ورود قوای رضاشاه به بلوچستان

مقاومت مردم بلوچ به رهبری دوست محمدخان

 بهرام خان باران­زهـی در سال ۱۹۲۱ میلادی وفات یافت و برادرزاده اش میردوست محمدخان جانشین او گردید و همانطور که قبلاً بیان داشتیم پس از آنکه حکومت قاجار در سراسر ایران شکست خورد و انقلاب مشروطیت بوقوع پیوست، نتوانست تسلط مقتدر و یکپارچه­ای بر کشور داشته باشد و همین امر سبب گشت تا در نقاطی دیگر سوای بلوچستان هم حکومتهای ملوک­الطوایفی تشکیل گردند. این روند تا پایان سلسله قاجاریه ادامه داشت.
 
رضاخان میرپنج در سال ۱۹۲۱ به هنگامی که اوضاع داخلی بر اثر مبارزات بحق و عادلانه توده­های محروم جامعه متلاشی گشته بود، با یک کودتای نظامی قدرت را بدست گرفت. احمدشاه قاجار به اروپا گریخت و تا پایان عمر بازنگشت. رضاخان در سال ۱۹۲۶ میلادی رسماً بعنوان پادشاه ایران تاجگذاری کرد. پس از گذشت چندی با همفکری و رهنمود کشورهای امپریالیستی همچون انگلیس و امریکا سعی در تلاشی اینگونه قدرتهای محلی و سرکوب بیرحمانه خلقهای ستمدیده و از بند رسته ایران را داشت. بر اساس همین سیاست بسال ۱۹۲۸ دستوری مبنی بر حمله به بلوچستان صادر و آن را به لشکر شرق که مرکزش در مشهد بود ابلاغ نمود.
 
برای مشاهده ادامه مطالب را کلیک کنید
ادامه نوشته

وطن بلوچستان

وطن چو آس بُن گپتگ مروچى
مه ھرگورکُشتءُ کشتارانت مروچى
وطن ھرنیمگءَ میٸ واهءُ زارانت
چیا چوکَپءُ چنڈءُ گارءُ وارانت ؟
وطن میٸ غیرتءُراهءِ شھیداں
وطن پریاتءُ نالگ چه غریباں
وطن مرچى تَراگوانکءُ توارانت
وطن آزاتىءِ سَک چمءُ چارانت
وطن جانءُ وطن عمرءُ وطن ساه
وطن استاروطن روچءُ وطن ماه
وطن فاضل وطن سیدھاشمی انت
وطن قاضى وطن گل خان نصیرانت
وطن ملا کمال ھان انت گوں آواز
وطن نورل وطن فیض محمدے ساز
وطن سیدھاشمى انت گوں سید گنج
زُبانى زندگ داشتگ گوں ھزار رنج
وطن گل خان نصیرانت گوں گرندءَ
وطن شعرءُ وطن کوکار جنگ ءُ
وطن غوس بخش وطن اکبربوگٹى انت
وطن جماخان ءُ شیرو مرى انت
وطن میرکمبرءُ دادشاھے جنگ انت
وطن میرین رحیم زردکوهءِ ھند انت
وطن خانءِکلات ءُ دوستمحمد خاں
وطن میرحملے جنگ گون فرنگاں
وطن گوھرام وطن چاکرء رندانت
وطن ھانىءُ شیح ءِ گِندءُ نند انت
وطن چابھاروطن گوادر گوں پنجگور
وطن نیمروز وطن پھره گوں بمپور
وطن شال ءُ وطن دزآپءُ لاشار
وطن واش ءُ وطن شستونءُ آشار
وطن سربازى کورءُ سدءُ بند انت
وطن ماشکید بِگِرمینابى ھَندانت
وطن سرحد وطن ایرندگان انت
وطن بزمان وطن کلپورگان انت
وطن چاغى وطن خارانءُ کیچ انت
وطن تُربت بگر تاں آسپیچ انت
وطن کوهلوا تاں بندر گُمبدان انت
وطن سیستانءُجاشکءُ آواران انت
وطن میرجاوه ءُ تپتان گوں تپت انت
وطن سِِبى ءُ پیشین تاسَرخس انت
وطن میٸ زِر مزں نامیں گوں ھولاں
وطن سازءُ سرود ءُ گوں ڈھولاں
وطن مچ ءُ وطن کوکورءُ حرما
وطن ھامینے وھدءُ ڈھل ءُ سرنا
وطن دوستى وطن مھرءُ محبت
وطن یکجاھى ءُ میٸ زورءُ طاقت
وطن سرناىءُ سازءُ ملگاں میٸ
وطن گرد چھرءُ وطن سے چاپى یاں میٸ
وطن رازءُ نیازءُ ھستى انت میٸ
وطن جدے نشانءُ پیروک انت میٸ
وطن مات انت ءُ مھرے دامُن انت میٸ
وطن براتءُ گوھارءُ عزت انت میٸ
وطن لیب جاهءُ چوکى جاگه انت میٸ
وطن لج ءُ میار ءُ غیرت انت میٸ
وطن میٸ ھستءُ نیست ءُ زندگانى
وطن میٸ کودکى ءُ میٸ جوانى
وطن ھرچیز که ھست انت سک عزیزانت
وطن سبزءُ یاں ھشکیں دار ببیت انت
وطن کوران چه ھر ڈنے گوزیت انت
ھزاررند ڈنءَ چُک ایت پلپڑیت انت
کوران دامنى

بیوگرافی امام ابوحنیفه (رض)

 امام ابوحنیفه (رض)

ابوحنیفه نعمان‌ بن ثابت  بن زوطی  بن ماه در سال 80 هجری در کوفه به دنیا آمد و در سال 150 در بغداد درگذشت. ابوحنیفه از حماد ‌ بن ابی‌سلیمان اشعری فقیه کوفی به مدت 18 سال فقه و حدیث را آموخت و از محضر ابراهیم نخعی، علقمه  بن قیس، و شعبی هم برای آموختن فقه بهره‌مند شد. امام نَوَوی در «تهذیب الاسماء و اللغات» می‌گوید: ابوحنیفه از امام عاصم‌ قرائت قرآن را فراگرفت. وی چهار تن از اصحاب نبیص؛ انس‌ بن مالک، عبدالله  بن اوفی در کوفه، سهل‌ بن سعد ساعدی در مدینه، ابوطفیل عامر بن وائله را در مکه درک نمود ولی از آنان چیزی نیاموخت. گویند عصر عبدالله  بن انس الجهنی، عبدالله  بن الحارث  بن جزء زبیدی، جابر بن عبدالله، معقل‌ بن یسار، عایشه  بنت عجرد، سهل‌  بن سعد، ثابت  بن خلاء  بن سوید، ثابت  بن یزید، عبدالله  بن بصره، محمود  بن ربیع و عبدالله ا بن جعفر ابوامامه را نیز درک کرده است. حوزة فقهی کوفه بر خلاف حوزة مدینه به قیاس و رأی توجه می‌کرد و تبعیت صرف از حدیث را به فکر و رأی، مبدل کرد هر چند خود نیز در برابر حدیث صحیح و متصل السند، تسلیم می‌شد به هر حال دوری از مرکزیت مدینه، و آشنایی با روش‌های گوناگون صاح بنظران صحابه و تابعین، این دو قلمرو حدیث و قیاس را از هم متمایز ساخت.

