشته و خصوصاًٌ صلاح الدين ايوبي بازديد نمود .

هـ) انگلستان :
22
تيرماه 1359 هـ . ش جهت معالجه قلب به لندن مسافرت نمودند . بسياري ازمردم بلوچ آنجا از ايشان استقبال نمودند . به پزشكان متخصص و بيمارستان هاي مجهز مراجعه نموده و داروهايي را تجويز نمودند اما توصيه نمودند بهترين راه ناراحتي قلبي عمل است اما ايشان راضي نبود كه در آنجا عمل قلب انجام گيرد .
در فرصت دو ماهي كه در آنجا بودند بيشتر اوقات خويش را به تلاوت قرآن و مطالعه مي گذراندند . سفارت ايران در لندن هم از ايشان دعوت نمود تا بازديدي نمايد كه ايشان موافقت نمودند و به سفارت رفته و در جلسه ايكه با حضور دانشجويان ايراني مقيم لندن ترتيب داده بودند ايراد سخنراني نمودند . برخي از مخالفين ايران از مولانا خواستند در آنجا بمانند و از او حمايت مي كنند اما مولانا در مقابل از آنها خواستند از اين كارهايتان دست برداريد و بياييد داخل ايران و براي رشد كشور اسلامي همكاري كنيد .

خ) آمريكا :
عارضة قلبي مولانا تشديد شده بود و اين بار پزشكان دوباره توصيه كرده بودند به انگلستان يا آمريكا برويد .
در سال اسفند ماه 1364 از مسير دبي به لندن رفته و از آنجا به نيويورك سفر نمودند . متأسفانه در آنجا عارضه شديدتري به ايشان دست داد كه منجر به از دست دادن هر دو كليه‌ي وي شد .
بازهم ايشان در آن فرصت از مراكز ديني و اسلامي بازديد كرده و با فعّالين دعوت اسلامي ملاقات مي كردند . اين سفر تأثير زيادي در روحيه ي ايشان گذاشت و از حضور و تلاش جوانان مسلمان و دعوتگران زحمت كش در آن محيط غير اسلامي خيلي متاثر شدند .


ويژگيهاي اخلاقي
حضرت مولانا عبدالعزيز به اتفاق تمام معاصرانش اعم از علما ، فرهنگيان ، بازاريان و عموم مردم ، جامع تمام صفات اخلاقي و ايماني بودند . شخصيتي جامع الصفات بودند كه كسي نمي توانست كوچكترين ضعفي و خرده گيري  بر ايشان بگيرد . البته خداوند هست كه جامع تمام صفات والا و بر جسته هست اما بندگان محبوب خدا هم به اندازه توان و استعداد بشري مي توانند آن صفات ايماني و اخلاقي مورد رضاي الهي را در وجودشان پياده كنند .


در اين قسمت اشاره اي مختصر به برخي صفات اخلاقي ايشان مي شود :
1)
تقوا :
تقوا بنيادي ترين خصوصيت بندگان عالم و دانشمند هست كه خداوند متعال در قرآن به آن اشاره فرموده كه : « إنما يخشي الله من عباده العلماء » يعني تنها بندگان عالم و دانشمند هستند كه از خداوند بيمنا كند و بيشتر خشيت دارند . تمام زندگي مولانا همراه با تقوا ، خداترسي و پرهيزگاري بود و آثار آن در اعمال ، گفتار و كردار ايشان ظاهر بود . عبادت هاي روح دار ، نمازهاي شبانه ، دعاها و تضرّع وزاري ايشان ، حق گويي و شجاعت ، همدردي با عموم مسلمانان ، دقت در حساب هاي حوزه علميه و مساجد ، انفاق و صدقات و بسياري از ويژگي هاي ايشان ، همه جلوه هايي از تقوا و پرواي الهي اين بزرگوار بودند و به علت اين صفت برجسته بود كه هر چه مي گفت در دلِ مردم تأثير مي كرد و دلها را تكان مي داد .

2) ساده زیستی:

هر چند كه استفاده از نعمت هاي مادي و امكانات موجود ،‌ از نظر شرعي اشكالي ندارد اما گاهي ، از بزرگان و پيشوايان ديني و مذهبي اموري مطلوب است كه عموم مردم چندان به آن مامور نيستند . چون آنها الگوي واسوة مردم مي باشند . مردم دين و ايمان و رفتار خود را از آنها ياد مي گيرند .
از اين نظر مي بينيم حضرت مولانا زندگي بسيار ساده و بي آلايشي داشتند . به دنبال جمع آوري امكانات رفاهي و توجه به بعد مادي زندگي نبودند . از تجملات و تكلفات به دور بودند . از اسراف و تبذير دوري مي كردند . تا زماني كه لباسي و جورابي قابل استفاده بود آن را استعمال مي كردند . گاهي جورابي را كه سوراخ شده بود مي داد تا بدوزند و دوباره استفاده نمايد و نا شكري نعمت هاي  الله تعالي  را ننمايد . مسير راه منزل و مسجد جامع قديم و دبيرستاني را كه تدريس مي كرد با اينكه دور بود بيشتر اوقات پياده مي رفت . با اينكه بسيار مهمان نواز بود اما در پذيرايي تكلف نداشت بلكه به مصداق الجود من الموجود ، هر چه داشت براي مهمانان تقديم مي كرد . و با توجه به موقعيت و جايگاه اجتماعي ايشان و امكان دستيابي به بهترين موقعيت هاي تجاري هرگز در فكر جمع مال نيفتاد و بعد از وفاتش منزل ساده اي را براي وارثان بجاي گذاشت .

3) تواضع:
تواضع و فروتني در مكتب اسلامي اهميت ويژه اي دارد و عالمان دين و بزرگان اخلاق ، توجه ويژه اي به آن دارند .
مولانا عبدالعزيز با آن مقام علمي عرفاني و اجتماعي خويش بسيار متواضع بود . به همة مردم احترام قايل بود . كمترين و فقير ترين اشخاص را مورد اكرام و توجه قرار مي دادند .
مردم را ازاينكه وقت وارد شدن به اتاق پذيرايي و يا مسجد از جايشان بلند شوند منع مي كردند . به مردم اجازه نمي دادند دستش را ببوسند . با اينكه در اوقات نماز جماعت خودشان در مسجد حضور داشتند اما هر طلبه و عالم و ملايي كه در مسجد حضور داشت ، امر مي كرد نماز جماعت را امامت كند و خود پشت سر وي نماز مي خواند . در اوج تواضع چنان عزت نفس داشت كه كسي نمي توانست در مقابلش اداي احترام نكند . بلكه خود به خود وادار به احترام مي شد .

4) شجاعت و حق گويي
مولانا از شجاع ترين مردم بلوچستان بود . در بيان حقايق ديني و دفاع از احكام اسلامي  از كسي باكي نداشت .
صراحتاً از حقوق مذهبي و ملي مردم دفاع مي كرد . در قضية اصلاحات ارضي ، در جلسات و گردهمايي هاي اول انقلاب ، در مجلس خبرگان ، نمونه هاي متعددي از شجاعت و صراحت لهجة ايشان وجود دارد. البته به رغم شجاعت بي نظير ايشان ، گاهي بنا به مصلحت و حكمتي حقايق را در قالب طنز و شوخي بيان مي كردند .
مولانا بيشتر لحني مسالمت جويانه و خير خواهانه داشت هم با عموم مردم و هم با مقامات و مسئولان .
حب و بغض او فقط بخاطر خدا بود و هر جا چيزي مشاهده مي كرد كه سبب ناراضي الله مي شد واكنش نشان مي داد .

5) سعه سدر:
شرح صدر و وسعت ديد از ويژگي انسان هاي وارسته و اهل بصيرت هست . آنان كه با مولانا حشر و نشر داشته اند به خوبي مي دانند كه آن بزرگوار در حد بالايي از سعه ي صدر برخوردار بود .
ظرفيت انتقاد پذيري ايشان هم بسيار بالا بود . هميشه مي فرمود دوستان ما كه عيب هاي ما را نمي گويند بايد از منتقدين و مخالفين عيب هاي خود را پيدا كنيم و خودمان را اصلاح نماييم . مولانا در برخورد با افراد منتقد چنان برخورد خوبي داشت كه آنها را تحت تاثير خويش قرار مي داد . اگر شخصي در جمع مريدان و دوستدارانش از ايشان انتقاد مي كرد و باعث ناراحتي و عصبانيت آنها مي شد ، مولانا آنها را به آرامش دعوت مي كرد و مي گفت در مسايل علمي و ديدگاه هاي اجتماعي هر كسي نظري دارد و نبايد از حرف ديگران ناراحت شويد .

6) شب زنده داری:
شب زنده داري و راز و نيازهاي سحر گاهي ايشان حالت ويژه اي داشت تا كسي خودش ايشان را در حال عبادت نمي ديد نمي توانست حالت آن را تصور كند . تلاوت قرآن ، ‌ذكر خداوند متعال ، ‌نماز تهجّد و دعا و نيايش شبانة ايشان نشان از ايمان ، ‌اخلاص و خشيّت فوق العاده وي از الله تعالي بود و از همين نيروي ايمان بود كه همة مشكلات را تحمّل نمود . و همه جا حق مي گفت و با نا حقي و ظلم بر خورد مي كرد . بسيار به تزكيه نفس و اصلاح درون توجّه داشت . اما با همه اين گرايشان معنوي و عرفاني ، همواره حدود شرعي و طريقه ي سنّت را در اين خصوص رعايت مي كرد و هرگز در عبادت افراط و تفريط نداشت . و متعقد بود همچانكه بايد به پالودگي و تزكيه نفس توجه داشت نبايد چنان به عبادت و تزكيه مشغول شد كه منجر به افراط شود و امور مربوط به دنيا را ترك نمايد . بلكه بايد طبق سنّت پيامبر عمل نمايد .

