واقعیت انکار شدنی نيست ، ده سال پيش  زماني كه پدر بزرگم زنده و در قيد حيات بود ديدم با مادر بزرگم دعوايش شده  وقتی من رسيدم  ديدم که مادر بزرگم از ناراحتی گريه مي كند.  از او پرسيدم: چه شده است؟

 گفت: پدر بزرگت به من توهين كرده است.  گفتم :چه گفته است؟گفت :( رند مني ميري چاكر چوكنت /  بّر مني سروكي خر چوك ) من در جوابش گفتم :شما هم به او مي گفتيد:(رند همائت دادر وسبي نشتگ  /  يي پچارمات كه مند و بلو نشتگ انت )نارحت شد وگفت : تو نبايد اين را می گفتید.چرا که من در يك خانواده بزرگ به دنيا آمده ام كه همه به خوش قولي  امانت داري وغيرت زبان زد دیگر اقوام بلوچ بوده اند. داستان از اين قرار است: حاكم بزرگ در يكي از ايالات بلوچستان غربي امروزه بنام بر بالقطر معروف است  كه دو برادر بنام هاي ميرو  و مغول معروف بودند. جد بزرگوارم که مغول نام داشت  بيش از سي سال حاكم آن منطقه بود و به عدالتگری معروف بودند. ميگويند او رسمی داشت كه در  هر ماه تمام رؤساي ده و روستا ها را جمع مي كرد و از حال آن مناطق يكي يكي  از آنها سوال مي كرد و مشكلات آن مناطق را حل مي كردند. زندگي مردم به خوبي و کامروایی مي گذشت تا اينكه روزي يكي از سران قبايل محل پیش مغول آمدند. مغول از او پرسيد:چه شده؟ او از شرم چيزي نمي گفت. تا اينكه تمام سران قبایل مختلف رفتند. و آخر وقت مغول  دوباره از وی سوال کردند تا اينكه گفت: شما برادر زاده اي داريدكه در روستای ما با يكي از دختران بدكاري ميكند .

 بعد مغول از او پرسيد: او چه وقت به روستای شما مي آيد؟ آن مرد گفت: صبح موقع طلوع آفتاب وقتي كه خورشيد در آسمان ظاهر می شود.حاكم  دستور داد مرد به خانه اش برود و بعد به نوكرش دستور داد، كه اسلحه اش را آماده كند (آن زمان اسلحه ها تپانچه بودند و بغير از حاكمان كسان ديگر نداشتند.)

حاكم شروع به تميز كردن اسلحه كرد  همسر و خانواده اش گفتند: شما داريد چكار مي كنيد؟ گفتند: من خيلي وقت است که  شكار نكرده ام  و مي خواهم فردا صبح به شكار بروم .  اسب ها را آماده كنيد  همه آماده شكار شدند مغول تمام شب را با عبادت گذراند تا اين كه وقت آمدن برادر زاده به روستا  فرا رسید مغول به طرف قسمت جنوبي قلعه  و بالاي ديوار رفتند و منتظر ماندندو به محضي كه  اسب سوار (برادرزاده اش) ظاهر شد شليك كردند .  همه اهالي قلعه  باخبر شدند،خيلي از نوكران خود را سریع به حاكم رساندند.

 حاکم دستور داد :كه من آهویي شكار كرده ام پايين قلعه افتاده است برويد و آن را بياوريد.

نوكران با شتاب به پايين قلعه رسيدند و با ديدن جسد برادر زاده  حاکم و اسبش که بالاي سرش  ايستاده بود با گريه جسد (برادر زاده حاکم) را بر داشتند و به قلعه  آورندند . حاكم دستور دادند:كه تمام سران قبايل مختلف را دعوت کنید.بعد از دعوت همه حاضر شدند . حاکم دستور دادند: هر كسي از اين مرد شكايت و گله ای دارد بيايد.هيچ كس نيامد دستور داد دختري كه با اين رابطه داشته است را بياوريد.دختر را آوردند.به دختر گفت: حلالش كن و حاکم دختر را با يكي از پسرانش عقد کردند و به همه دستور دادند.هفته ديگر همه اينجا حاضر شويد خبر مهمي دارم.

بعد از جلسه که  سردار  قبیله بر بین اقوام خود برگزار کرد همه را  احضار کرد  که در آخر هفته تمام سران قبایل مربوط قبیله بر حاضر شوندچون کار مهمی  دارم . همه در روز مقرر حاضر شدند  سردار بلند شد و بالای تپه رفت و گفت : ای اقوام من اگر در این سال ها کسی از من رنج و گله دارد بگوید  همه گفتند:  هیچ کدام ما چنین جسارتی نمی کنیم شما و پدرانتان بر ما حق پدری داشته اید  بعد سردار دستور داد که دو یا سه بگ شتر آمده کنید که من و خانواده ام می خواهیم سرزمین پدریمان را ترک کنیم وتمام زمین های کشاورزی که نزد مردم بوده  را به  آنها و گذار کرد وخود وخانواده خود را برداشت و رفت. در این زمان برادرش (میرو) از کار برادر باخبر شد. با سپاهش  پی برادر رفت  و در مکانی جلویشان را گرفت و از وی پرسید: شما چه کار کرده اید؟ بچه ای را که کشته اید بچه خودت بوده من از خونش گذشتم  وخون من هم مال شماست . در این موقع مغول آه بلندی کشید وگفت:(( من چو میرو لدا گندا بالقطر بوران چراگاه انت))  (یعنی:کار از ما بزرگان خراب می شود. بعد کوچک ترها آن کار را می کنند. مملکتی که چنین نابود شود کوچ کردن بهتر است .)