ادامه مطالب را کلیک کنید

ادامه نوشته

داستان میر چاکر رندبلوچ

با قدرت گرفتن میر چاکر رند حسادت ها و بغض ها شروع شد و این مسائل و دیگر موارد باعث شد که بلوچستان وارد یک دوره جنگ و دشمنی و برادر کشی وارد شود و حالا ادامه ماجرا

جهت مشاهده ادامه مطالب را کلیک کنید

ادامه نوشته

مختصری از حکومت رندها

حکومت رندها از نیمه دوم قرن پانزدهم شروع شد و تا پایان نیمه اول قرن هفدهم میلادی ادامه یافت. این قبیله تا اواخر قرن دوازدهم (۱۱۸۵-۱۱۰۰) در بلوچستان بسر میبرد و تحت رهبری میرجلال خان رند بسوی بمپور مهاجرت نمودند. آنها پس از مدتی سکونت در بمپور، بدلیل نامناسب بودن آب و هوا برای دامداری و یا نبودن چراگاه­های مناسب از مکران کوچ کرده و جای سرسبزتری جهت زیستن بیابند. در این زمان میرشیهک رئیس قبیله است و در سال ۱۴۸۴ بنفع پسر جوانش میرچاکر از رهبری کناره میگیرد. همنطور ریاست طایفه لاشاری­ها را میر گوهرام پسر نودبندک عهده­ دار بود. این دو طایفه مقتدر و نیرومند که قبلاً با یکدیگر و همچنین بلوچ­ از اتحاد و یگانگی فوق­العاده­ای برخوردار بودند، بطرف قلات حرکت کردند. در این بین از کیچ تا کچهی(Kachchi) را بتصرف خود درآوردهند و بر هر یک از این مناطق نمایندگان خویش را منتسب ساختند. رندها از طریق دره بولان و لاشاری­ها از دره مولا پیش رفتند. لاشاریها موفق بتصرف اراضی حاصلخیزی از ناحیه کچهی شدند در حالیکه مناطق خشک و سوزانی همانند ڈھاڈر(Dadar)  و سـبی(Sibbi) و بخشی از کچهی از آن رندها میگردند.

ادامه مطالب را کلیک کنید

ادامه نوشته

خاطراتی از حضرت مولانا عبدالعزیز "رحمه الله"

اطاعت از امر پدر

 وقتی در سال 1330 هجری شمسی مولانا بنابر امر پدر بزرگوارشان تدریس در جامعه صولتیه را ترک کرده واز مسیر کویت به ایران بازگشتند،توقفی کوتاه در کویت داشتند.شیخ محمد علی ساجدی خطیب بلوچ مسجد جامع فحاحیل کویت وبسیاری از مردم بلوچ کویت وعرب هایی که آوازه مولانا را شنیده بودند از حضور مولانا خوشحال شدند ودرخواست کردند برای مردم آنجا سخنرانی نمایند.

خاطراتی از حضرت مولانا عبدالعزیز "رحمه الله" ادامه مطالب کلیک کنید

ادامه نوشته

شرح حال از بزرگان تاریخ بلوچستان

ناحيه سراوان را كه داراي آب وآبادي و نخيلات بسيار بود قلعه هاي محكمي نيزداشت ،به پدرش ،علي محمد خان، و برادر خود انوشيروان خان ،واگذار كرد و در هر يك از قلعه ها تفنگ چياني گمارد كه حفاظت آن منطقه را بر عهده داشتند.

سردار امير دوستمحمد خان باركزايي،در نظر داشت روشي در پيش گيرد كه دولت مركزي تا حدودي از دخالت مستقيم در امور بلوچستان خود داري كند و از آنجا كه در اين هنگام دولت مركزي نفوذ خود را در سر تا سر كشور گسترش داده بود،نمي توانست از سرزمين بلوچستان صرف نظر نمايد و همانند گذشته آن منطقه را به حال ملوك الطوايفي باقي گذارد.

بديهي است ادامه اين وضع براي دولت قابل تحمل نبود،از اين رو مسئولان ارتش در تاريخ 29 شهريور ماه سال 1306 ش./1927م.گزارش جامعي درباره بلوچستان و تقاضاي لشكر كشي به اين منطقه را به رضا شاه تسليم نمودند. پيشنهاد مزبور تصويب شد،ولي اجراي اين عمليات به سال بعد موكول گرديد.

در اوايل تابستان سال 1307ش./1928م.تيپ سیستان به خاش رفت و در آنجا مستقر گرديد.

در تاريخ پانزدهم مرداد ماه همان سال، يك ستون توپخانه صحرايي به فرماندهي ارسلان ميرزا شمس، از مشهد به بلوچستان اعزام گرديد.

در اين هنگام،سردار امير دوست محمد خان باركزايي به مركز احضار شد،ولي از اين دستور اطاعت ننمود و از سوي دولت مركزي از حكومت بلوچستان عزل گرديد و مراتب به ساير سرداران بلوچ ابلاغ گرديد. سردار امير دوستمحمد خان با قواي دولتي به جنگ پرداخت و سرانجام پس از زد و خوردهاي پي درپي، از نيروهاي دولتي شكست خورد و در بهمن ماه سال 1307ش.تسليم شد و به تهران اعزام گرديد.

امير دوست محمد خان را روز هفده فروردين سال 1308 ش.نزد رضا شاه بردند،وي شرحي درباره عقب افتادگي بلوچستان بيان نمود و اضافه كرد كه عدم توجه به بلوچستان موجب پاره اي حوادث شده است كه اميد است مورد عفو قرار گيرد.

رضا شاه،دستور داد كه امير در تهران اقامت كند و يك نفر از سوي شهرباني وي را زير نظر قرار دهد و همراه او باشد ،مشروط بر اين كه هر گز از تهران خارج نشود وماهيانه مبلغ سيصد تومان حقوقبه وي پرداخت گردد.چند ماهي بدين ترتيب سپري شد.امير دوست محمد خان در مراسم سلام هاي رسمي نيز شركت مي كرد.

وي در تاريخ 19/8/1308 ش. به اتفاق شكر محمد رند و غلام مشتری و غلام قادر رندسرپاسبان شهرباني براي شكار به سوي ورامين حركت كرد.

در ورامين شكر محمد سرپاسبان محمد علي خان را به قتل رساند و بعد با اتومبيل از بيراهه و از طريق سمنان و كوير به طرف بلوچستان حركت كردند. اتومبيل آنان در بين راه خراب شد و سر انجام در دي ماه همان سال در نزديكي سمنان دستگير وبه تهران اعزام شدند.پس از ورود به تهران امير دوست محمد خان را به حضور شاه بردند،رضا شاه از وي سئوال كرد كه اين چه كاري بود كه كردي؟ امير فقط در پاسخ گفت:تقدير چنين بود.

سرانجام سردار امير دوست محمد خان باركزايي  و سپاه سالار شکر محمد رند در دادرسي ارتش به اعدام محكوم شدند ودر تاريخ26 دي سال 1308 ش.حكم درباه نامبرده گان اجرا گرديد.

لازم به ذکر است: که تنها بازمانده از همراهان دوست محمد خان غلام قادر رند است که با داشتن سن کمش  به اعدام محکوم نشد و این نام برده فرزند ارشد شکر محمد رند است.او در سال۲۶/۱۰ 1308 به زندان محکوم شد و در زمان برکناری رضاشاه توسط انگلیس و این نامبرده  توسط محمد رضاشاه آزاد و ممنوع الخروج از تهران شد(نباید به بلوچستان برگردد)

از زمان دستگيري امير دوست محمد خان،در نقاط مختلف بلوچستان ،پادگان نظامي مستقر شد و چنانچه اغتشاشي ايجاد مي شد ،بلا فاصله سركوب مي گرديد.

در سال1310ش. سردار جمعه خان اسماعيل زايي ،رئيس طايفه اسماعيل زايي، سر به شورش بر داشت،اما از سوي دولت، مجازات گرديدو به همراه طايفه اش به شيراز تبعيد شدو مدتي طولاني در آن استان تحت نظر بود.

در ناحيه كوهك كه سرداران و خان ها ياغي شده بودند،مورد حمله قواي نظامي قرار گرفتند واز سوي سر تيپ البرز ،فرمانده تيپ وقت ، حكم اعدام گروهي از بلوچ ها صادر شد. اين عمل نا جوانمردانه وحشت ونفرتي در دل بلوچ ها ايجاد كرد كه هنوز هم بدان مثال مي زنند.

سردار امير دوستمحمد خان،تا اواخر سال 1307 ش. 1928 م. بر ايالت بلوچستان حكمراني كرد و از محل درآمد اراضي خالصه دولت ،ضمن آباد كردن  نواحي مختلف، دويست تن غلام ويژه مسلح استخدام نمود و اسلحه زيادي نيز تهيه كرد .

نکته: حاجی شکر رندبلوچ فردی دلیر و شجاع و مردی قوی هیکل و داماد یکی از شیخ های عرب بنام شیخ ابو سعید از امارات دبی بوده است. و جمع آوری اسلحه و مهمات ارتش بلوچستان در زمان دوست محمد را برعهده داشته است.