7) مهمان نوازي و سخاوت
مولانا (رح) بسيار مهمان نواز و سخاوت مند بود . از او به حاتم طايي زمان خويش ياد مي شود . خانه اش هيچ گاه از مهمان خالي نبود . بسياري از مهمانان از منطقة بلوچستان جهت معالجه و كار ديگري به زاهدان مي آمدند و سراغ منزل مولانا را مي گرفتند و آنجا مي ماندند . بر سر سفرة ايشان فقرا و بينوايان زيادي حضور مي يافتند مولانا با گشاده رويي پذيراي همة مهمانان بود و از حضور مهمان خيلي خوشحال مي شد . هميشه به ديگران هم توصيه مي كرد كه قدر و جايگاه مهمان را بشناسند . وقتي مهماني مي آمد او را حبيب خدا خطاب مي كرد . به افراد فقير كمك نقدي مي نمود . وقتي كه براي مسجد يا مدرسه اي و امر خيري اعانه اي جمع مي شد ، ايشان بيش از ديگران كمك مي كردند . بعد از وفات ايشان افراد زيادي از فقرا مي گفتند ايشان مولانا همواره به آنان كمك كرده و مشكل مادي آنها را حل نموده و بعد از ايشان چه كسي به ما توجّه مي كند .


مجالس مولانا
از دير زمان رسم بوده افراد در مجالس بزرگان حضور مي يافتند و در آن جا فيض و معنويت حاصل مي كردند و از ارشاد آن بزرگان جان تشنة شان سيراب مي شد .
مجالس مولانا عبدالعزيز (رح) هم يكي از آن مجالس معنوي بود كه هر طبقه اي از مردم در مجلس ايشان حضور مي يافت و هر كسي به فرا خور حال خويش مي توانست از آن ، نكته ها ياد بگيرد ، ‌حكمت ها بيندوزد بهره اي از علم و تقوا ببرد . وقتي كه ايشان مسايل ديني و تاريخي را شرح و توضيح مي دادند ، ‌مردم بسيار تحت تاثير قرار مي گرفتند . جالب اينكه مجالس ايشان يك حالت نداشت . طوري نبود كه سبب ملال و اندوه كسي شود . گاهي شوخي مي كرد و برخي لطايف را تعريف مي كرد و باعث شادي و خوشحالي حاضرين مي شد . خودشان سعي مي كردند كمتر حرف بزنند و بيشتر از ديگران مي شنيد . چهرة نوراني ،‌جذاّبيت ،‌متانت و وقار ايشان باعث آرامش و كسب معنويت حاضرين بود . هرگز كسي از مجلس ايشان خسته نمي شد .


جايگاه علمي مولانا
شكّي نيست كه مولانا در مسايل فقهي و احكام ديني در سطح استان حرف اوّل را مي زد و بلكه از مناطق مختلف جهت حل اختلاف به ايشان مراجعه مي كردند . ايشان در علم فقه و فتوا داراي ذوق سرشاري بود و كتاب كنزالدقايق از كتب مراجع فقهي مذهب احناف را در همان نوجواني حفظ كرده بود . علاقه ي زيادي به مطالعه داشت . وقتي از اولين سفر حج برگشت كتب زيادي كه دو شتر آن را حمل مي كردند با خود آورد و هميشه آنها را مطالعه مي كرد . فتاوايش مستدل بود . قدرت استباط بسيار قوي داشت . نحوة تدريس تفسير قرآن و تفهيم و توضيح ايشان قابل تحسين بود .
وقتي كسي سئوالي علمي مي پرسيد ، ‌ايشان با چنان اعتماد نفس و علم فراگير پاسخ مي گفت كه پرسش كننده تحسين كنان جلسه را ترك مي كرد . پاسخ گوي پرونده ها و مسايل اهلسنت در دادگستري زاهدان بود . پرونده هاي طلاق و ازدواج و ديگر موضوعات فقهي اهلسنت به ايشان ارجاع مي شد . اما صد حيف كه فتاوا و نظريات ايشان جمع آوري نشد تا نسل جديد از آنها استفاده نمايند . اما هرچه بود معاصران ايشان همه بر تفوقّ علمي و اجتماعي ايشان متفق بودند و بر حكم و حرف ايشان به عنوان حرف آخر و لازم الاجراء مي نگريستند .


گرامي داشت علم و عالمان
مولانا به علم و عالمان دين نگاه بسيار دقيقي داشت از آنجا كه همين علما هستند كه جهل و انحرافات را از بين مي برند و در آگاه كردن مردم و تربيت نسلي مومن و متعهّد تلاش مي كنند ، احترام و توجّه خاصي به آنان داشت . كمترين عالم و ملّا را كه اگر ده نفر طلبه هم داشت و يا قرآن مجيد را براي چند نفر آموزش مي داد . بسيار احترام مي گذاشت . در مجالس پذيرايي و مناسبت هاي مختلف اگر در آن جمع ، عالم وحتي طلبه اي حضور داشت ، او را صدا مي زد و در بالاي مجلس مي نشاند تا ازش علم را به مردم بياموزد . هميشه روحيه طلاب و علما را بالا مي برد . هيچ عالمي را كمتر از خود نمي دانست . به ديدار علما مي رفت و آنان را سفارش مي كرد قدر علم را بدانند و با اعمالشان آن را بين مردم خوار و حقير نكنند .


بيماري و در گذشت

اوئل انقلاب سال 1358 ه.ش بود كه براي اولين بار عارضة‌قلبي به ايشان دست داد . كه با هواپيماي اختصاصي دولتي به تهران منتقل شدند و در بيمارستان قلب شهيد رجايي بستري شدند . درست در همان زمان امام راحل هم در همان بيمارستان بستري بودند .
در سال 1359 ه.ش جهت معالجة‌قلبي به انگلستان مسافرتي داشتند و تا حدودي حالشان بهتر شد . با افزايش ناراحتي قلبي اين بار در سال 1364 به آمريكا سفر نمودند . ولي متاسفانه نه تنها ناراحتي قلبي ايشان بهبود نيافت بلكه هر دو كلية ايشان هم از كار افتاد و از آن پس هر چند روز براي تصفيه خون ، دياليز مي شد . به دليل بالا بودن سن امكان پيوند كليه هم ممكن نبود . در سال 1366 به مشهد منتقل شده و در بيمارستان پانزده خرداد مشهد بستري شدند .
در تمام دوران بيماري هيچ وقت بي صبري و شكوه اي از ايشان ديده نشد بلكه هميشه وقتي از حال ايشان سؤال مي شد مي فرمود الحمد الله ،‌ هر چه از دوست رسد نكوست . گاهي مي فرمود بيماري ام باعث شده بيشتر به ضعف هايم پي ببرم . در دوران مريضي وقتي قرآن را تلاوت مي كرد خيلي تدّبر و تفكر داشت و عرض مي كرد بسياري از آيات قرآن را در دوران بيماري بهتر فهميدم . شيفتة رسول خدا e بود و خيلي درود و صلوات مي فرستاد .
در اواخر روزهاي بيماري خيلي ضعيف و لاغر شده بود . سرانجانم پس از عمري تلاش و كوشش در سحر گاهان روز چهارشنبه 21/5/1366 برابر با 16 ذوالحجه 1407 با به زبان آوردن كلمة مباركة شهادتين جان به جان آفرين تسليم كرد انا لله و انا اليه راجعون .


پس از درگذشت دردناك ايشان جنازه اش به زاهدان منتقل شد و پس از غسل ،‌كفن و نماز جنازه ، طبق وصيت ايشان در روستاي حيط ،‌كنار آرامگاه پدرشان مولانا عبدالله (رح) به خاك سپرده شد ه هم اکنون این روستا به دهستان تبدیل شده است
 
منبع: پایگاه اطلاع رسانی مولانا عبدالعزیز رحمه الله

زندگي نامه مولانا عبدالعزيز رحمه الله(قسمت اول)

زندگي نامه مولانا عبدالعزيز رحمه الله(قسمت اول)

 حضرت مولانا عبدالعزيز (رحمه الله) در سال 1295 هـ . ش /1335 هـ . ق / 1916 م در روستاي دپكور شهرستان سرباز واقع در جنوب شرقي بلوچستان به دنيا آمد . خانواده و خاندان مولانا به فضائل ايماني و اخلاقي معروف بودند و به خاطر زحمت هايي كه براي افراد جامعة خويش انجام داده بودند ، در ميان اجتماع جايگاه ويژه اي داشتند . عبدالعزيز از همان كودكي داراي هوش و استعداد خوبي بود و حركات و سكنات بسيار سنگين و باوقاري از خود نشان مي داد . چهره اي نوراني و جذّاب داشت . و در همان سنين كودكي باادب و حالتي خاص در كنار پدرشان حضور مي يافتند و مورد توجّه همگان قرار داشتند .

