داستان مرد صحرا(حیاتان)

کودکی از نژاد قبیله رند در بلوچستان پاکستان در دهکده ملونگ از ناحیه گوادر چشم به جهان گشود پدرش قادربخش نام او را حیاتان نام نهاد و در سنین کودکی پدر و مادرش را از دست داد این کودک در دهکده ای دور افتاده و خالی از سکنه و از خانواده عشایر بدنیا آمدو سرپرستی او را خاله اش بنام شمس خاتون برعهده گرفت  و خاله وی سه پسر داشت بنام های محمدشرف و گاجی خان و مدیخان بود زمان کودکی به خوشی سپری شد در کنار پسرخاله های خود احساس تنهایی نمی کند و سایر مردم محله او را جوانی نیرومند و نترس می دیدند و در امر کارهای کشاورزی و دامداری به آنها کمک می کرد و چندین سال به همین منوال سپری شد و او یک عادت بدی داشت و هرکسی با او دعوا می کرد از شدت مرگ کتک می خورد و او را نیمه جان بر زمین می انداخت وقتی به دوران جوانی رسید شوق خاصی برای شکارداشت برای امر معاش به شهر های مجاور  رفت  و چندین ماه به دیار خود باز نگشت و کار می کرد پول ان را پس انداز می کرد و دوران جوانی شکار را دوست می داشت و زمانی که می خواست به دهکده خود برگردد مقداری تیر و یک اسلحه خرید تا به وسیله آن تا در جنگل های اطراف دهکده ملونگ به شکار بپردازد این اسلحه بازی و شکار موجب شد که روز به روز مهارت وی به شکار بیشتر شود و مردم روستا و از خشم و بیم حیاتان  می ترسیدند گمان می کردند که اگر با او بحس بکنند بتقدیر گشته خواهند شد دور از گمان های مردم حیاتان مردی تند مزاج و و پاک و شخصیت والایی داشت نه چشم چران و نه کار بدی از او سرزده بود سالها گذشت در دهکده ملونگ کوچکترین اتفاقی نیافتاد.

کم کم حیاتان در اطراف دهکده ملونگ و روستاهای مجاورآن به نام سردار حیاتان معروف شد  زیرا او میار جل و میار دار بود یعنی پناهنده را پناه می داد گرچه جانش در خطر بود و مردی شجاع و مهمان نواز و نترس بود و مخالف ناسزا بود همیشه امر به معروف و نهی از منکر می کرد اگر کسی از اقوام یا سایر مردم به او بد رفتاری می کردند چشم پوشی می کرد و آن را نادیده می گرفت

روزها و ماه ها به همین منوال سپری شد مرد صحرا حیاتان در تمام شهرها به عنوان مردی شجاع و مهمان نواز مشهور شد و میار جلی او موجب شد  که سربازان حکومتی برای دستگیری وی و پناهنده گانش به دهکده ملونگ هجوم آوردند و سربازان توسط حیاتان مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و کشته شدند. بعد از آن متواری می شود  و از قضا روزی حیاتان توسط ماموران هدف گلوله قرار می گیرد این اتفاق زمانی رخ داد  که مرد صحرا از پناهگاه خود بیرون آمده بود و می خواست برای همراهان اب بیاورد  و از ناحیه گردن گلوله اصابت می کند  و در این هنگام باز متواری می شود  و چندین ماه از مرد صحرا خبری نمی شود و همه مردم و خویشاوندان وی گمان می کنند که که به شهادت رسیده است مراسم به پا می کنند و سوگواری می کنند و بعد از ماهها به دهکده برمی گردد و سراغی از مادر(خاله) خود می گیرد مادری که او را از جان دل  دوست و با زحمت بزرگ کرده بود  خاله او از دیدنش بسیار خوشحال می شود و به مردمان ده  جشن و سرور و شادمانی برپا می کنند سالها و ماهها سپری می شود .