عکس این راد مرد بلوچ  را در بالای متن (سمت راست دوست محمد) قرار دارد می بینید.

ادامه دارد.................؟

داستان واقعی از سردار بر بلیده(میرمغول بلوچ)

 

واقعیت انکار شدنی نيست ، ده سال پيش  زماني كه پدر بزرگم زنده و در قيد حيات بود ديدم با مادر بزرگم دعوايش شده  وقتی من رسيدم  ديدم که مادر بزرگم از ناراحتی گريه مي كند.  از او پرسيدم: چه شده است؟

 گفت: پدر بزرگت به من توهين كرده است.  گفتم :چه گفته است؟گفت :( رند مني ميري چاكر چوكنت /  بّر مني سروكي خر چوك ) من در جوابش گفتم :شما هم به او مي گفتيد:(رند همائت دادر وسبي نشتگ  /  يي پچارمات كه مند و بلو نشتگ انت )نارحت شد وگفت : تو نبايد اين را می گفتید.چرا که من در يك خانواده بزرگ به دنيا آمده ام كه همه به خوش قولي  امانت داري وغيرت زبان زد دیگر اقوام بلوچ بوده اند. داستان از اين قرار است: حاكم بزرگ در يكي از ايالات بلوچستان غربي امروزه بنام بر بالقطر معروف است  كه دو برادر بنام هاي ميرو  و مغول معروف بودند. جد بزرگوارم که مغول نام داشت  بيش از سي سال حاكم آن منطقه بود و به عدالتگری معروف بودند. ميگويند او رسمی داشت كه در  هر ماه تمام رؤساي ده و روستا ها را جمع مي كرد و از حال آن مناطق يكي يكي  از آنها سوال مي كرد و مشكلات آن مناطق را حل مي كردند. زندگي مردم به خوبي و کامروایی مي گذشت تا اينكه روزي يكي از سران قبايل محل پیش مغول آمدند. مغول از او پرسيد:چه شده؟ او از شرم چيزي نمي گفت. تا اينكه تمام سران قبایل مختلف رفتند. و آخر وقت مغول  دوباره از وی سوال کردند تا اينكه گفت: شما برادر زاده اي داريدكه در روستای ما با يكي از دختران بدكاري ميكند .

 بعد مغول از او پرسيد: او چه وقت به روستای شما مي آيد؟ آن مرد گفت: صبح موقع طلوع آفتاب وقتي كه خورشيد در آسمان ظاهر می شود.حاكم  دستور داد مرد به خانه اش برود و بعد به نوكرش دستور داد، كه اسلحه اش را آماده كند (آن زمان اسلحه ها تپانچه بودند و بغير از حاكمان كسان ديگر نداشتند.)

حاكم شروع به تميز كردن اسلحه كرد  همسر و خانواده اش گفتند: شما داريد چكار مي كنيد؟ گفتند: من خيلي وقت است که  شكار نكرده ام  و مي خواهم فردا صبح به شكار بروم .  اسب ها را آماده كنيد  همه آماده شكار شدند مغول تمام شب را با عبادت گذراند تا اين كه وقت آمدن برادر زاده به روستا  فرا رسید مغول به طرف قسمت جنوبي قلعه  و بالاي ديوار رفتند و منتظر ماندندو به محضي كه  اسب سوار (برادرزاده اش) ظاهر شد شليك كردند .  همه اهالي قلعه  باخبر شدند،خيلي از نوكران خود را سریع به حاكم رساندند.

 حاکم دستور داد :كه من آهویي شكار كرده ام پايين قلعه افتاده است برويد و آن را بياوريد.

نوكران با شتاب به پايين قلعه رسيدند و با ديدن جسد برادر زاده  حاکم و اسبش که بالاي سرش  ايستاده بود با گريه جسد (برادر زاده حاکم) را بر داشتند و به قلعه  آورندند . حاكم دستور دادند:كه تمام سران قبايل مختلف را دعوت کنید.بعد از دعوت همه حاضر شدند . حاکم دستور دادند: هر كسي از اين مرد شكايت و گله ای دارد بيايد.هيچ كس نيامد دستور داد دختري كه با اين رابطه داشته است را بياوريد.دختر را آوردند.به دختر گفت: حلالش كن و حاکم دختر را با يكي از پسرانش عقد کردند و به همه دستور دادند.هفته ديگر همه اينجا حاضر شويد خبر مهمي دارم.

بعد از جلسه که  سردار  قبیله بر بین اقوام خود برگزار کرد همه را  احضار کرد  که در آخر هفته تمام سران قبایل مربوط قبیله بر حاضر شوندچون کار مهمی  دارم . همه در روز مقرر حاضر شدند  سردار بلند شد و بالای تپه رفت و گفت : ای اقوام من اگر در این سال ها کسی از من رنج و گله دارد بگوید  همه گفتند:  هیچ کدام ما چنین جسارتی نمی کنیم شما و پدرانتان بر ما حق پدری داشته اید  بعد سردار دستور داد که دو یا سه بگ شتر آمده کنید که من و خانواده ام می خواهیم سرزمین پدریمان را ترک کنیم وتمام زمین های کشاورزی که نزد مردم بوده  را به  آنها و گذار کرد وخود وخانواده خود را برداشت و رفت. در این زمان برادرش (میرو) از کار برادر باخبر شد. با سپاهش  پی برادر رفت  و در مکانی جلویشان را گرفت و از وی پرسید: شما چه کار کرده اید؟ بچه ای را که کشته اید بچه خودت بوده من از خونش گذشتم  وخون من هم مال شماست . در این موقع مغول آه بلندی کشید وگفت:(( من چو میرو لدا گندا بالقطر بوران چراگاه انت))  (یعنی:کار از ما بزرگان خراب می شود. بعد کوچک ترها آن کار را می کنند. مملکتی که چنین نابود شود کوچ کردن بهتر است .)

لطفا از سر راه من کنار برو و دیگر دنبالم نیائید . سردار بزرگ راهش راگرفت  و رفت . تاینکه به سرزمین خوش آب و هوایی به نام زحران رسید آنجا را خرید کرد و به فرزندانش گفت :زمان حاکمی تمام شده لطفأ مثل رعیت(مردم) زندگی کنید بیایید این زمین ها را آباد کنیم و مثل انسانهای گمنام زندگی مان را بگذرانیم.  چند سالی گذشت  تا اینکه  مردی بنام اولیا ء از حاکمان سراوان به او پناه آورد و زنی  همراهش بود گفت :نامزد من است که حاکم سراوان به وی نظر سوء داشته است. من از آنجا  کوچ کرده ام  و ممکن است که دنبالم بیاید به من پناه  میدهید؟ (مرد نمی دانست این همان حاکمی است که  تمام حاکمان بر سرش قسم می خوردند.) مغول وی را پناه داد .پس از مدتی مغول زن را به عقد اولیاء در آورد. روز گار طبق مراد آنها می گذشت تا اینکه سر و کله حاکم سراوان پیدا شد. حاکم نزدیک روستای میر مغول چادر زد و پیام  فرستاد من حاکم سراوانم و میخواهم اولیاء را با دختر عمویم به من تحویل بدهید من خوب میدانم که شما چه کسی هستید.  ولی دور و  زمان مال شما نیست.

میر مغول گفت: من فرزندانم را برای چنین روزی بزرگ کرده ام من برای آبروی قومم از تمام اموالم گذشته ام و حالا اگر بعد از عمری عزت و آبرویم را از دست بدهم دیگر برایم چه می ماند؟( در قوم بلوچ  اینگونه نیست باید میارش را بدهم.) حاضرم خانواده ام را فدا کنم  بهتر است برگردی به همان شهر خود(سراوان). وگرنه  پشیمان می شوی. سردار با فرزندانش  مشورت کرد و گفت: زنان را به روستای همسایه ببرید جنگی در پیش داریم  زنان و عروسان و دختران گفتند: اگر پسرانتان شمشیر را از دست ما خارج کنند ما حاضریم  به روستای  همسایه  برویم  مغول مسابقه  شمشیر زنی بین پسران و زنان گذاشت.  زنان مسابقه را بردند . مغول دستور داد  همه لباس مردان را بپوشید. همه  صبح زود آماده شدند بچه ی کوچک که برای بازی با بچه های همسایه رفته بود او  را همسایه ها طناب پیچ کردند و در خانه شان زندانی کردند. جنگ بین سپاه یکصد و بیست نفری حاکم سراوان با خانواده بیست نفری مغول شروع شد.مبارزه تا سه روز طول کشید از سپاه یکصدو بیست نفری   خیلی ها  زخمی  و کشته  شدند  و تمام خانوده ی سردار مغول شهید شدند به خاطر  عزت بلوچ  تنها دختر عموی حاکم سراوان و پسر کوچولوی مغول  کسی دیگر باقی  نماند. حاکم با سر شکستگی و شکست سخت به سراوان برگشت . امروزه قبرستانی در آنجا است که  در حدود پنجاه  الی  شصت قبر در آن وجود دارد.