 

پدر مولانا

 پدر عبدالعزيز ، مولانا عبدالله ملازاده سربازي رحمه الله بودند وي قاضي القضات بلوچستان در زمان خويش بود و با فرقة گمراه ذكريه بخاطر انحرافات عقيدتي شان به مبارزه پرداخت و در جهت احياي دين و احكام اسلامي سعي و تلاش زياد نمود .
ايشان اولين عالم تحصيل كرده و تأثيرگذار در منطقة بلوچستان بودند كه سبب تحولات ديني و فرهنگي عميقي شدند .
تحصيلات خويش را در پاكستان به اتمام رسانده و خصوصاً در فقه و فتوا سرآمد همة علماي زمان خويش بود .
اين عالم بزرگوار در سال 1337 هـ . ش در روستاي حيط زادگاه خويش فوت كردند و در همان محل دفن شدند .

مادر
مادر مولانا بي بي گل فرزند عبدالملك داشت وي مادري دلسوز و پرهيزگار بود . ضمن اينكه توجّه خوبي به ترتيب فرزندش عبدالعزيز داشت ، با عموم فقرا ، نيامندان ، بيوه زنان همدردي و همكاري داشت و در رفع نياز آنان و رساندن غذا و پوشاك به خانه هاي شان همواره تلاش مي كرد . به همين علت به او لقب « ام المساكين « داده بودند .
در طبّ و درمان هم آگاهي داشت و بسياري از زنان براي معالجه به نزد وي مي آمدند .
به هر حال با همة اين امور مواظب بود مبادا لقمة حرامي به گلوي فرزندش عبدالعزيز فرو رود و در تربيت و پرورش او خيلي اهميت قايل بود .

تحصيلات
مولانا عبدالعزيز (رح) دوران كودكي را در محيط پر مهر و محبت خانواده گذراند و چون بزرگتر شد قرائت قرآن و مسايل اولية فقه را در حضور پدرش فرا گرفت . براي يادگيري قرآن چندين ماه به روستاي مچّان نزد آخوند ملا عطا محمد سلامي (رح) رفته و از ايشان استفاده بردند .
از آنجايي كه پدر بزرگوارشان قاضي منطقه بود و موضوعات فقهي از اهميت خاصي برخوردار بودند ، پدرشان وي را جهت فراگيري مسايل فقهي و ديگر رشته ها تشويق مي كرد و حتي كتاب كنزالدقايق كه از مراجع فقهي مذهب احناف مي باشد ، را نيز در همين دوران حفظ نمود . براي كسب علوم مختلف و استفاده از اساتيد توانمند به پاكستان مسافرت نمود و مدت يك سال در مدرسة مظهر العلوم شهر كراچي كسب علم نمود . پس از آن به مدرسة فتح پوري هند رفته و دو سال آنجا به تحصيل علم پرداختند . دارالعلوم ديوبند كه از مراكز مهم آن زمان بود مولانا را بر آن داشت تا به اين مركز آمده و شش ماه را در آنجا بماند و از اساتيد توانمند آنجا استفاده ببرد . پس از آن مولانا به مدرسة امينية دهلي رفتند كه توسط مفتي بزرگ هند مولانا كفايت الله (رح) تأسيس شده بود و تا آخرين سال تحصيل يعني دورة حديث در آنجا ماندند و بهترين استفاده ها و تجارب و علم و آگاهي را از آن محيط علمي و فضاي سياسي و فرهنگي آن زمان آنجا بردند .
مولانا در سال 1325 هـ . ش مصادف با 1367 هـ . ق به زادبوم خود سرباز بازگشت و مشغول دعوت و تعليم شد .

استادان
مولانا اساتيد خوب و توانايي داشتند كه تأثير زيادي بر افكار ، انديشه ها ، تزكية نفس و رشد علمي و عملي ايشان گذاشتند . وقتي مولانا خاطرات اساتيد خود را بيان مي كردند خيلي با تأثر و آه و افسوس سخن مي گفتند . بر آنها دعاي مغفرت مي كردند . در پاكستان و هندوستان استادان زيادي داشتند . در مدرسه مظهرالعلوم از استاداني همچون مولانا محمد صادق و در دارالعلوم ديوبند از حضور مولانا حسين احمد مدني ، مولانا بدرالعالم و در مدرسة امينة دهلي از برجسته ترين عالم و مفتي هند مولانا كفايت الله و ساير اساتيد آنجا بسيار استفاده بردند . مولانا كفايت الله از علماي توانمند ، روشن ، سياستمدار و داراي نظرات فقهي خاص بودند .
مفتي كفايت الله به دليل توانايي مولانا در مسايل فقهي به ايشان لقب « مفتي ديار بلوچستان » داده بودند و همواره ايشان را در نمازهاي پنجگانه براي امامت مقدم مي كردند .
مولانا بعد از فارغ التحصيل شدن براي ملاقات با اساتيد و علماي بزرگ پاكستان بارها سفر نموده و در محضر درس شخصيت هايي همچون مولانا احمد علي لاهوري و مولانا غلام الله خان كه دوره هاي دو ماهه در تفسير قرآن داشتند شركت مي نمود .
مولانا عادت داشت هميشه كه به ديدار اساتيد و علما مي رفت ، سوغات و هداياي با ارزشي براي آنها همراه خود مي برد .

سكونت در مكه مكرمه

 

در سال 1328 هـ . ش براي اداي فريضه ي حج و زيارت حرمين عازم عربستان شد و در فضاي معنوي آنجا جان تشنه اش را از سر چشمة زلال تزكيه و عرفان سيراب كرد .
چنان شيفتة معنويت شد كه قصد كرد مدتي در آن ديار بماند . به اين خاطر به يكي از مدارس آنجا بنام صولتيه كه توسط مولانا رحمت الله كيرانوي هندي با حمايت زني خيّر بنام صولت النساء ساخته شده بود ، رفته و درخواست اقامت و تحصيل نمودند . اما مدير مدرسة آنجا بنام شيخ سليم به توان و علم مولانا پي برده و از ايشان خواست تدريس نمايد . مولانا هم پذيرفتند و مدت يك سال و نيم مشغول تدريس بودند كه پدر مولانا از بلوچستان نامه اي نوشتند و ازايشان خواستند با توجه به اين كه منطقة محروم بلوچستان نياز بيشتري به فعاليت و تبليغ و تدريس دارد ، هر چه سريعتر به منطقه برگردد . كه ايشان پيشنهاد پدرشان را پذيرفته و عليرغم اصرار مدير مدرسه بر ماندن ، عذر خواهي كرده و مسير كويت به ايران و بلوچستان بر مي گردند .

مولانا در منطقه سرباز


از آنجا كه ابلاغ دين و دعوت مردم به اسلام و قرآن اساسي ترين مسووليت انبياء و وارثان آنها مي باشد ، مولانا هم اين امر را مورد توجه قرار داده و دعوت و تبليغ از برنامه هاي مهم ايشان در منطقه بود . مولانا از هر فرصتي اعم از شادي و عروسي ها و يا ماتم و عزا در جهت نشر احكام ديني و آگاهي دادن به مردم استفاده مي كردند و كژي ها و اعمال خلاف اسلام و عادات و رسوم مخالف شرع را بيان كرده و مردم را از انجام دادن آنها منع مي كردند .
از ديگر امور مهم مولانا بيان حكم شريعت و حل و فصل اختلافات عموم مردم بود . از آنجايي كه پدر بزرگوار ايشان مولانا عبدالله قاضي بزرگ منطقه بود و از جاهاي مختلف براي حل اختلاف خويش به نزد ايشان مراجعه مي كردند ، مولانا عبدالعزيز هم در محضر پدر ،‌ تجربة خوبي از نحوة حل و فصل و صدور حكم شرعي به دست آورده بود . و لذا روي اين اساس بيشتر اوقات والد گرامي ايشان فرزندش را براي قضاوت خصوصاً در مناطق دورتر مي فرستاد .

مدرسه عزيزيه سرباز

 

در زماني كه مولانا به كار دعوت و قضاوت مشغول بود ، به فكر تاسيس مدرسه اي ديني كه علوم اسلامي به طور منظم تدريس شوند افتاد و با پدرش هم مشورت نمود كه ايشان هم موافقت نمود . هر چند كه مولانا عبدالله وقتي در روستاي حيط سكونت داشت مدرسه اي داير نموده بود و بعدها كه براي مدتي در روستاي دپكور مقيم شد طلابي به صورت سيار همراه ايشان بودند كه مسايل فقهي را مي آموختند اما مدرسه اي مستقل وجود نداشت . لذا مولانا عبدالعزيز در سال 1330 شمسي مدرسه اي را در دپكور تاسيس نمود كه بعدها دوستان او نامش را مدرسة علوم ديني عزيزيه گذاشتند . اين مدرسه فعاليت خوبي داشت و اساتيد خوبي در آن تدريس مي كردند بعد از آمدن مولانا به زاهدان اين مدرسه با مديريت مولانا تاج محمد بزرگزاده اداره مي شد و از روستاي دپكور به روستاي انزاء سرباز منتقل شد . هم اينك دهها استاد و صدها طلبه مشغول تعليم و تعلم هستند و سالانه جلسة خوبي براي فارغ التحصيلان اين مدرسه برگزار مي شود .