روزی از روزها حیاتان از شدت خستگی به خانه بازگشت و از خاله مهربان خود آب و غذایی خواست  خاله او گفت :عزیزم صبر داشته باش برای تو غذا درست می کنم ولی در حال حاضر چیزی در خانه نیست  حیاتان با لحنی تند به خاله خود می گوید:  تو بجای پسر این همه دختر زایمان کردی کجایند که بار سنگین تو را بر دوش بکشند. این سخن مرد صحرا کنایه بود چون خاله بیچاره او اصلا دختری نداشت در این هنگام از شدت عصبانیت نسبت به مولاداد و کینه ای که در دل داشت بود خانه را ترک می کند و به سوی جنگل روانه می شود در مسیر راه به شخصی بنام مولاداد هوت برمی خورد که در اطراف دهکده و نزدیکی جنگل  آنها مشغول جمع آوری هیزم بود چون خرید و فروش چوب در گوادر یک نوع  کاسبی بود حیاتان نزدیکی مولاداد می رسد با خود می گوید:گرگی که مرا شیر دهد میش من است و میشی که مرا نیش زند گرگ من است نزدیک تر که می رسد سلام می کند و کینه ای هم نسبت به او دارد به ظاهر ابراز نمی کند تا اینکه در جمع آوری هیزم به او کمک می کند او خیالش نسبت به حیاتان راحت می شود مرد صحرا چوبی بر می دارد بطوری که او مشکوک نشود پشت سر او می رود در این هنگام مولاداد بی خیال از قضیه بود فرصت را غنیمت می شمارد و چوب را محکم به گیج گاه او می کوبد و وی در دم جان می دهد .فرد مزکور به قتل میرسد باز مرد صحرای  به پناهگاهی  که در اعماق کوهها درست کرده بود رفت مردم با صدای گلوله های تفنگ با عجله خود را به صحنه می رسانند و می بینند که مولاداد در دم  با اولین ضربه چوب جان داده بود و به خانواده مزکور خبر می دهند و آنها جسد را بردندو بعد از نماز و تدفین نموده و برادران مولاداد قسم خوردند که انتقامش را از حیاتان خواهند گرفت.

ماجرای کینه حیاتان نسبت به مولاداد به این صورت بود که روزی از روزها عموی او بنام گاجی فرزند مزار مشغول کار در مزرعه بود مولادادهوت با سخنانی ناسزا و نیشخند خطاب به گاجی می گوید که شترهایت را در جایی ببند چون شترهای شما تمام محصول مزرعه من را ویران کرده اند گاجی جواب می دهد که راه شترها بین زمین من و شما قرار دارد راه دیگری نیست بحس دو طرف طولانی می شود مولاداد چوبی برمی دارد و محکم به کله گاجی می کوبد گاجی بیچاره با سر و روی خون آلود به خانه بر می گردد حیاتان در آن لحظه خانه بود از عمویش سوال می کند : چه شده سر و رویت خون آلوده گاجی می گوید چیزی نیست من از شتر افتادم سرم به سنگ خورد نگران نباش باز حیاتان ولکن قضیه نمی شود و گاجی مجبور می شود ماجرا را برای او تعریف کند حیاتان بعد از شنیدن این سخنان عمویش حیرت زده و چهره اش سرخ می شود و به فکر بدی می افتد خلاصه به قتل رسیدن هوت مولاداد  ماجرایش به این صورت بود.

مردصحرا که مدتی متواری بود و این امر موجب شد یکی از پسرخاله های وی که گاجی خان نام داشت توسط برادر مولاداد هوت  در مزرعه ای مشغول کار بود کشته می شود . خبر کشته شدن گاجی خان به حیاتان می رسد و او به فکر انتقام برادر شیری خود می افتد و سر انجام بعد از چندین ماه چند نفر از اقوام نزدیک آنها را در نزدیکی شهر گوادر به قتل می رساند .

 شخصیت  و رفتارحیاتان بعد از کشتن مولاداد هوت تغییر می کند تا جایی می رسد  که احترام واعتماد خود را در کنار گروهی ازمردم دست می دهدبجایی که او را بعنوان سردار خطاب کنند او را فردی جانی خطاب می کردند ولی در پیش قبیله خود عزیز بود .