 می گویند این قبر ها مال آن زمان هستند.

قسمت دوم داستان

بعد از آن جنگ شوم تمام خانواده سردار مغول(بجز پسر کوچک سردار و همسر اولیاء که حامله بودند) شهید شدند و کسی دیگر نماند  بعد از چند سال تمام سزمین های سردار توسط عده ای همسایه تصرف شدند. همسر اولیاء سرپرستی بچه مرحوم مغول را با فرزندانش به عهده گرفت. زندگی بسیار سختی داشتند تا اینکه فرزندان بزرگ شدند.

 بچه مرحوم مغول که  شهسوار نام داشت جوانی بلند قد و قوی شده بود . روزی همبازی هایش به او طعنه می زنند که شما دو برادر بی پدر و بی اصل هستید. آن دو نفر با عجله پیش مادرشان می روند  و در هنگام پختن نان می رسند.

 از مادر پرسیدند: پدر ما چه کسی بوده است؟ مگر ما بی اصل و نسب هستیم؟ مادر اشکش درآمد و گفت: خدا نکند چه کسی این حرف را به شما گفته است ؟ من می ترسم که با گفتن واقعیت زندگی کوچکمان خراب شود  بچه ها اصرار کردند مادر بلند شد و فرزندان را سر مقبره پدر شان برد وگفت : این قبر ها را می بینید این ها خانواده شهسوار هستند که همه بخاطر میار داریشان شهید شده اند.

  این زمین ها را می بینید همه مال پدرانتان بوده اند که قبایل دیگر آنها را تصرف کرده اند. بچه ها تمام واقعیت را فهمیدند و راهی سراوان شدند. با تلاش فراوان  منطقه  حاکم سراوان را پیدا کردند آن دو جوان سیمایی زیبا داشتند و خیلی  قوی بودند. به حاکم آنجا گفتند: ما چوپانیم شما برای ما کاری ندارید؟ حاکم چند گله به آن دو نفر داد .

آن ها حدود دو سال کامل چوپانی کردند و تمام راه ها و افرادی که حاکم با آنها رابطه داشت را بررسی کردند. حاکم از این دو نفر خیلی خوشش آمده بود. آنها در خانواده حاکم جای خاصی پیدا کرده بودندو چند دفعه به آنها پیشنهاد داده شده بود که محافظان حاکم شوند ولی آنها قبول نکردند.

  تا اینکه قحط سالی درآنجا افتاد.آن دو نفر به حاکم گفتند:  امسال که قحطی است ما گوسفندان را برای چراه  به تفتان می بریم . حاکم قبول کرد تازه نقشه قتل حاکم را پیاده کردند . هر دو مشورت نمودندکه ما یک روز زودتر به طرف تفتان حرکت کنیم و شب برگردیم تا کار حاکم را تمام کنیم و به گله برگردیم تا افراد حاکم به فکر ما نیفتند روز مورد نظرشان فرا رسید.

  شب  وارد قصر حاکم شدندو تمام راه قصر را بلد بودند.ولی حاکم از ترس اینکه مبادا روزی کسی از سمت جنوب بیاید و مرا بکشد دو محافظ در اتاقش داشت . اتفاقا در این روز جشنی در قصر برپا بود که زن و دختران حاکم در جشن حضور داشتند. حاکم و پسرش خواب بودند. شهسوار(فرزند  سردار مغول) و برادرش( که همان پسر اولیاء می باشد) وارد کار شدند.به سرعت نگهبانان را کشتند و وارد اتاق حاکم شدند. حاکم را آرام از خواب بیدار کردند. حاکم از خواب بلند شد و حیرت زده به دو نفر نگاه کرد  و با صدای آهسته گفت: مگر شما به تفتان نرفته اید؟ شهسوار گفت: به شما نگفته اند که خون بلوچ هیچ وقت پایمال نخواهد شد  ما از همان نسل سردار مغول هستیم.

  امشب شما و پسرت را به پیش پدرمان می فر ستیم . ولی مثل تو نامرد نیستیم که زنان و دختران را قتل عام کنیم اگر بخواهیم همه را می کشیم ولی این رسم مردانگی و بلوچی نیست.

  پس سر حاکم و پسرش را از تنشان جدا کردند. و به آرامی از قصر بیرون رفتند و  بر دوش خودشان شاخه های درخت خرما بستند تا ردپایشان گرفته نشود و به طرف گله حرکت کردند .

صبح که شد همه از کشته شدن حاکم باخبر شدند ولی فکرشان نمی رسید که این کار چوپان ها باشد.  نه ردپایی بود و نه دلیلی بر اینکه  آن شب شوم آن دو نفر در قصر بوده اند. تا  اینکه مدتی از این ماجرا گذشت.  خانواده حاکم قاصدی را به تفتان فرستاد.وقتی قاصد به تفتان رسید گله گوسفندان سالم بود ولی از آن دو خبری نبود. چوپان دیگری از گله نگهداری می کرد و آنها دستمزد چوپان را هم داده بودند. و گفته بودند که: این گله مربوط  به حاکم سراوان هست هر کس که آمد گله را به او تحویل دهید . و به آن بگویید که ما  از حاکمان جنوب بلوچستان بودیم و انتقام خودمان را گرفتیم . اگر جرات دارید به دنبال ما بیایید. این حرف ها به خانواده حاکم رسیدند.

همسر حاکم دستور داد دیگر دنبال قاتل شو هرم نگردید  چون شوهرم با نامردی خانواده آنها را به  قتل رسانده بود. درحالی که آن دو نفر  می توانستند در آن شب تمام مردم قصر را بکشند و همه را مسموم کنند ولی این کار را نکردند. این داستان واقعی است . و من این داستان را از دهان پدر بزرگم  شنیده ام.

*بالقطر: از نواحی کویته و کلات در بلوچستان غربی می باشد که امروزه شهری در بلوچستان پاکستان است.

*لازم به توضیح است تصویری که بالای داستان می بینید متعلق به محمد نور رندبلوچ میباشد که داستان فوق را نقل قول نموده است.

نویسنده داستان : اسلام رندبلوچ

 گوینده داستان: مسلم رندبلوچ

عکس های یادگاری

 گر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار رندبلوچ بودم

از عذاب رفتن تو میسوزم تو اوج غربت

واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم

اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم

وقتی نیستی،هرچی غصه ست تو صدامه

وقتی نیستی،هرچی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی،دارم هرثانیه از غصه ی رفتنت میسوزم

کاشکی بودی و میدید که چی آوردند به روزم

حالا عکست،تنها یادگاره از تو

خاطراتت،تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی،یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم

کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم

copy of photo087.jpg

عبدالستار ملک رئیسی و محمد با دوستانش در دانشگاه کویت


photo052.jpg

سمت راست عکس که می بینید استاد بزرگوار عبدالستار ملک رئیسی وبلاگ نویس بچه های روستای ایتک سرباز و شب تنهای ستار و سمت چپ عکس استاد بزرگوار محمد وبلاگ نویس فیروزآباد راسک

گال بلوچی

بلوچستان دوره صفوي

بلوچستان دوره صفوي 

* مقدمه:

 سالهاي آغازين قرن شانزدهم نقطة عطفي در تاريخ جهان بشمار مي‌رود. ابتداي اين قرن با رويداد فتح استانبول توسط تركان عثماني و فتح آمريكا 1942 نشانگر آغاز دوراني جديد در تاريخ مشرق زمین  بود. در اين دوره ملل اسلامي شرق نزديك، پس از چند سده توانستند بر خرابه‌هاي بجامانده از تهاجمات پي‌درپي اقوام وحشي مغول و تاتار امپراتوريهاي عظيمي مثل عثماني، صفوي و گوركانيان را بنيان نهند. اما از جانب ديگر جهان اين‌ دوران با پديده  جديدی  به نام استعمار مواجه گرديد. كه از طرف دولتهاي آزمند غربي اعمال مي‌گرديد

بلوچستان در اين دوره مثل اكثر ملل شرقي از يك طرف درگير مشكلات و مصايب بوجود آمده در پي استيلاءِ مغول و تاتار بر نواحي آباد همسايه خراسان و كرمان بود. و از سوي ديگر با شكل‌گيري امپراتوريهاي مقتدر صفوي در غرب و گوركاني در شرق و يورشهاي استعماري دول غربي از جنوب بود.