صلح با ذكري ها
موضوع درگيري مولانا عبدالله و ذكري ها كه منجر به كشته شدن 7 نفر از آنان از جمله سركرده آنان بنام شي گلابي شد ، باعث اختلاف بين خانوادة‌ذكري ها و مولانا عبدالله و طرفدارنش شد . و شكايت ذكري هايي كه به پاكستان فرار كردند در كنسولگري ايران در كراچي از مولانا عبدالله سبب رفت و آمد بازرسان حكومتي و بازجويي از مولانا عبدالله شد . با اينكه در مقابل موقعيت ايشان و دلائل اقدام خود نتوانستند كاري از پيش ببرند اما هنوز اين مشكل حل نشده بود . پس از اينكه مولانا عبدالعزيز از سفر تحصيل برگشتند جهت حل اين موضوع با پدرشان مشورت كردند و ايشان راضي شدند تا به نحوي ماجرا پايان يابد . لذا مولانا عبدالعزيز از فرزند شي گلابي سركردة ذكري ها كه دوندگي و شكايت بسيار كرده بود نيز نظر خواهي كرد و او نيز كه از اقدام خود نتيجه اي نگرفته بود موافقت كرد در صورت پرداخت خون بها و بهاي املاك پدر ، از شكايت خود دست بر دارد . مولانا مبلغ چهار هزار تومان را كه در آن  زمان مبلغ قابل توجهي بود جمع آوري كرده به او پرداخت نمود . و بدين صورت با دور انديشي و تدبير خود اين موضوع را حل و فصل نمود . لازم به ذكر است گروه ذكريه مدعي داشتن پيامبر خاص و كتاب ويژه اي بنام برهان مي باشد و در تعاليم آنها احكامي مثل نماز و روزه و غيره منسوخ شدند و فقط ذكر مي كنند و تعاليم ديگري هم دارند .

هجرت به زاهدان
الف ) ساختار فرهنگي اجتماعي زاهدان در دهه 1330 هـ . ش
شهر زاهدان در سال 1308 شمسي از دزد آب به زاهدان تغيير نام يافت . زاهدان به دليل همسايگي با مرز كشورهاي افغانستان و پاكستان و راه اندازي راه آهن كويته به زاهدان از نظر استرتژيك موقعيت ويژه اي داشت . اما از جهت فرهنگي و ديني رشد خوبي نكرده بود . مدارس دولتي محدود بودند و اكثر مردم بي سواد و فاقد شناخت كافي در مسايل فرهنگي و اجتماعي بودند . تعداد مساجد شهر چهار يا پنج مسجد بود و نمازگزاران زيادي مشاهده نمي شد . علماي تحصيل كرده و آگاه در اين شهر وجود نداشت و بازار پير پرستي ،‌ قبر پرستي و حضور سر زيارت هاي دروغين امثال پير سهران ، ملك سياه كوه و غيره ،‌ توسل به غير از خدا ، و ديگر اعمال ناجايز گرم بود . هر كجا درخت گز كهنسالي وجود داشت مردم زير آن تجمع مي كردند و پارچه هايي بر شاخ و برگ آن مي بستند و خواسته هايشان را طلب مي كردند .

البته ملاها و افراد معتمدي هم وجود داشت كه درس قرآن داير مي كردند و به اندازة‌ علم خودشان زحمت مي كشيدند . اما اكثر مردم تحت تاثير خليفه و پيرها بودند و دكان مريد و مرادها رونق خاصي داشت . حضور زنان و مردان و احياناً به صورت مخلوط براي بيعت و حلقه هاي ذكر ،‌ ذبح گوسفند و شتر بر روي قبرها و نصب چوبي بنام بلانوش در سفرها و بسياري از كارهاي ديگر رواج داشت . با اين مقدمه سختي كار و عمق فعاليت مولانا و تاثير حضور ايشان در اين شهر امروز براي هر كسي واضح است .

ب ) هجرت به زاهدان
در زمستان 1333 شمسي مولانا پدرشان را براي معالجه به زاهدان آوردند . و اين سفر وسيله اي براي آشنايي مردم زاهدان با ايشان و پدر بزگوارشان شد . اصرار و درخواست جمع كثيري از مردم زاهدان از مولانا عبدالعزيز بر سكونت در اين شهر ، بالاخره با رضايت مولانا عبدالله حضور مولانا عبدالعزيز در اين شهر  قطعي شد كه پس از رساندن پدرشان به منطقه سرباز در اول سال 1334 شمسي به قصد هجرت و خدمت وارد شهر زاهدان شده و با استقبال گرم مردم مواجه شدند . فعاليت خوبي را شروع كردند و در مدت كوتاهي بر عموم مردم شهر تاثير خوبي گذاشتند و تحول عظيمي در زندگي ديني و فرهنگي مردم پديدار شد . چند سال بعد گسترش مساجد و تاسيس مدارس و ازياد طلاب علوم ديني و حافظان قرآن رشد بي سابقه اي داشت و نمازگزاران روز به روز افزايش مي يافتند . علم و آگاهي مولانا ، اخلاص ، اخلاق و ظاهر جذابّ و گيراي ايشان ، همراه با سخنان تاثير گذار و مخلصانة اين عالم رباني ،‌ دل هر خفته اي را بيدار مي كرد .

خدمات ديني و اصلاحي

الف) دعوت و تبليغ :
حضور مولانا در شهر زاهدان منبع خير و وسيلة رشد ديني و فرهنگي مردم شد . مهم‌ترين فعاليت مولانا در آغاز ، سخنراني و موعظه هاي خيرخواهانه ايشان بود كه بيش از هر چيزي بر مردم تأثير مي گذاشت . كسي نبود كه بتواند در مجلس وعظ ايشان جلو اشك و گريه اش را بگيرد و از اعمال خلاف شرع توبه نكند .
حكمت و روش بسيار مدبرّانه ايشان نه تنها باعث جبهه گيري مردم و ديگر خليفه ها و پيرها نشد بلكه سبب شد تا هر روز مردم مسلمان،  از ملّاها و پيرهاي قلّابي كه خلاف شرع عمل مي كردند ، زده بشوند و بازار مريد بازي به سردي گرايد و دين واقعي و احكام ناب اسلامي جاي خرافات را بگيرد .

ب)‌ قضاوت و شريعت :
اختلاف و درگيري بر سر امور مختلف در هر جامعه اي وجود دارد و وظيفه‌ي علما و روحانيون است تا با تأسي از قرآن و سنت ، حكم خدا را جاري ساخته و حق را به حقدار بدهند . بر اين اساس يكي از كارهاي مهم مولانا قضاوت و دادگري بين مردم بود و همواره خانة ايشان محل رفت و آمد مردم و طرح سؤالات و اختلافات پيش آمده بود . ايشان از طرف دادگستري رسماً به عنوان قاضي شرع حكم داشتند و تمام پرونده هاي اختلافات در مسايل فقهي اهل سنت مثل طلاق ، ازدواج و غيره را به نزد مولانا مي فرستادند تا پاسخ دهد و طبق فتواو حكم ايشان دادگاه عمل نمايد .
ج) احداث مدارس و مساجد
مولانا از بدو ورود به زاهدان و حتي در منطقة سرباز براي بهبود وضعيت ديني مردم خيلي تلاش ميكرد .
در هر محله و منطقه اي كه محلي براي عبادت و اداي نمازهاي پنجگانه نداشتند مردم آن منطقه را حمايت مي نمود تا مسجدي تأسيس نمايند . بسياري از مساجد شهر و روستاهاي مختلف با اشاره و حمايت ايشان ساخته شده اند . هر كسي از افراد منطقه كه از سفر مي آمد مولانا اولين سؤالش از آنها اين بود كه در آن منطقه مردم مسجد داشتند ؟ غير از مساجد متعدد ، تعدادي از مساجد و مدارس را شخصاً توسعه داده يا تأسيس نموده اند كه مختصراً معرفي مي شوند .
1
ـ مسجد نور :

 مولانا در بدو ورود در كنار اين مسجد كه در خيابان رزمجو شهر زهدان واقع است سكونت گزيدند و بنا به درخواست باني مسجد استاد در محمد صالح زهي امامت مسجد را هم به عهده گرفتند . و درس تفسير و حديث را از آن مسجد شروع كردند . اين مسجد را بعدها مولانا گسترش داده و بزرگتر كردند و افراد زيادي بعد از نماز صبح در كلاس درس مولانا حضور مي يافتند . اين اولين بار بود كه ترجمه و تفسير قرآن و شرح و ترجمة حديث در شهر زاهدان تدريس مي شد و مشتاقان و علاقمندان زيادي پيدا شده بود .

2-مسجد جامع قديم (عزيزي)

  مسجد جامع قديم در چهارراه چكنم قرار داد و الآن به مسجد عزيزي معروف هست ، اين مسجد توسط برخي تجّار پاكستاني در سال 1313 هـ . ش تأسيس شده بود و قاضي شاه محمد امام اين مسجد بود كه نماز جمعه را هم امامت مي كرد .
مولانا در حيات قاضي نماز عصر و مغرب را در اين مسجد امامت مي كردند و بعلت كهولت سن قاضي برخي اوقات نماز جمعه را هم خودشان اقامه مي كردند . با فوت قاضي شاه محمد در سال 1340 شمسي ، مولانا امام جمعه رسمي شهر زاهدان انتخاب شدند . به دليل كوچك بودن مسجد و بناي قديمي آن ، مولانا اين بنا را تخريب نموده و مسجد را گسترش دادند ولي بعد از چند سال تعداد نمازگزاران چنان زياد شد كه اين بنا هم جمعيت شهر را جوابگو نبود .
و دوباره مولانا در سال 1365 ساخت قبلي را به هم زدند و ساختمان جديدي براي مسجد ساختند . در همان سال نماز جمعه به مسجد مكي انتقال يافت و بعد از تكميل شدن مسجد عزيزي همچنان نماز جمعه در مسجد مكي كه بزرگترين مسجد شهر ميباشد ابقا شد
 .
3
ـ مسجد مدني :
مسجد مدني واقع در خيابان مدني شهر در سال 1356 توسط مولانا تأسيس شد . زماني كه مولانا حوزه علمية دارالعلوم را تأسيس نمودند منزل خودشان را از جوار مسجد نور به جوار مسجد مدني منتقل كردند .
اين مسجد هم با حضور مولانا رونق خاصي يافت و مركز رفت و آمد مردم و علما بود و درس تفسير و حديث مولانا بعد از نماز صبح در اين مسجد هم ادامه داشت .