لطفا از سر راه من کنار برو و دیگر دنبالم نیائید . سردار بزرگ راهش راگرفت  و رفت . تاینکه به سرزمین خوش آب و هوایی به نام زحران رسید آنجا را خرید کرد و به فرزندانش گفت :زمان حاکمی تمام شده لطفأ مثل رعیت(مردم) زندگی کنید بیایید این زمین ها را آباد کنیم و مثل انسانهای گمنام زندگی مان را بگذرانیم.  چند سالی گذشت  تا اینکه  مردی بنام اولیا ء از حاکمان سراوان به او پناه آورد و زنی  همراهش بود گفت :نامزد من است که حاکم سراوان به وی نظر سوء داشته است. من از آنجا  کوچ کرده ام  و ممکن است که دنبالم بیاید به من پناه  میدهید؟ (مرد نمی دانست این همان حاکمی است که  تمام حاکمان بر سرش قسم می خوردند.) مغول وی را پناه داد .پس از مدتی مغول زن را به عقد اولیاء در آورد. روز گار طبق مراد آنها می گذشت تا اینکه سر و کله حاکم سراوان پیدا شد. حاکم نزدیک روستای میر مغول چادر زد و پیام  فرستاد من حاکم سراوانم و میخواهم اولیاء را با دختر عمویم به من تحویل بدهید من خوب میدانم که شما چه کسی هستید.  ولی دور و  زمان مال شما نیست.

میر مغول گفت: من فرزندانم را برای چنین روزی بزرگ کرده ام من برای آبروی قومم از تمام اموالم گذشته ام و حالا اگر بعد از عمری عزت و آبرویم را از دست بدهم دیگر برایم چه می ماند؟( در قوم بلوچ  اینگونه نیست باید میارش را بدهم.) حاضرم خانواده ام را فدا کنم  بهتر است برگردی به همان شهر خود(سراوان). وگرنه  پشیمان می شوی. سردار با فرزندانش  مشورت کرد و گفت: زنان را به روستای همسایه ببرید جنگی در پیش داریم  زنان و عروسان و دختران گفتند: اگر پسرانتان شمشیر را از دست ما خارج کنند ما حاضریم  به روستای  همسایه  برویم  مغول مسابقه  شمشیر زنی بین پسران و زنان گذاشت.  زنان مسابقه را بردند . مغول دستور داد  همه لباس مردان را بپوشید. همه  صبح زود آماده شدند بچه ی کوچک که برای بازی با بچه های همسایه رفته بود او  را همسایه ها طناب پیچ کردند و در خانه شان زندانی کردند. جنگ بین سپاه یکصد و بیست نفری حاکم سراوان با خانواده بیست نفری مغول شروع شد.مبارزه تا سه روز طول کشید از سپاه یکصدو بیست نفری   خیلی ها  زخمی  و کشته  شدند  و تمام خانوده ی سردار مغول شهید شدند به خاطر  عزت بلوچ  تنها دختر عموی حاکم سراوان و پسر کوچولوی مغول  کسی دیگر باقی  نماند. حاکم با سر شکستگی و شکست سخت به سراوان برگشت . امروزه قبرستانی در آنجا است که  در حدود پنجاه  الی  شصت قبر در آن وجود دارد.

 می گویند این قبر ها مال آن زمان هستند.

قسمت دوم داستان

بعد از آن جنگ شوم تمام خانواده سردار مغول(بجز پسر کوچک سردار و همسر اولیاء که حامله بودند) شهید شدند و کسی دیگر نماند  بعد از چند سال تمام سزمین های سردار توسط عده ای همسایه تصرف شدند. همسر اولیاء سرپرستی بچه مرحوم مغول را با فرزندانش به عهده گرفت. زندگی بسیار سختی داشتند تا اینکه فرزندان بزرگ شدند.

 بچه مرحوم مغول که  شهسوار نام داشت جوانی بلند قد و قوی شده بود . روزی همبازی هایش به او طعنه می زنند که شما دو برادر بی پدر و بی اصل هستید. آن دو نفر با عجله پیش مادرشان می روند  و در هنگام پختن نان می رسند.