* بلوچستان قبل از صفويه:

 بلوچستان بعد از حملات مغولان و يورش تيموريان بصورت مأمن آوارگاني در آمده بود كه از بيم غارتگري مغولان به نواحي كوهستاني آنسوي بيابان لوت پناه آورده بودند؛ نظير قبايل غز كه از كرمان به داخل مكران و تا حدود لاشار، مگس، سب و سوران، بگ و اطراف بمپور تا كيچ و بليده اسكان يافتند. پس از اين موج آوارگان، نوبت به دسته‌اي ديگر از قبايل بلوچ بود كه از خراسان به داخل بلوچستان كوچيدند. حتي گروهي از مغولان شورشي موسوم به نكودري وارد  بلوچستان گرديدند.

گروههاي تازه وارد اندك زماني پس از ورود به بلوچستان برسر تصاحب منابع و مراتع با يكديگر به رقابت و نزاع برخواستند. كه اين نبردها دستمايه اشعار و منظرهاي كلاسيك بلوچي شده‌اند. بزرگترين نبرد جنگهاي طوايف رند و لاشاري به رهبري مير‌چاكر و گوهرام بود. در مرحله اول اين جنگها اتحاديه طوايف رند از لاشاريها و متحدان آنها شكست مي‌خوردند ( 1467 ). قبايل رند به ناچار از بلوچستان هزيمت نموده و به قندهار رفته و پناهنده سلطان حسين بايقرا نواده تيمور شدند. و در نبردهاي سلطان وي را مدد نمودند. سلطان حخسين به پاس خدمات ميرچاكر سردار رندها سپاهي را به سركردگي سپه‌سالار زنون بيگ ارغون روانه بلوچستان نمود. سپاه ترك و تاتار با همراهي و همدستي رندان موفق شدند قواي لاشاريها را درهم بكوبند و لاشاريهاي متفرق شده گروهي به بلوچستان غربي عزيمت كرد و دسته‌اي ديگر راه سند را در پيش گرفت. پس از اين پيروزي طوايف رند به مدد اتحاد با دولت  گوركاني بر كل بلوچستان حكمراني كردند. و ميرچاكر حتي تا حدود پنجاب و ملتان را متصرف شد. اما چاكر در بلوچستان اقامت نكرد بلكه به ملتان رفت و از آنجا بر متصرفات خويش حكمراني كرد. اين مسأله باعث گرديد بعدها طوايف رند ازمكران و شمال بلوچستان رانده شدند و فقط به بلوچستان شرقي و نواحي كوهستاني شمال شرقي و کوهپایه های سلیمان محدود شوند.  و با  مهاجرت جمعی دیگر  قبایل مکرانی به نواحی شرقی  اقلیتی قابل ملاحضه را در نواحی سند وپنجاب تشکیل دهند

  * روي كار آمدن دولت صفوي و رويدادهاي پس از آن:

  اندك زماني از تسلط طوايف رند بر بلوچستان نگذشته بود كه سلطان حسين بايقرا درگذشت ( 1505 ) و با اين واقعه طوايف رند متحد بزرگي را از دست دادند. سه سال قبل از آن  نيز شاه اسماعيل صفوي توانسته بود تبريز  را تصرف نموده و  سلسله شیعه صفوی  را تاسیس نماید  و در حال بسط سلطه خود بر ساير نواحي ايران بود.

شاه اسماعیل  پس از برسر گذاردن تاج  شاهی به جای ردای   تصوف  اقدام به فتح نواحی  ایران نمود و  با فتح  فارس و  عراق عجم ، مازنداران ، یزد و ابر قو، آرامسازی  سرحد غربی و الحاق دیار بکر ، فتح  عراق عرب و جنوبغربی ایران  بسوی خراسان  روانه شد .

 همزمان با اين تحولات محمدخان شيباني ازبک  در ماورالنهر  قدرت يافته و با پیشروی به سوی خراسان و جنوب  توانست بازماندگان سلطان حسين را شكست داده و هرات را متصرف شود ( 1507 م ). پس از تصرف پایتخت  تیموریان  خاندان  مغول ارغون كه بر قندهار حاكم بودند در سال 1508 م از خان ازبك اطاعت نمودند و  بدین ترتیب تمامی خراسان بزرگ از ماورالنهر  و خوارزم در شمال تا   قندهار  در جنوب  تحت سلطه ازبکیه  درامد.  از  طرفدیگر  شاه اسماعیل صفوی نیزدر پی استیلا بر خراسان  با قوای شیبک خان ازبک رودررو شد   که در این سلسله جنگها  شیبک خان شکست یافت و شاه اسماعیل   پس از  سپری شدن 10ده سال  از زمان بر تخت نشستن در تبریز  برکل ایران انروزگار  مسلط گردید .

 اسماعيل با شكست شيباني‌خان ازبك بر خراسان مسلط شد. و با فتح قندهار شاه شجاع بيگ زنون ارغون والی قندهار  را نيز در محبس هرات زنداني كرد.  پس از اين  وقايا  طولي نكشيده بود که  با تعصب مذهبي نيروهاي صفوي و كشتار مردم هرات و قتل حافظ زين‌الدين مفتي بزرگ اهل سنت در آن روزگار باعث شورش مردم خراسان شد. پس از اين شورشها شجاع بيگ زنون از محبس گريخت و به قندهار رفت ( 1512 ). شاه اسماعيل كه در مشهد بود امر به كشتار مردم كرد و شهرخ افشار را با سپاهي روانه قندهار نمود تا شجاع بيگ را معدوم و قندهار را مسخر نمايد. اما اين سپاه از فتح قندهار عاجز آمد. و در عوض به مستونگ از شهرهاي شمالي بلوچستان حمله برد و مردم بيگناه را كشتارنمود.

 شاه اسماعيل علي‌رغم تسلط بر  بيشتر سرزمينهاي ايراني عملاً نتوانست در مکران کاری از پیش ببرد. و اولين و تنها رودر‌رويي صفويان با  بلوچها همان واقعه مستونگ بود. در  اين اثناي زد‌و خوردهايي بين نيروهاي بحري پرتقال به رهبري دون الفرنسو البوكرك و نيروهاي صفويه در هرمز بوقوع پيوست كه موجب شكست نيروهاي ايراني و تسلط قواي پرتقال بر سواحل جنوبي ايران شده. اما شاه اسماعيل  با مغتنم شمردن  فرصت  و در قراري كه بين قواي پرتغال و شاه ايران منعقد گرديد

 سركوب مکران را به پرتغاليها وا گذاشت. بندهای این قرارداد بدین شرح است :

 1- قواي پرتغال در حمله ايران به قطيف و جزيره ايران را مدد خواهد كرد.

 2- قواي پرتغال امنيت سواحل جنوبي مكران را بعهده گرفته و هرگونه شورشي را سركوب مي‌نمايد.

 ‌3- در جنگ پادشاهي پرتغال با عثماني ايران جانب پادشاه پرتغال را خواهد گرفت.