4ـ مسجد مكي :

 در زماني كه حوزة علمية دارالعلوم در سال 1350 تأسيس شد بعد از چند سال مولانا ساخت مسجد مكي را شروع كردند و كار ساختماني آن در سال 1358 به اتمام رسيد . در آن زمان مسجد مكّي خيلي بزرگ جلوه مي كرد و كسي فكر نمي كرد به اين زودي نياز به توسعه آن احساس شود . اما در همان حيات مولانا در سال 1366 جمعيت نمازگزار به اندازه اي زياد شد كه در نماز جمعه سر آفتاب نماز مي خواندند و مولانا پيگير توسعة آن شد . بعد از وفات مولانا ، جناب مولانا عبدالحميد شاگرد باوفا و جانشين ايشان ، كار توسعة مسجد را به خوبي دنبال نمود و تابحال چندين بار از قسمت هاي شمالي و شرقي توسعه يافته است و الآن طرح جامع و كاملي براي توسعة مسجد در دست اقدام است كه در صورت تكميل شدن ظرفيت صدهزار نمازگزار را دارا خواهد بود .

5ـ مسجد و مدرسة اشاعه التوحيد :
وقتي مولانا در زاهدان مستقر شده بودند در محل فعلي مسجد اشاعة التوحيد ، متوجه شدند ساختمان خراب شده اي وجود دارد كه محرابي دارد ، پس از پرس و جو مشخص شد زماني كه انگليسي ها در زاهدان بودند افراد مسلمان همراه آنان در اين محل مسجدي ساخته بودند كه در گذر زمان خراب شده بود .
مولانا بعد از پيگيريهاي قانوني در سال 1345شمسي در اين محل مسجدي تأسيس مي كنند و چند اتاق هم در كنار آن ساختند كه براي كلاس قرآن و احكام مورد استفاده قرار گيرد .
بعدها توليت و سرپرستي اين مسجد و مدرسه را به يكي از علماي زاهدان مي سپارد و خود در خيابان خيام مسجد و مدرسة دارالعلوم را بنيان گذاري نمودند . مدرسة اشاعة التوحيد تا الآن فعاليت خوبي داشته و طلاب زيادي از آن فارغ التحصيل شدند .

6ـ مدرسه اوقاف
مولانا عبدالعزيز در سال 1348 در داخل مسجد جامع قديم (عزيزي) مدرسه اي راه اندازي كردند كه طلاب هم كتب فقهي و ديني را آموزش مي ديدند و هم كتب مدارس دولتي را . و ماهيانه مبلغ 80 تومان هم به دانش آموزان پرداخت مي شد . ولي متأسفانه بعد از گذشت يك سال و نيم اين مدرسه تعطيل شد و كساني كه از آن حمايت مي كردند ، دست كشيدند . معلوم نيست از طرف چه ارگاني حمايت مي شده اما بعضي آنرا مدرسة اوقاف مي گفتند .

.7ـ مدرسه دارالعلوم زاهدان

 مولانا سرانجام با همّت و حمايت مردم در سال 1349 هـ . ش كار تأسيس دارالعلوم را شروع كردند و از سال 1350 طلاب به صورت شبانه روزي پذيرفته مي شدند . مولانا اساتيد خوب و توانايي را براي تدريس به مدرسه دعوت دادند و برنامة درسي منظّمي تدوين شد و از سراسر ايران طلاب براي ادامه تحصيل به اين مركز علمي حضور مي يافتند . بعد ازوفات مولانا جانشين ايشان جناب مولانا عبدالحميد سعي و تلاش زيادي نمودند و از نظر كمّي و كيفي دارالعلوم را رونق خاصي دادند كه امروز به عنوان بزرگترين مدرسة ديني اهل سنت ايران مطرح هست كه بالغ بر دو هزار طلبه اعم از برادران و خواهران در دوره هاي مختلف برنامة درسي مشغول فراگيري علوم ديني و حفظ كلام الله مجيد هستند .

جماعت دعوت تبليغ


جماعت دعوت و تبليغ توسط مولانا الياس كاندهلوي در هندوستان بنيان گذاري شد و كار خود را كه همانا تبليغ و دعوت مردم به سوي اسلام و احكام ديني بود شروع كرد . در ايامي كه مولانا عبدالعزيز در دهلي مشغول تحصيل بودند با بنيانگذار دعوت آشنا مي شوند . مولانا الياس از ايشان مي خواهند هر زماني كه جماعت هاي ما به منطقة شما آمدند آنها را نصرت كنيد . مولانا با كمال ناباوري قول مساعدت و همكاري مي دهند .
مدت ها بعد در سال 1331 هـ . ش اولين گروه جماعت وارد بلوچستان شدند كه مورد حمايت مولانا قرار گرفتند و بعدها همواره گروه هايي ديگر هم به اين منطقه رفت و آمد داشتند و از اينجا به عربستان و كشورهاي ديگر سفر مي كردند و مردم را به سوي اسلام و عمل به قرآن دعوت مي دادند . الآن اين جماعت رشد زيادي كرده و در تمام ايران مراكزي دارد و با روشي حكيمانه و با اخلاص و تقوا مشغول دعوت و تبليغ هستند و تأثير خوبي در اصلاح جوانان و عموم مردم گذاشته اند .

خدمات فرهنگي و اجتماعي

الف) حضور در راديو زاهدان
در سال 1338 هـ . ش با دعوت مسؤلان راديو زاهدان ، بخش مذهبي راديو بلوچي زاهدان به مولانا واگذار شد و ايشان مسايل ديني و اخلاقي و احكام فقهي را با روشي بسيار جالب به زبان بلوچي بيان مي كردند . اين برنامه تا مدتي هفته اي يكبار در روز پنج شنبه پخش مي شد اما بعدها روز دوشنبه را هم براي پاسخ سؤالات اختصاص دادند . اين برنامه در آن زمان تنها منبع آموزش و يادگيري مباحث ديني بود كه به شكل فراگير در سطح بلوچستان بلكه در كشورهاي دوردست مثل تانزانيا ، پاكستان ، تركمنستان و غيره طرفداران زيادي را به خود جلب نمود و تأثير زيادي در اصلاح عقيده و اعمال مردم گذاشته بود . در بسياري از روستاها كه شايد يك راديو موجود بود همة مردم دور آن راديو جمع مي شدند و به سخنان مراد و مرشدشان گوش فرا مي دادند .

ب) آموزش و پرورش

 مدارك تحصيلي مولانا در تاريخ 1335 هـ . ش در شوراي عالي وزارت فرهنگ تهران در سطح افتا تشخيص داده شد . مولانا براي تربيت ديني نسل جوان از مسؤلان وقت درخواست كرد دبيرستاني كه توجه بيشتر به مسايل ديني و فقهي بشود براي اهل سنت بلوچستان در نظر بگيرند .
پس از نامه نگاري هاي فراوان در سال 1339 هـ . ش دبيرستاني به نام معقول و منقول با يك كلاس و 35 دانش آموز در زير مجموعة دبيرستان تمدن زاهدان ، راه اندازي شد كه سرپرستي امور مذهبي و تدريس كتب ديني آن به عهدة مولانا عبدالعزيز گذاشته شد . اين دبيرستان در دو مرحله به عرف آن زمان دو سيكله بود . سيكل اول شامل كلاس هاي هفت ، هشت و نه ، سيكل دو شامل كلاس هاي ده ، يازده و دوازده .
اين رشتة تحصيلي ويژه دانش آموزان اهل سنت بود و فرصتي براي رشد علمي آنها به شمار مي رفت و ماهيانه مبلغي هم به دانش آموزان پرداخت مي شد . اما متاسفانه در سال 48ـ47 منحل شد . و دانش آموزان در رشته هاي ديگر دبيرستانهاي شهر درس شان را ادامه دادند . مولانا هم به عنوان دبير عربي و ديني در ساير دبيرستان ها تدريس مي كردند و بالاخره در سال 1360 بازنشسته شدند .