 از مادر پرسیدند: پدر ما چه کسی بوده است؟ مگر ما بی اصل و نسب هستیم؟ مادر اشکش درآمد و گفت: خدا نکند چه کسی این حرف را به شما گفته است ؟ من می ترسم که با گفتن واقعیت زندگی کوچکمان خراب شود  بچه ها اصرار کردند مادر بلند شد و فرزندان را سر مقبره پدر شان برد وگفت : این قبر ها را می بینید این ها خانواده شهسوار هستند که همه بخاطر میار داریشان شهید شده اند.

  این زمین ها را می بینید همه مال پدرانتان بوده اند که قبایل دیگر آنها را تصرف کرده اند. بچه ها تمام واقعیت را فهمیدند و راهی سراوان شدند. با تلاش فراوان  منطقه  حاکم سراوان را پیدا کردند آن دو جوان سیمایی زیبا داشتند و خیلی  قوی بودند. به حاکم آنجا گفتند: ما چوپانیم شما برای ما کاری ندارید؟ حاکم چند گله به آن دو نفر داد .

آن ها حدود دو سال کامل چوپانی کردند و تمام راه ها و افرادی که حاکم با آنها رابطه داشت را بررسی کردند. حاکم از این دو نفر خیلی خوشش آمده بود. آنها در خانواده حاکم جای خاصی پیدا کرده بودندو چند دفعه به آنها پیشنهاد داده شده بود که محافظان حاکم شوند ولی آنها قبول نکردند.

  تا اینکه قحط سالی درآنجا افتاد.آن دو نفر به حاکم گفتند:  امسال که قحطی است ما گوسفندان را برای چراه  به تفتان می بریم . حاکم قبول کرد تازه نقشه قتل حاکم را پیاده کردند . هر دو مشورت نمودندکه ما یک روز زودتر به طرف تفتان حرکت کنیم و شب برگردیم تا کار حاکم را تمام کنیم و به گله برگردیم تا افراد حاکم به فکر ما نیفتند روز مورد نظرشان فرا رسید.

  شب  وارد قصر حاکم شدندو تمام راه قصر را بلد بودند.ولی حاکم از ترس اینکه مبادا روزی کسی از سمت جنوب بیاید و مرا بکشد دو محافظ در اتاقش داشت . اتفاقا در این روز جشنی در قصر برپا بود که زن و دختران حاکم در جشن حضور داشتند. حاکم و پسرش خواب بودند. شهسوار(فرزند  سردار مغول) و برادرش( که همان پسر اولیاء می باشد) وارد کار شدند.به سرعت نگهبانان را کشتند و وارد اتاق حاکم شدند. حاکم را آرام از خواب بیدار کردند. حاکم از خواب بلند شد و حیرت زده به دو نفر نگاه کرد  و با صدای آهسته گفت: مگر شما به تفتان نرفته اید؟ شهسوار گفت: به شما نگفته اند که خون بلوچ هیچ وقت پایمال نخواهد شد  ما از همان نسل سردار مغول هستیم.

  امشب شما و پسرت را به پیش پدرمان می فر ستیم . ولی مثل تو نامرد نیستیم که زنان و دختران را قتل عام کنیم اگر بخواهیم همه را می کشیم ولی این رسم مردانگی و بلوچی نیست.

  پس سر حاکم و پسرش را از تنشان جدا کردند. و به آرامی از قصر بیرون رفتند و  بر دوش خودشان شاخه های درخت خرما بستند تا ردپایشان گرفته نشود و به طرف گله حرکت کردند .

صبح که شد همه از کشته شدن حاکم باخبر شدند ولی فکرشان نمی رسید که این کار چوپان ها باشد.  نه ردپایی بود و نه دلیلی بر اینکه  آن شب شوم آن دو نفر در قصر بوده اند. تا  اینکه مدتی از این ماجرا گذشت.  خانواده حاکم قاصدی را به تفتان فرستاد.وقتی قاصد به تفتان رسید گله گوسفندان سالم بود ولی از آن دو خبری نبود. چوپان دیگری از گله نگهداری می کرد و آنها دستمزد چوپان را هم داده بودند. و گفته بودند که: این گله مربوط  به حاکم سراوان هست هر کس که آمد گله را به او تحویل دهید . و به آن بگویید که ما  از حاکمان جنوب بلوچستان بودیم و انتقام خودمان را گرفتیم . اگر جرات دارید به دنبال ما بیایید. این حرف ها به خانواده حاکم رسیدند.

همسر حاکم دستور داد دیگر دنبال قاتل شو هرم نگردید  چون شوهرم با نامردی خانواده آنها را به  قتل رسانده بود. درحالی که آن دو نفر  می توانستند در آن شب تمام مردم قصر را بکشند و همه را مسموم کنند ولی این کار را نکردند. این داستان واقعی است . و من این داستان را از دهان پدر بزرگم  شنیده ام.

*بالقطر: از نواحی کویته و کلات در بلوچستان غربی می باشد که امروزه شهری در بلوچستان پاکستان است.

*لازم به توضیح است تصویری که بالای داستان می بینید متعلق به محمد نور رندبلوچ میباشد که داستان فوق را نقل قول نموده است.

نویسنده داستان : اسلام رندبلوچ

 گوینده داستان: مسلم رندبلوچ