 متعاقب اين قرارداد نيروهاي پرتغالي به گواتر حمله كردند ( 1508 ) و پس از آن طیس را متصرف و بعنوان پايگاه خود در آوردند. شاه اسماعيل عاقبت در ( 1525 ) مرد و جانشينان وي تا شاه عباس اول

هيچكدام نتوانستند در بلوچستان كاري را از پيش ببرند. و واقعه خاص بجز چند مورد  لشکر کشی  جزیی  در روابط بلوچستان و صفويان بوقوع نپيوست. اما در خلال اين سالها      ( 1512- 1604 ) حوادث مهمي در شرق بلوچستان در هند رخ داده بود. دولت گوركاني افغانستان كه از طرف دو دولت بزرگ در غرب صفويه و در شمال شيبانيان مواجه  شده بودو  قلمرویشان فقط به نواحی کابل و اطراف ان محدود شده بود  توسط بابر به هند حمله كرد و دهلي را متصرف شد. ( 1525 ) و خود بابر گورکانی  چند سال بعد در ( 1529 ) در زمان سلطنت شاه طهماسب صفوي فوت نمود. پسر و جانشين بابر همايون شاه گوركاني در سن 24 سالگي پادشاه هند شد.  که با مخالفتها  و شورشهایی  هماز طرف برادرانش  کامران میرزا والی قندهار  و هم  از سوی بازماندگان  حکام افغانی هند  مواجه شده كه توان غلبه بر همة آنها را نداشت.

از همه مهمتر كامران ميرزا كه حكومت كابل و قندهار را در دست داشت و بر عليه همايون به هند لشكر كشيد و لاهور را اشغال كرد همايون هم براي دفع الوقت حكومت ولايات جنوب هندوكش و پنجاب را بدون منازعه به او وا گذاشت. همايون در سال 1538 با مخالفت برادر ديگر خود ميرزا هندال مواجه شد. هندال نه تنها در اگره اعلام استقلال كرد بلكه دهلي را هم محاصره كرد و كامران هم در اين جنگ شركت كرد. همايون متعاقباً با حريف زبردست ديگري بنام شير‌شاه سوري مقابل گرديد. شير‌شاه توانست در سال 1539 همايون را در « بهرجیپور » و در سال ديگر 1540 در ساحل گنگ به سختي درهم كوبيد.

همايون بعد از اين شکست از راه سند،بلوچستان ، گرمسير و سيستان به هرات رفت تا از دولت صفوي به قصد اعاده پادشاهي استمداد نمايد. شاه طهماسب نیز با روانه نمودن  ده هزار قزلباش  همایون را مدد نمود .

  همايون در سال 1544 به هند برگشت  و با  قوای همراه که از شاه ایران  دریافت نموده بود  و با همراهی قبایل بلوچ که  که در اقلیم پنجاب برعلیه شیر شاه سوری  شوریده بودند  وارد جنگ با غاصبین سلطنت   شد و در جنگهاي بين او و برادرانش و دولت افغاني هند كه بمدت 15 سال ادامه داشت. دراین بین با همراهی و فداکاری قبایل بلوچ علی الخصوص  فرزندان ملک سهراب دوداهی  و قبیله رند  و همراهی قوای قزلباشیه   همایون توانست  تاج و تخت غصب شده را بار دیگر مسترد دارد . و از این پس قبایل بلوچ  جزءخواص شاهان مغولی  هند قرار گرفتند  . و  عملا" فرزندان ملک سهراب  بر تمامی نواحی پنجاب مسلط شدند و حتی تا امروزه نیز نواحی وسیعی درایالتهای  پنجاب و سرحد به نام پسران وی نامگذاری شده است مثل دره غازیخان در ایالت پنجاب که از نام غازیخان پسر ملک سهراب و    منطقه دره اسماعیل خان از نام فرزند دیگر وی اسماعیل خان گرفته شده است

 * دوره اوج صفويان:

 تا قبل از شاه عباس حكام صفوي هيچگونه تسلطي بر مکران نداشتند و مکران بيشتر بصورت مستقل از ايران و هند بودند اگر‌چه بعضاً حملاتي از سوي ايران ب نواحي بلوچي انجام مي‌شد. اما اين يورشها بيشتر حالت غارت و چپاولگري بود تا سلطه و حاكميت پادشاهي ايران اين روند بعد از حكومت شاه عباس و اصلاحات اداري و سياسي كه وي انجام داد و شكست ازبكان و عثمانيها و برقراري ثبات در كشور وي متوجه جنوب‌شرق و جنوب شد كه در جبهه جنوب توانست پرتقاليها را از خليج فارس شكست دهد. و توسط گنجعليخان حاكم كرمان عملياتي را در درون سرزمينها  بلوچي به انجام برساند و قلعه ابن فهل ( بمپور ) را متصرف و تا كيچ در  مركز بلوچستان پيشروي كند

از اين زمان به بعد بلوچستان عملاً بين دو امپراتوري گوركاني در شرق و امپراتوري صفوي در غرب تقسيم شد   خط مرزي از دهكده اورماره در بين گوادرو كراچي تا مستونگ در شمال امتداد مي‌يافت( 1023 ﻫ.‌ق- 1604 ) پس از گذشت 8 سال بار ديگر ملك ميرزا از بستگان ملك شمس‌الدين  حاكم شكست خورده بمپور بعنوان والي مكران انتخاب شد. و بار ديگر حكومت بلوچستان زير نظر بلوچها در آمد.

 بعد از اين فتح عملاً دولت صفوي كار آنچناني در بلوچستان نداشت.و ملک میرزا طریق بندگی در پیش گرفته و حتی در لشکرکشی شاه ایران به بغداد همراه با فوجی از تفنگچیان بلوچ وی سپاه ایران را یاری رساند .این ماه عسل چندی نپایید که بار دیگر ملک میرزا نیز در سنه1030 هجری قمری سر از اطاعت شاه ایران پیچید که با اعزام ملک حمزه سیستانی فرزند ملک جلال الدین خان سیستانی به اقلیم مکران از سوی دربار ایران  ملک میرزا به قزوین   دارالحکومه صفوی رسیده و با پرداخت خراج و  وساطت  حاکم دارالامان کرمان وقورچی باشی شاه ایران را راضی و از جنگ دوباره جلوگیری کرد . پس از این وقایع اتفاق دیگری در رابطه با  دربار ایران روی نداد ..

با تهاجمات صفویه به مکران وتضعیف قوای ملکها  که روزگاری از میری در کیچ تا بمپور در غرب را تحت سلطه داشتند .  گروه دیگری از بین ملوک الطوایف بلوچستان  ظهور نمود که به واسطه خواستگاه شان به بلیده ای موسوم گردیدند  و  ابو سعید بلیده ای  توانست از ضعف  ملوک  استفاده برده و  با شکست ملک میرزا در بمپور  کل بلوچستان را از زیر یوغ  صفویه برهاند .

 از شاه عباس چهار پادشاه از سال 1639- 1722 روي كار آمدند. اما عملاً بلوچستان بصورت مستقل اداره مي‌شد. و فرمان شاهي در مكران و بلوچستان اجرا نمي‌شد.

 و نه تنها صفويان تسلطي بر بلوچستان نداشتند بلكه اين بلوچها بودند كه باحملات گاه و بيگاه خود بر نواحي مركزي باعث هرج و مرج مي‌شدند. در زمان سلطان حسين بدنبال ضعف دولت صفوي بلوچها لشكركشی گسترده‌اي را به ايران سازمان دادند و كرمان را متصرف شدند؛ دسته‌اي تا يزد را غارت و تاراج كردند. و دسته‌اي ديگر راه جنوب را در پيش گرفتند و در نواحي ساحلي جنوب بندر گمبرون را تقريباً بدون مقاومت تصرف كردند و تا لارستان پيش رفتند. ( 1699 ).

شاه پس از اين واقعه بشدت مشوّش شده و گرگين يازدهم پادشاه گرجستان و كارتيل را مأمور دفع شورش كرد اما وي كه آرزومند بازگشت به كارتيل بود نپذيرفت عاقبت شاه در مجلس بزم امراء كرد كه وي به كرمان برود  . و چون سر هر دو از باده گرم بود گرگين‌خان قبول كرد. بعد از آن گرگين از طرف شاه به حكومت كرمان منصوب و تداركات جنگ را فراهم كرد. او در نوامبر 1699 برادر خود لئون را با لشكري از گرجيها را براي سركوبي دشمن اعزام كرد. لئون ظرف 20 روز به كرمان رسيد و در نخستين جنگي كه بين بلوچها و گرجي‌ها در گرفت بلوچها شكست خوردند.