ج)‌ حل و فصل اختلافات طايفه اي
جامعة زاهدان و خصوصاً در بين بلوچها به دليل قوميّت ها و قبايل مختلف همواره شاهد درگيري هاي قومي و طايفه اي بود . به اندك حرفي و كوچكترين بهانه اي جنگ و درگيري بين دو طايفه شروع مي شد . مولانا عبدالعزيز از اين جوّ ناآرام و زمينه هاي درگيري به شدت ناراحت بود و براي بالا بردن سطح آگاهي مردم و فهماندن ارزش هاي ديني و اسلامي خيلي تلاش كرد . همواره در سخنانش از مردم مي خواستند اختلافات را كنار بگذارند و به فاميل و طايفه خود مغرور نباشند . همه بندة خدا و از اولاد آدم و حوّا هستند و برترين بندگان نزد خداوند پرهيزگارترين شان هستند . الحمدلله سخنان مولانا در مردم اثر مي كرد و شديدترين درگيري ها با سخنان مولانا حل و فصل مي شد و كم كم اين اختلافات كم رنگ و كمتر مي شد . نه تنها مولانا بين طوايف بلكه بين همة اقوام موجود در استان حسّ برادري و نوع دوستي ايجاد كردند كه با هم ديگر روابط حسنه اي داشته باشند و در واقع جامعة بلوچستان در آن زمان الگوي اتحاد ملي و انسجام اسلامي بود .


فعاليتهاي سياسي مولانا

الف) جلوگيري از اعزام عشاير بلوچ براي درگير شدن با عشاير فارس
در سال 1341 هـ . ش طرح اصلاحات ارضي توسط شاه به اجرا درآمد . اين طرح باعث متضرّر شدن بسياري از كشاورزان و از دست دادن زمين هاي شان شد . سال 1342 عشاير قشقايي استان فارس از اجراي اين طرح سرباز زدند و اين موضوع سبب درگيري نيروهاي دولتي با آنان شد . خيزش مردمي طوري بود كه نيروهاي دولتي نتوانستند جلو آنان را بگيرند لذا اسد الله علم ، خزيمه علم را به منطقه سيستان و بلوچستان فرستاد تا عشاير بلوچ را براي سركوب عشاير فارس بسيج نموده و اعزام نمايد .
مولانا وقتي متوجه شد آنها دارند از فقر و ناآگاهي مردم سوء استفاده مي كنند و با دادن مقداري آرد و مبلغي پول مردم بلوچ را دارند جمع مي كنند تا براي درگير شدن با برادران ايراني خود ببرند ، در نماز عيد همان سال كه در حال جمع آوري نيروهاي بلوچ بودند به شدت از اين تصميم انتقاد كردند و ازبلوچ ها خواستند چنين چيزي را قبول نكنند و در همانجا فتوا داد هر كسي كه در اين درگيري كشته شود مرگ او اسلامي نخواهد بود و مرتكب اشتباه بزرگي شده است . با اين واكنش مولانا ، همة مردم بلوچ لباسهاي رزم خود را بيرون كرده و اسلحه خود را تحويل دادند و از رفتن به فارس منصرف شدند . اين اقدام مولانا باعث عصبانيت عَلَم و نيروي دولتي شد و سعي كردند از مولانا انتقام بگيرند اما نتوانستند در مقابل هيبت و عظمت مولانا و نيروي ايمان ايشان كاري از پيش ببرند .

ب) حزب اتحاد المسلمين

 زماني كه شرايط ايران در حال تغيير و دگرگوني بود و مي رفت تا انقلاب اسلامي ايران پيروز شود ، برخي علماي بلوچستان گردهم آمده و تصميم مي گيرند در قالب يك حزب و تجمّع نظام يافته ، فعاليت اسلامي و اسلام خواهي خود را اعلان نموده و متناسب با مقتضيات منطقه تصميم گيري نمايند . اوائل انقلاب بود كه موجويت حزب اتحاد المسلمين به رهبري مولانا عبدالعزيز رسماً اعلام گرديد و اهداف آن طبق اساسنامه اي مدوّن ، منتشر شد .
از اهداف اين حزب : ترويج دين مبين اسلام ، تحكيم وحدت ملي و ترويج آزادي ، برابري و برادري مطابق مقررات اسلامي ، مبارزه با فساد اخلاقي ، اجتماعي و سياسي ، آزادي قلم ، بيان و احساسات بر مبناي قوانين اسلامي ، احترام و حفظ زبان و فرهنگ مردم منطقه و برخي اهداف ديگر ...
حزب اتحاد المسلمين با رهبري مولانا توانست دفاتر متعددي در شهرهاي مختلف افتتاح نموده و چندين گردهمايي عمومي تشكيل دهد و خواسته هاي عموم مردم را به مسؤلان نظام اسلامي برساند .
اين حزب در مدت عمر كوتاهش فعاليت هاي خوبي در مورد حضور در رفراندوم جمهوري اسلامي ، مشاركت فعال در انتخابات مجلس شوراي ملي و رياست جمهوري ، حفظ تماميّت ارضي ايران ، ايجاد امنيت در منطقه ، انتشار بيانيه هاي صريح و شفاف در دفاع از حقوق ملي و مذهبي مردم استان ، حضور در مجلس خبرگان قانون اساسي و دفاع از حقوق اهل سنت ايران و بسياري امور ديگر ، به ثمر رساند و بعدها به علت حساسيت هاي موجود فعاليت هاي حزب به سردي گراييد .


مولانا و انقلاب اسلامي

از ديرباز آرزوي مولانا اين بود احكام اسلامي در همة كشورها پياده شود و حكام مسلمين پايبند دستورات اسلام و قرآن باشند . روي اين اساس با پيروزي مبارزات ملت ايران و استقرار نظام اسلامي يكي از آرزوهاي مولانا برآورده شد . در نتيجه از اين انقلاب حمايت نموده و از مردم خواستند در رفراندوم سال 58 به نفع جمهوري اسلامي رأي دهند .
مولانا از مسؤلان نظام اسلامي مي خواست شكر اين نعمت را بجاي آورده و سعي كنند عدالت و برابري را رعايت كنند و مرتكب اشتباهات حكومت قبلي نشوند . مولانا مي فرمود اين پيروزي را خداوند به ما داده و ما اعتقادمان به خدا هست و هر زمان كه ما عدالت را كنار بگذاريم و انحصار طلبي بكنيم نظر خدا هم بر مي گردد . مولانا در عين حال كه از انقلاب اسلامي حمايت مي كرد خواسته ها و مطالبات به حق مردم را نيز دنبال مي كرد .


دعوت به امنيت
در شرايطي كه استان سيستان و بلوچستان دچار سردرگمي و ناامني بود و گروه هاي مختلفي سعي در دامن زدن به ناامني ها و تفرقه اندازي بودند و دولت مركزي هنوز بر منطقه مسلط نشده بود ، اين مولانا عبدالعزيز بود كه مردم استان را دعوت به امنيت و آرامش داد و اجازه نداد بيگانگان و دشمنان اسلام و قرآن و مخالفان انقلاب اسلامي از شرايط بحراني منطقه برعليه مصالح مردم استان ، اقدامي انجام دهند .
عموم مردم استان كه اعتقاد خاصي به مولانا داشتند و مي دانستند تصميم گيري ها و خواسته هاي مولانا به نفع مردم و به خير و صلاح منطقه هست ، از دل و جان به سخنان ايشان گوش مي دادند . مولانا معتقد بود در ساية‌امنيت امكان رشد منطقه و طرح مشكلات و خواسته هاي ملت تحقق مي يابد و ناامني به ضرر جامعه هست .


حفظ تماميت ارضي ايران
نداي استقلال طلبي و خودمختاري در اول انقلاب طرفداران زيادي داشت . بسياري از سران قبايل و گروه هاي چپي و جوانان تحصيل كرده ازاين شعارها حمايت مي كردند و سبب تشديد ناامني شده بودند .
مولانا عبدالعزيز كه در فكر رضاي الهي و مصلحت ملت بود با دورانديشي و واقع بيني خويش فتنه اي را كه ممكن بود سبب درگيري و كشته شدن افراد زيادي از مردم استان شود كنترل كرد و نگذاشت اين منطقه به سرنوشت كردستان دچار شود . مولانا به مردم فهماند فريب شعارهاي توخالي را نخورند و تحت تأثير جريانات خارجي قرار نگيرند . مولانا اعتقاد داشت استقلال طلبي زمنينه و شرايط خاص خود را مي خواهد و صراحتاً در مصاحبه ها و سخنراني هاي خويش مي فرمود : ما تجزيه طلب نيستيم . در همة كارها مستقل بودن نيز به صلاح ما نيست . ما مي خواهيم مردم اين استان در زمينه هاي فرهنگي و سياسي خود تصميم بگيرند و نه مركز .

درخواست بكارگماري نيروهاي بومي
مولانا ضمن اينكه خواستار امنيت و حفظ تماميّت ايران بود ، خواسته ها و تقاضاهاي ملي و مذهبي مردم را نيز از مسؤلان امر خواستار مي شد . درخواست بهره گيري از نيروهاي بومي در مسؤوليت هاي اداري و دولتي از ابتداي انقلاب در سرلوحة مطالبات ايشان بود . چون با وجود وعده هاي مسؤلان و با وجود شايستگي لازم افراد بومي و داشتن مدارك تحصيلي ، در بكارگيري نيروهاي بومي تبعيض مشاهده مي شد .
در ابتداي انقلاب بسياري از نيروهاي بومي با پيشنهاد و درخواست مولانا به مسؤوليت ها انتخاب مي شدند و براي انتخاب استاندار و ساير مديران با ايشان هماهنگي و رايزني مي شد . ايشان مخالفتي با مسؤلان غيربومي نداشتند اما خواهان اين بودند تا زماني كه افراد محلي نيروهاي متخصص دارند در پست ها اولويت دارند .