روزی از روزها حیاتان به همراهی عبدالرحمن  در حال حرکت به سوی شهر گوادر بودند در نزدیکی شهر گوادر روستایی بود و شب هنگام فرا رسیده بود و  برای استراحت منزل شخصی بنام لاغر و مسکان رفتند و حیاتان به همراهی خود آرد سهرو داشت می خواستند این آرد ها را در گوادر بفروشد و آزوقه ای بخرند در این هنگام عبدالرحمن به حیاتان خبر می دهد که لاغر و مسکان آردهای شما را دزدیده اند حیاتان به مسکان می گوید: چرا آردهای مرا دزدیدی  شرم نداری که اموال مهمان خود را به غارت می بری خلاصه بس طولانی می شود و بجای بار یک می کشد و در این هنگام  حیاتان وی را به قتل می رساند  فورا آنجا را ترک می کند و خبر کشته شدن لاغر و مسکان به گوش والی شهر می رسد سربازان حکومتی حیاتان را در محله ای بنام سُر (دهکده ای در اطراف شهر گوادر) دستگیر و تحویل والی شهر می دهند( در آن زمان گوادر جزئی از کشور مسقط بود) و در زندان گوادر مرد شکنجه قرار می گیرد و چندین ماه در زندان می ماند و والی شهر او را به زندان جلالیه مسقط انتقال می دهند در این هنگام خاله او از دوری حیاتان از خدای خود نزر می کند و گریه می کند و می گوید خدایا جانم را بگیر و فرزندم را از من نگیر نور چشمانم را از من بگیر ولی فرزندم را به من برگردان حیاتان در زندان جلالیه منتقل شده بود به گفته خود حیاتان او را لخت در دیگ هایی که روغن سرخ داشت برای شکنجه می گذاشتند سالها گذشت مسقط دچار جنگ شد در این موقع حاکم مسقط بجای سربازان از زندانیان هم کمک گرفت حیاتان را به جنگ اعزام کردند گویی او در میان امواج تیر های دشمن بود و تیر اندازی می کرد و چندین سرباز دشمن را به قتل رسانده بود و در این جنگ توانست فرمانده و جنرال لشکر انگلیس را به قتل برساند مسقط در این جنگ پیروز شد حاکم مسقط از والی شهر خواست  که حیاتان را نزد وی بیاورند او شخصی نیست که او را بکشیم  و والی حیاتان را نزد حاکم برد و حاکم از او خواست که در ارتش حکومتی به عنوان افسر فعالیت نماید و در آن شهر ازدواج کند ولی حیاتان با نظر حاکم مخالفت می کند و درخواست آزادی او توسط حاکم صادر می شود و او بعد از آزادی از راه گوادر به تربت بعد به دهکده ملونگ برمی گردد ونزد خاله شمس خاتون می رود و می بیند که چشمان او از شدت گریه کور شده است چون دعای او مستجاب شده بود .مردم دهکده از آزادی حیاتان جشن و سرور برپا کردند .

خاطره مردصحرا و مراد فرزند فقیر

روزی از روزها  مراد در مزرعه حیاتان شروع بکار بود و فصل درو محصول فرا رسیده بود و مراد تمام محصول(ذرت و سهرو ) را درو کرده بود و آنها را جمع و بسته بندی کرد و برای گوسفندان خود علف درو کرد و راه خانه را پیش برد در مسیر راه خانه با حیاتان برمی خورد و حیاتان به مراد می گوید محصولات را درو و بسته بندی کردی مراد گفت بله حیاتان باور نکرد گفت علفهایت را در مسیر راه بگذار بریم ببینیم چکار کردی مراد اصرار کرد که علف هایم را اگه اینجا بگذارم گله گوسفند در این مسیر می آیند و آنها را می خورند  حیاتان می گوید اگر علفهایت را گوسفندان بخورند من تمام گوسفندان را زنده نمی گذارم به هر حال مراد مجبور شد که به همراهی حیاتان  به مزرعه برگردد  حیاتان و مراد به مزرعه  رفتند  و بعد از مشاهده حیاتان به مراد گفت محصول این فصل تمام آن مال شما مراد قبول نکرد وبه راه خود ادامه داد و علفهایش که در مسیر راه بود دست نخورده بود برداشت و به خانه بازگشت