 خود گرگين با جمع ديگر از گرجي‌ها در ماه مه 1700 به كمك برادر شتافت و در جنگ سختي كه روي داد گرگين‌خان بلوچها را شكست داد. و تلفات سنگيني بر آنها وارد كرد. گرگين بعد از اين پيروزي سر ياغيان بلوچ را به اصفهان فرستاد؛ شاه حسين ثروت زيادي را به پاداش خدمتي كه لئون كرده بود به او بخشيد و منصب ديوان بيگي اصفهان را به وی  تفويض كرد. و چون با وجود شكست بلوچها باز هم طغيان آنها از بين نرفته بود. گرگين در مقام خود در كرمان باقي ماند. بعد از 3 سال بلوچها با تجديد قوا بار ديگر در 1703 با سپاهي نيرومند به رهبري ميرسمندر به متصرفات صفويان در قندهار حمله كردند. قواي ميرسنمدر گروهي را كه حاكم عليه او فرستاده بود شكست داد و فرمانده آنرا كه فرزند حاكم بود به قتل رسانيد. و صفويان را مجبور به عقب‌نشيني كرد.وقتي اين خبر شگفت‌انگيز به اصفهان رسيد شاه متوجه خدمات گرگين‌خان در جنگ عليه بلوچها بود، به او فرمان داد بي‌درنگ به كمك قندهار بشتابد و در عين حال او را به فرماندهي كل قوا منصوب كرد. گرگين در ماه مه 1704 از كرمان به قندهار عزيمت كرد و هنگاميكه از دشت لوت مي‌گذشت سپاهش از گزما صدمه بسيار ديدند. آنگاه بعد از هفت هفته طي طريق ميرسمندر و بلوچهاي تابع او را مطيع كرد. اما علي‌رغم شكست مقطعي بلوچها در جبهه شمال، كشمكشهاي آنان با صفويان ادامه داشت و در سال 1717 بار ديگر طوايف بلوچ نواحي بم و كرمان را غارت كردند.

 سه سال بعد در 1720 دسته‌اي از بلوچها تا نزديكي اصفهان پيش رفته كالاهاي تجارتي را غارت كردند و هم بازرگانان را به اسارت بردند. در اين سال هم بلوچها كل جنوب و جنوب‌شرق ايران را از بم و كرمان گرفته تا بندر گمبرون و سمار را متصرف شده بودند. اين زدوخوردها ادامه داشت تا در سال 1133 ﻫ.ق برابر با 1721 بلوچها به رهبري عبدالله‌خان با افغانها متحد شدند و طومار سلطنت صفويان را درهم پيچيدند.

فروغ فاروقی

                

                       فاروق اعظم

روزگاریست بر دلم نقش ها می زنی سالار! نقشی از شجاعت شهامت

نقشی از مردی و مردانگی ای همه مرد فاتح, فاروق...

خاطرت هست که تن نحیف زمین چگونه از ابهتت به لرزه درآمد و تو با

ضربه ی تازیانه ای ارامش کردی و گفتی : آرام باش ای زمین مگر من به

روی تو عدل و انصاف نیاورده ام؟ پس از بحر چه میلرزی؟

زمین از جبروت تو بود که می لرزید سالار....

آری زمین در مقابل کرامت تو میلرزد تو در مقابل اشک پیرزنی خمیده...

من خاطرم هست تو خاطرت هست شبهای درازی را که در مدینه النبی در

میان کوچه های بلند قداره دست می گرفتی در پی نامردان زمان

می گشتی که بود که از خوف تو و شمشیر تو آرامش ملک پیامبر را برباید؟

مگر تو چقدر به آسمان میرسی و من چقدر در ته زمینم که بین من و تو

دنیایی از فاصله افتاد آن شبی که با دست خود برای یتیمان غذا درست

می کردی مگر تو امیر سرزمینهای پهناور نبودی؟ در کجای این زمین امیری

تازیانه دست خدم خودش می دهد و می گوید اگر از من رنجیده ای بر من

تازیانه بزن؟ جانم ای فاتح ایران خاک سرزمین پهناورم از قدوم مبارک توست

که این چنین پرفروغ می درخشد فاروق....

ای دلاور رسم مردانگی را در کدام مکتب آموختی که این چنین مرد بودی

مرد.... خاطرم هست خاطرت هست که "حسنین" را شباب جوانان جنت مقدم

می دانستی بر فرزند خودت و در مقابل اعتراضش لب گشودی فرمودی:

پسرم هر وقت پدرت همانند پدر آنها مادرت همانند مادر آنها و جدت همانند

جد آنها بود آنوقت اعتراض به ناحقی کن. تو پدر بودی مهر پدر داشتی ولی

پیش از آن خود را در مقابل مردم سرزمینی مسئول میدانستی تو ای مشبه

ابراهیم خلیل الله....خاطرم هست که فرزندت را برای بار دوم فقط برای اینکه

 مردم حس نکنند ناعدالتی شده در ملاء عام تازیانه میزنی مگر نه آنکه

فرزندت که بیمار نیز بود به خاطر همان تازیانه ها جان سپرد؟

 ای فاتح , فاروق ای بزرگ چند آسمان تا به تو رسیدن فاصله است؟

آیا تاریخ بار دیگر مردی چون تو در بطنش می پروراند؟

آیا می شود عدالت عمری را بار دیگر در زمین دید؟

آیا می شود هم عمر(رض) بود هم امیر ...هم امیر بود و هم صغیر ...هم صغیر بود و هم کبیر....

نه چه تلاش بیهوده ای تو را یک جا جمع کرده نمی شود سالار.....

زلیخا رخشانی

 

افتخارات اولین های بلوچ

اولین نویسندگان روزنامه بنام بلوچ لیگ سیاسی به زبان بلوچی در سال ۱۹۲۴میلادی درکراچی پاکستان(لیاری گل محمد لین):

۱-غلام محمد نورالدین برهانزهی رند

۲-مولوی عبدالصمدسربازی

۳-مولوی محمد عثمان(رح)

اولین حافظ قرآن بلوچ :

 مولوی شیخ محمد فرزند دوستین (پدر زن دکتر اریش)

اولین تفسیر قرآن به زبان بلوچی نوشته شده توسظ :

 قاضی عبدالصمد سربازی

اولین مجله به زبان بلوچی توسط :

 مولانا خیرمحمد ندوی (به نام سوغات)

اولین خواننده بلوچ در رادیو :

 فیض محمد قصرقندی

اولین سرود خوان شاعر :

 ملا موسی راسک و کمال خان هوت

اولین بلوچ ایرانی که وارد لندن شد :

 دکتر ملک (از فنوج) . زمان قدیم یادم است که در زاهدان داروخانه ای داشت .

اولین بلوچ که از آفریقا به لندن آمد :

 دادمحمد هوت

اولین نفراتی که وارد نروژ شدند

 (حدودا) صمد مرادیان از ایرانشهر

اولین افرادی که وارد سوئد شدند :

 ملک دهواری و علی دهواری و گزی رئیسی (حدودا یعنی دقیق نیست )

اولین پرفسور ژنتیک بلوچ :

 دکتر شنبه زین الدینی و رضا لاشاری

اولین پزشک زن بلوچ :

 دکتر ماه منیر معروف به فرشته ایزدپناه از کپنهاگ دانمارک

اولین وزیران بلوچ ایرانی :

 دکتر علی رئیسی وزیر بهداشت و درمان کشور عمان

 دکتر محمود رئیسی وزیر اقتصاد و دارایی عمان .-

زبیده جلال وزیر آموزش و پرورش پاکستان -

 فاطمه زین الدینی وزیر کابینه بحرین.

بلوچستان قلب آسیا و چابهار  محوریت توسعه آینده خاورمیانه  

                            

 سید امین اسلامی زهی

 بـلوچستان استانی است در جنوب شرق ایران که از نظر موقعیتهای خاص در ایران دارای رتبه اول میباشد. این منطقه از نظر ژئوپلیتیکی منطقه ای مهم در محدود غرب آسیا و جنوب و جنوب شرق آسیا و ارتباط با آسیایی میانه و اروپا ( نقطه اتصال جنوب شرق آسیا به غرب آسیا و اروپا) قرار دارد  و یا با بیانی ساده تر بگویم که بلوچستان در قلب آسیا واقع شده است   و در آینده میتواند نقشی بسیار مهم میان جنوب شرق و شرق آسیا با غرب آسیا و آسیای میانه یا شمال آسیا و اروپا بر عهده داشته باشد . و در آینده میتوان بلوچستان را به عنوان بخشی مهم در تحولات جهانی دانست( که در طرحهای  شوری سابق پیشنهادی به دولت وقت ایران میشود که بلوچستان را با تمامی مناطقی که روسیه طی مراحل مختلف از ایران جدا نموده است را تعویض نماید . که دولت وقت ایران راضی به این عمل نمیشود ) .