شوراي اسلامي
يكي از اصل هاي قانون اساسي كه روي آن در مجلس خبرگان بحث زيادي صورت گرفت ، اصل شوراها بود . مولانا در مورد شوراها نظرشان بر اين بود كه در هر استان و شهرستان كارها طبق صلاح ديد شورا باشد . هر كاري و انتخابي كه انجام مي شود بايد به پيشنهاد شورا انجام شود .
مولانا مي فرمودند وقتي شوراها هيچ اختياري در انتخاب حتي بخشدارها ، فرماندارها و مديران كل را ندارند پس ما چه احترامي به آراء مردم گذاشتيم . اگر اين مقامات هم انتصابي باشند پس چه فرقي بين جمهوري اسلامي و بين آن دولت طاغوتي هست ؟
مولانا نظرشان اين بود كه استاندار ، فرماندارها و مسؤلان اداري بايد به انتخاب شوراها باشند . شوراي استان ، شوراي شهرستان ، شوراي روستا .
مولانا در مجلس عرض كرد در پيش نويس قانون اساسي اختيارات شورا گنگ و مبهم بود و بايد روشن شود .


ديدار با امام
مولانا عبدالعزيز اولين بار در سال 1347 هـ . ش در سفري كه به عراق داشت به بصره و بغداد رفته بود ،‌سري به نجف زد و با امام خميني (ره)‌ كه در آنجا تبعيد بود ملاقات كرد . مولانا بعد از آن در ابتداي انقلاب بارها با امام ديدار كردند و ضمن حمايت از برنامه هاي حكومت اسلامي ، خواسته ها و مشكلات مردم استان را هم مطرح مي كردند و خواهان رسيدگي و رفع اين مشكلات بودند .
موضوع مسجدي براي اهلسنت در تهران ، اعتراض بر اصل 13 قانون اساسي ، معرفي افراد بومي براي احراز پست هاي دولتي در استان و احياناً شكايات و گزارش هاي عملكرد بد مأمورين دولتي موضوع ديدارهاي ايشان با امام بود .


سفرهاي مسئولين به استان
قبل و بعد از انقلاب بسياري افراد انقلابي و مسؤلان كشوري براي ديدار با مردم منطقه و جلب اعتماد آنان و رسيدگي به مشكلات آنها به استان رفت و آمد داشتند . حاج آقا اسحاق زنجاني ، آقاي سعيدي ، آيت الله خامنه اي ، مهندس بازرگان ، دكتر يزدي ، دكتر باهنر ، حجت الإسلام رفسنجاني و بسياري ديگر از مسؤلان در ابتداي انقلاب به اين استان مي آمدند  و از آنجا كه مولانا عبدالعزيز به دليل موقعيّت مذهبي و جايگاه اجتماعي مهمّي كه داشتند ، اولين نشست و ديدار مسؤلان با مولانا بود . منزل مولانا كانون جلسات و رفت و آمد مردم و مسؤلان بود . آيت الله خامنه اي و ديگر مسؤلان بارها به منزل مولانا مي آمدند و اهداف و برنامه هاي ، نظام اسلامي را تشريح مي كردند و احياناً براي رفع مشكلات و حلّ اختلاف از استان بازديد مي كردند . مولانا با صراحت تمام خواسته ها و تقاضاهاي منطقي و به حق ملي و مذهبي مردم را از مسؤلان خواستار مي شدند .


درگيري عيدگاه
اواخر آذرماه 1358 هنگامي كه جمع زيادي از مردم شهر زاهدان بنا به دعوت مولانا عبدالعزيز جهت استماع سخنراني دكتر يزدي ، نمايندة امام ، در عيدگاه اهل سنت زاهدان جمع شده بودند ناگهان سنگ پراكني و منعاقب آن تيراندازي از اطراف عيدگاه شروع شد . اين درگيري بين بلوچها از يك طرف و سيستاني و فارس ها از طرف ديگر صورت گرفت . مردم بلوچ خود را براي حمله به شهر زاهدان و درگيري شديد آماده مي كردند و از مولانا هم خواستند شهر را ترك كنند . اما مولانا كه درك عميقي از اوضاع مردم و كشور داشت ، مي دانست اين درگيري را افراد سودجو كه اهداف خاصي براي بدنام كردن و نابود شدن ملت بلوچ و مردم استان داشتند ، به راه انداختند . و خير و صلاح مردم اعم از بلوچ و سيستاني و فارس در امنيت و آرامش منطقه هست .
لذا در يك پيام راديويي به اتفاق حاج آقاي كفعمي مردم را به آرامش دعوت دادند و از ادامة درگيري و ناامني بر حذر داشتند . اين اقدام مولانا باعث بازگشت امنيت و آرامش به شهر شد .


مولانا در مجلس خبرگان
اهل سنت بلوچستان و ايران از همان ابتداي انقلاب خواستار مشاركت فقهاي اهل سنت در تدوين قانون اساسي بودند . روي اين اساس مولانا عبدالعزيز و حميدالله ميرمرادزهي كانديداهاي حزب اتحاد المسلمين به نمايندگي از مردم بلوچستان در انتخابات سال 1358 به مجلس خبرگان قانون گذاري راه يافتند . حضور فعّال مولانا و دفاع از مواضع اهل سنت ، ايشان را بيش از پيش در ميان مردم ايران محبوب و مشهور گردانيد .
مولانا در مورد چندين اصل از قانون اساسي اعتراضاتي مطرح كرد . مهم ترين اعتراض مولانا بر اصل سيزده قانون اساسي بود كه مذهب رسمي ايران را جعفري اثنا عشري تعريف مي كرد .
مولانا در سخنراني هاي متفرقه اي كه در مجلس خبرگان داشتند نظر خود را اينطور اعلام مي كردند كه بايد در كشوري كه تشيع و تسنن در پيروزي آن نقش داشتند و اهل سنت در ايران جمعيت قابل ملاحظه اي هستند ، اگر قرار باشد اسمي از مذاهب در قانون اساسي برده شود بايد اهل سنت مثل اهل تشيع رسميت داشته باشند و بهتر آنست كه نوشته شود دين رسمي ايران اسلامي است و همه مذاهب اسلام اعم از تشيع و تسنن رسميت دارند .
متأسفانه پيشنهاد مولانا پذيرفته نشد و سبب ناراحتي و گلايه مولانا از مسؤلان نظام اسلامي شد و ايشان از مجلس خبرگان استعفا دادند .


وحدت شيعه و سني
در استان سيستان و بلوچستان چه در زمان قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب به علت تلاش و فعاليت علماي اهل سنت و اهل تشيع هميشه وحدت و همبستگي بين فريقين وجود داشته و هيچ وقت خلافي و درگيري بين آنها پيش نيامده است .
مولانا عبدالعزيز و حاج آقاي كفعمي الگوهاي وحدت استان مثال زده مي شوند . رفت و آمد و صميميت بين علماي هر دو مذهب با همديگر سبب شده بود كه بين عموم مردم صفا و صميميت ايجاد شود .
مولانا معتقد بود اين دشمنان اسلام بودند كه بخاطر منافع خويش كه اختلاف بيانداز و حكومت كن ، همواره عامل ايجاد تفرقه و درگيري بين مذاهب بودند و باعث شدند كه كتاب هاي متعددي بر عليه يكديگر نوشته شود . بيشترين تأكيد مولانا بر هيأت حاكمه بود كه بايد وحدت را رعايت كنند و نبايد بين شيعه و سني فرق قايل باشند . مولانا مي فرمود : اين حكومت اسلامي فرصتي هست براي ايجاد وحدت جهاني مسلمين و نبايد تأكيد بر مذهب شيعه طوري باشد كه سبب بدبيني و ناراحتي اهل سنت شود .

درگيري گنيد

 در اوائل سال 1358 به علت درگيري شورشيان تركمن با دولت جديد ، ناامني شديدي آن منطقه را فرا گرفته بود .
دولت موقت با توجه به نفوذ مولانا عبدالعزيز در مناطق اهل سنت ايران ، از ايشان خواست تا جهت گفتگو با شورشيان و دعوت آنها به امنيت ، گامي در جهت ممانعت از قتل عام مردم بيگناه آنجا بردارد . مولانا كه همواره خواهان امنيت و آسايش بود اين پيشنهاد را پذيرفته و با جمعي از علماي بلوچستان با يك هواپيماي اختصاصي ارتش به شهر كلاله رفتند و از آنجا با هماهنگي قبلي به شهر گنبد كه محل درگيري ها و مركز شورشيان بود ، با رئيس آنها بنام ارزانش مذاكره نمودند . در اين گفتگوها آنها را به ترك درگيري ها و ايجاد ثبات و امنيت تشويق كردند و نتيجة آن ناامني ها را كشته شدن افراد بيگناه و سركوب ملت تركمن و ضررهاي جاني و مالي مردم مي دانستند .
پس از چند ساعت مذاكره بالاخره شورشيان به شرط آزادي گروگانهاي شان و عدم پيگرد افراد جنگجو بر صلح موافقت نمودند و روز بعد اسيران دو طرف رد و بدل شد و شهر از شورشيان خالي شد و امنيت به منطقه برگشت . مولانا در آن سفر در شهر كلاله هم سخنراني مفصلي داشتند كه اكثر مردم شهر و مسؤلان حضور داشتند .

 
کلمات کليدي : آرامگاه این شخصیت بزرگ در دهستان حیط می باشد.