خاطره مرد صحرا با ملایوسف رند

روزی از روزها حیاتان و ملا یوسف از سرباز می خواستد به دهکده ملونگ برگردند در آن زمان وسیله نقلیه نبود با شتر و یا پای پیاده به سفر می رفتند خلاصه در مسیر راه به جنگلی انبوه بر می خورنددر آن جنگل پرندگان زیادی وجود داشت از جمله کبوتر وحشی مرغی بنام کبوتر چاهی یا شالی ملایوسف به حیاتان می گوید بیا این دو کبوتر وحشی که در مقابل ما هستند یکی را شما شکار کن و دیگری را من ببینیم تیر کدام یک از ما به هدف می خورد حیاتان خطاب به یوسف می کند و می گوید چطور ممکنه که بدون تفنگ شکار بکنید حیاتان با تفنگ و یوسف با چشمان صیادی خود شرو به توصیف کردن کبوتر کردکبوتر شروع به جست و خیز نمود و مرد و حیاتان شکارش را هدف گلوله قرار داد ولی شانس بد تیر به کبوتر نخورد و کبوتر پرواز کرد حیاتان از ناراحتی چیزی نگفت باز به راه خود ادامه دادند تا به دهکده ملونگ رسیدند.

خاطره مسافر و مردصحرا

روزی از روزها مسافری سوار بر شتر خود بود در مسیر دهکده ملونگ در حال حرکت بود از شدت خستگی راه طاقت حرکت نداشت و علوفه ای هم برای شتر به همراه نداشت در مسیر راه او به مزرعه سرسبزی برمی خورد کسی را در آن اطراف نمی بیند و فرصت را غنیمت می شمارد و مقداری علوفه برای شتر خود درو می کند از قضا با مردی ناشناس کنارش می آید و به مسافر می گوید چکار می کنی و از کجا می آیی چرا این علوفه های مزرعه مردم را درو کردی مسافر تمام ماجرا را برای مرد ناشناس تعریف می کند و آن دلش برای مسافر می سوزد و مقدار زیادی علوفه باهم درو می کنند و باز مرد ناشناس به مسافر می گوید راستی علوفه ها را که درو کردیم آیا از من پرسیدی که این مزرعه چه کسی است مسافر تعجب کرد گفت مال چه کسی؟ مردناشناس گفت این مزرعه مال حیاتان مسافر با شنیدن نام حیاتان ترس بر اندام شدچون شنیده بود که حیاتان مردی تند مزاج است وعلف ها را رها کرد و خواست زود از کنار مزرعه دور شود و گفت من علف نمی خواهم باز مرد ناشناس به مسافر گفت آنطور که شما شنیده ای نیست من حیاتان هستم نترس علوفه ها را من خودم درو کردم به شما دادم ومهمان را به منزل دعوت کرد و بعد از آب و غذا مسافر از حیاتان خداحافظی کرد و رفت و هیچ وقت برای سفر از این مسیر نیامد این مرد مسافر ساکن کستگ که از روستاهای ناحیه شهر پیشین بود.

*حیاتان نماد و سنبل شجاعت و مردانگی بود و او بعدها بر اثر اتفاقات روز مره زندگی موجب سرسختیش شد داستان زندگی مرد صحرا هنوز ادامه دارد انشاء الله زنده ماندیم و خداوند کریم فرصت دباره ای نصیب ما کرد ادامه زندگی و سرنجام عاقبت کشته شدنش را هم خواهیم نوشت.

حکایت های مرد صحرا را اگر جمع آوری و گردآوری کنیم زمان  می خواهد و اگر برای نوشتن زندگی این شخصیت بپردازیم شاید بیش از یک کتاب باشد دوستان عزیز و خوانندگان سایت دهستان حیط ما را در جهت نوشتن زندگی مرد صحرا یاری نمایید و اگر در این داستان مطالبی مبهم و گنگ هست بخاطر خلاصه بودن زندگی این شخصیت  بوده است  و اینجانب اسلام رندبلوچ نویسنده این داستان هستم و به خود اندیشیده ام که شخصیت های گذشته و انسانهای عصر قدیم و  یا واضح تر بگوییم معرفت و دوستی نسبت به قبیله خود و سایر قبایل داشتند و نژادپرستی هم رونق خاصی داشته ولی ما باید از گذشتگان درس بگیریم و فکر نسل آینده قوم بلوچ باشیم و دشمنی بین بعضی ازطائفه های بلوچ موجب شده است که اتحاد و همبستگی از بین برود. برادران ارجمند : ما از خاک آفریده شده ایم و به خاک باز خواهیم گشت البته این نیست که بگوییم که پاک و مبرا هستیم زیرا خداوند متعال بر اعمال ما انسانها آگاه و بینا است.


بقلم اسلام رندبلوچ سربازی

این داستان ادامه دارد...............................