 

داستان هانی و شیئ مرید

از قديم الايام در بلوچستان مرسوم بوده است كه دختران و پسران از سنين كودكي يا خردسالي نامزد

يگديگر مي شوند. چه بسا اتفاق مي افتد كه بدين منظور ناف دختري را براي پسري مي برند. د راين

ارتباط حتي اصطلاحي در بلوچستان هست كه گفته مي شود(( ناف فلان دختر را براي فلان پسر بريده

اند.)) دختر و پسري كه بدين صورت در سنين كودكي نامزد شوند، نمي توانند در سن بلوغ همسر ديگري

انتخاب كنند. مطابق اين رسم هاني دختر مَندو از كودكي نامزد شيخ مريد پسر پسر شيخ مبارك است

. مندو كه به او مندوست هم گفته شده ،در زمان حكومت مير چاكر خان فرماندار ايالت كلات در

بلوچستان پاكستان بوده است.وقتي شيخ مريد به سن بلوغ مي رسد جواني است برومند واز تمام

جوانان زمان خود نيرومند تر- به حدي نيرومند كه از كمان او ،از فرط سنگيني ، جز خودش ديگري قدر به

رها كردن تير نيست. هاني نيز در سن بلوغ ، چه از لحاظ وجاهت و چه آشنايي به امور خانه داري، بين

دختران طوايف بلوچ زمان خود سرآمد و يكتا است. شيخ مريد كه مطابق رسومات بلوچي ، به علت

نامزدي با هاني حق هم بازي شدن با او را در سنين كودكي ندارد با آگاهي از زيبايي محسنات اخلاقي

شيفته و فريفته ي او مي مشود. اما قبل از اين كه اين دو با هم ازدواج كنند مير چاكر خان كه پس از فوت

پدرش شَيهَك سرداري طائفه رند را به عهده دارد ، با ديدن هاني و با وجود اطلاع قبلي از نامزدي هاني

و شيخ مريد ،به او دل مي بازد. ولي با توجه به اين كه گسستن نامزدي اين دو امكان پذير نيست، از اين

رو در صدد چاره انديشي بر آمده نقشه اي كه مي تواند هدف او را تحقق بخشد طرح ريزي مي كند. اين

نقشه بهره گيري از قول بلوچي است در يكي از مجالس بزم كه همه سران طائفه و شيخ مريد حضور

دارند، مير چاكر خان از حاضرين مي خواهد به ميمنت اين مجلس با شكوه هر يك از آنها قول بلوچي ادا

كنند. در اين زمينه خود او پيش قدم شده دو قول بلوچي اظهار مي دارد: يكي اين كه هيچ كس در جنگ

پشت او را نخواهد ديد و ديگر اينكه به هيچ كس وبه هيچ عنوان دروغ نخواهد گفت. ديگران نيز هر كدام به

نوبت قول هاي ذيل را ادا مي كنند. قول هيبتان فرزند بيبگر:هرگاه شتري با گله شتران من بيا مي زد ، آن

شتر را از آن هر كس باشد،تصاحب خواهد كرد. قول جارو فرزند جَلَب : هر كس دستش به محاسن من

برسد ، او را زنده نخواهم گذاشت. و بالا خره قول شيخ مريد: صبح پنجشنبه پس از نماز فجر ، هر كس

چيزي از من بخواهد بدون تامل به او خواهم بخشيد. پس از اتمام مجلس ، مير چاكر خان با خوشحالي

فراوان درصدد انجام نقشه ي از قبل طراحي شده ي خود برمي آيد. بدين منظوريكي از بهترين ناقه هاي

خود را به گله ي هيبتان رها مي كند و او را از دست مي دهد. جارو سر تنها كودك خود را ، به علت اينكه

به محاسنش دست برده از تن جدا مي كند؛ بدون آنكه به توطئه ي ميرچاكر واقف باشد. صبح پنج شنبه

پس از نماز فجر ، ميرچاكر عده اي لانگو را كه طائفه اي از نوازندگان وخوانندگان در بلوچستان به شمار

مي آيند به مسجد نزد شيخ مريد مي فرستد تا از او بخواهند كه هاني به عقد مير چاكر درآيد. شيخ مريد

گرچه به توطئه ميرچاكر خان مظنون بوده است مع الهذا به علت قول بلوچي كه داده است، ناگريز با

تقاضاي آنان موافقت مي كند. ولي پس از اين موافقت مشاعر و سلامت خود را از دست ميدهد

و به حالت جنون روي آور مي شود. هاني گرچه به عقد مير چاكر خان درمي‌آيد، اما آنچنان گرفتار عشق

شيخ مريد است كه در تمام عمر خود پيوسته لباس سياه مي پوشد، هيچ گاه آرايش نمي كند، از

مقاربت با ميرچاكرخان امتناع مي ورزد و همچنان باكره مي ماند. همه ي مساعي ميرچاكر از قبيل

اهداي البسه گرانقيمت، زيورآلات طلا و جواهرات به منظور رام كردن هاني بلااثر ميماند:(( دل چيزي

نيست كه بتوان آنرا مهار كرد و هرجا مانند شتر آنرا هدايت نمود. عشق را نمي توان به بهاي سيم و زر

خريد.)) در اين ميان روزبه روز جنون شيخ مريد شدت ميابد وبلا خره به مسلك درويشي مي پيوندد و

سپس به مكه عزيمت ودرآنجا بيش از 30سال اقامت مي كند . شيخ مريد، پس از اين مدت طولاني ،

همراه گروهي از زوار مكه و درويشان به شهر وديار خويش بر مي گردد( در طول اين سال ها ،

ميرچاكرخان چشم از جهان فروبسته است.) هيچ يك از اهالي او را نمي شناسد، تا اينكه در يك مسابقه

تيروكمان ، شيخ مريد از كمان مخصوص خود كه اهالي شهر به عنوان يادبودي از او در معرض نمايش

گذارده اند و به علت فرط سنگيني هيچ فردي جز او قادر به پرتاب تير از آن نيست ، به سهولت تيري رها

مي كند . صداي پرتاب تير به گوش هاني و به گفته اي به گوش پدر و مادر شيخ مريد كه هنوز در قيد

حيات هستند مي رسد و آنها را متوجه ورود او به شهر مي كند. اما قبل از اينكه بتوانند به او دست رسي

يابند، شيخ مريد شهر را ترك مي گويد و پس از آن هيچ خبر و اثري از خود به جا نمي گذارد. داستان

شيخ مريد وهاني از رويدادهايي است كه در نيمه دوم دهم هجري قمري اتفاق افتاده است

 

 

 

سرگذشت مردی از جنوب بلوچستان  چشم گشود .

سرداران گمنام  که اسم رسمی در تاریخ داشتند.

سرگذشت مردی از جنوب بلوچستان  چشم گشود .

روزی که این مرد در مزرعه خود کار می کرد  سپاهی از حکمران بلوچ که از کنار روستا می گذشتند به روستای می رسند که تا بحال به هیچ حاکمی مالیات نمیدادند و اسم و شخصیتی رسمی تاریخ داشتند که از خاندان میر چاکر رند بودن که حاکم سپاه نقشه ای ریخت تا از این ها به نحوی مالیت بگیرد .

وی جرات نمی کرد انوشیروان حاکم بمپور  کنار رودخانه چادر زد و یکی از سپاهیان را پیش  جوان پرستاد  و او را نزد خود خواست  جوان با  شهامتی دلیرانه  نزد حاکم رفت . حاکم می خواست او را امتحان کند  به او گفت: مامهمان شما هستیم  ولی میدانم مهمانی ما گوز بلوچ نیست جوان از حرف حاکم نارحت شد وگفت : این کون حاکمان هستند که بایک گوز پاره میشود . 

نقشه حاکم گرفت مرد جوان دستور داد :که تمام اسب وشتران را به مزرعه گندم روستا  برای چراه ببرند  و حاکم و سپاه اش  به خانه او بیایند و از طرفی به چوپان روستا دستورداد گله را از چراهگاه بیارند و هر چه برنج میوه دارند از تمام روستا جمع کنند چون بزر گان روستا  همه خودی  و سران روستا  که می دیدند  جوانمرد و با شهامت است آبروی قوم  اش است همه کمکش کر دن  می گویند حاکم و سپاه اش را شش روز تمام مهمانی کرد. حاکم دید که واقعا این جوان سردارزاده ای است

و از حرفش پشیمان شد با رفتن حاکم قعطی به ان روستا آمد  تمام فصل را چهارپایان سپاه حاکم  خوردند و آزوغه سال را سپاهیان خوردند  تمام روستا که پشیمان بودند چرا این جوان چنین کاری کرد .

حاکم وقتی به قلعه اش رسید دستورداد هر طوری شده من آن جوان را می خواهم .  یک صد شتر بار از گندم و  برنج و پول  و دوگله گوسفند  برای کمک به آن جوان در زمان خشک سالی به او و اهالی روستا کمک کرد..

با رسیدن کاروان شادی و خوشی به روستا برگشت  و همه مردم از آن جوان  تشکر و قدر دانی کردند و خواستند که باهمان عمراندکش سردار قبیله معرفی شود. در جواب قاصد حاکم گفت خودم میام شما بروید.این جوان کسی نبودجز میر شکرخان رندبلوچ که بعد ها سر لشکر  و سپه سالار بلوچستان در زمان امیر دوست محمد  خان بارکزائی میشود.

ادامه داستان را در روزهای آینده برای خوانندگان عزیز می نویسم و در سایت می فرستم

نویسنده: برادران رندبلوچ