 گرچه بلوچستان امروز جز مرزی برای کشته شدن ، گروگان گیری و حمل قاچاق مواد مخدر عنوانی دیگر در اذهان عمومی ندارد. اما باید به عرض برسانم که تحولات خاور میانه بدون بلوچستان یعنی بی معنی!

به دلیل اینکه  بلوچستان مرز میان خاور میانه و خاور شرق است . یعنی مرزی میان بزرگترین منابع انرژی دنیا و بزرگترین و پیشرفته ترین صنایع دنیا . این بحث برای خود زمانی زیاد لازم دارد تا میبایست بصورت دقیق به آن پرداخت تا بتوان رویکردی صحیح از موقعیت جالب و ویژه بلوچستان را به جهانیان ارائه کرد.

اما آنچه مهم و بینظیر است نقش چابهار به عنوان تنها بندرگاه اقیانوسی ایران در تحولات آینده جهانی.

 در زمان حکومت سابق ایران دولت و حکومت وقت با همکاری آمریکا طرحهای بزرگی را در این منطقه در حال پایه ریزی و اجرا بودند. نقش ایران به عنوان  ژاندارم  منطقه با محوریت چابهار( که چابهار سکوی نظارت بر خلیج فارس بوده ) و اینکه چابهار دروازه خلیج همیشه فارس بوده یک بحث مهم میباشد.

چابهاری که به سهولت هر چه تمام تر ایران میتوانست به بزرگترین آبهای آزاد دنیا راه پیدا میکند و توان نظامی امریکا از این منطقه میتوانست تحرکات شوری سابق را زیر نظر دقیق برنامه های خود داشته باشد .

 بعد از انقلاب و با آغاز جنگ نگاهی ویژه به طرف چابهار باز شد . با توجه به اینکه تمامی بندرگاه های ایران توسط نیروهای عراقی مورد حمله هوایی قرار گرفته بودند و کوچکترین امنیتی برایشان موجود نبود . چابهار مورد توجه دولت برای  ورود و خروج کالاهای ضروری و لوازم و ادویات جنگی ایران قرار گرفت . با پایان یافتن جنگ نقش محوری چابهار در این امر در حال کم رنگ شدن بود . که با رویکرد مناطق آزاد تجاری ایران،  چابهار شکلی تازه یافت و توانی مجدد برای بزرگ و بزرگتر شده را آغاز نمود.

 امروزه در دنیای تجارت جهانی  و دنیای سیاست چابهار نامی تازه است که در حال تلاش برای  باز کردن مسیر و کسب جایگاه واقعی خود در این معادلات میباشد.

موقیعت استراتژیک چابهار همواره مورد لزوم تمامی کشورهای آسیایی میباشد. شما در نظر بگیرید ترانزیت بار از یک کشور جنوب شرق آسیا به چابهار و ترانزیت ان از مسیر چابهار ایرانشهر و مشهد سرخس و آسیایی میانه به صرفه و تر و اقتصادی تر است یا حمل بار به یکی دیگر از بنادر ایران و یا کی دیگر از کشورهای همجوار که امکانات بندرگاهی دآرند و حمل از آن نقطه به طرف مقاصد معلوم . در اینجا گزینه چابهار بهترین و مناسب ترین گزینه میباشد هم مسیر مطمئن را به خود اختصاص داده و هم میزان خدمات ارئه شده بهتر بیشتر و مناسب تر میباشد.

 با توجه به اینکه آمریکا در حال تلاش برای کسب اعتبار از دست رفته خود در تحولات ایران میباشد ، که تا کنون به این مهم دست رسی پیدا نکرده است.  پس به دنبال وادار کردن ایران به قبول جایگاه امریکا و قدرت غرب در منطقه میباشد. تحریم های اقتصادی نموداری بین المللی دارد ولی آمریکا از اهرمهای فشار منطقه ای نیز در حال بهره گیری میباشد. . که برای این مهم به اهرم ضربات تکنیکی روی آورده است. و با وارد کردن بندر گوارد پاکستان به این قضیه سعی در کم کردن توان رقابتی چابهار و بندر چابهار در معادله تجارت آزاد و تجارت و ترانزیت به شمال آسیا و آسیای میانه و قفقاز و جنوب اروپا را دارد . اما بیشترین تلاشش ربودن بازار بزرگ آن کشورها و متحد کردن کشورهای فوق الذکر جهت همسویی با منافع امریکا همانگونه که امروز پاکستان و افغانستان را در بر گرفته است . اما باز جایی رشد ایران در بازارهای پاکستان و افغانستان محفوظ میباشد.

 اما از نکات مهم در ناتوانی کامل امریکا در موضوع بندر گوادر پاکستان و بندر چابهار ایران چندیدن نکته مهم میباشند. که از نکات مهم این مسله میتوان به مقوله امنیت اشاره کرد که امنیت بلوچستان ایران  اندکی از بلوچستان پاکستان بهتر است و با توجه به قرابت و نزدیکی مردم بلوچستان غربی یعنی بلوچستان ایران و بلوچستان شرقی یعنی بلوچستان پاکستان به هیچ وجه این دو سعی در رویاروی با یکدیگر را ندارند.اما مسله مهمی که باز هم نقطه ضعفی مهم در مقوله چابهار است عدم اعتماد مناسب از جانب دولت به مردم بلوچستان توسط دستگاه های زیربط ان مجموعه میباشد . که تا کنون زیر مجموعه های مرتبط تاوان سنگینی را در این خصوص پس داده اند. این را فراموش نکنیم که تنها راه توسعه و اولین گام در تعریف مقوله توسعه به هر عنوان چه توسعه نجارت و چه توسعه.. مردم منطقه میباشند.مردمی که خود را صاحب منطقه میدانند و این یکی از دلایل کم رونقی چابهار در این سالهای ایجاد منطقه آزاد میباشد.

 با پیگیری و اجرای هر چه سریعتر توسعه ترانزیت بلوچستان میتوان آینده ای روشن تر برای این منطقه انتظار داشت.و این نکته حائز اهمیت است که باید درآسیایی میانه برای آشنایت با چابهار فعالیتی ویژه را آغاز کرد چون چابهار مشترکات بسیار زیادی و جالبیتهای گسترده ای برای مردم و سرمایه داران این کشورها دارد.

 چابهار میتواند نقطه شروع و آغاز فعالیت سرمایه داران بلوچ باشد و اگر این مهم تحقق پیدا کند در آینده ای نزدیک میتوان چابهار رقیبی جدی برای بندر دوبی در امارات متحده عربی دانست. با ورود سرمایه داران بلوچ به چابهار و اغاز سرمایه گذاری مناسب انها انتظار میرود دیدگاه جهانی نسبت به کل جریانات خواهد داشت.

 هر کدام از این مباحث که در این یادداشت خیلی کوتاه برایتان نوشته ام  خود مقوله ای مفصل  دارد که هر کدام زمانی مشخص برای تفسیرشان میخواهند. و بنده با تمام توانم به این موضوع ایمان دارم که خود شما به تمامی این موضاعات اطلاع دقیق تری و شفافتری دارید و ذکرشان از طرف بنده فقط نشان دادن توانایی تجزیه و تحلیل مسائل مختلف سرزمین مادریم میباشد.

 اما گردشگری: همانگونه که بارها ذکر نمودم هر نقطه از بلوچستان یک شگفتی و یک جاذبه بی نظیر برای گردشگران میباشد و چابهار یکی از نقاط بکر دنیا برای گردشگران ماجراجو و خستگی ناپذیر است . دیدن کوههای مریخی همیشه من را به یاد فیلمهای تخیلی می اندازد که بارها آنها را تماشا کرده ام . جایی که بدون صرف هیچ هزینه ای میتواند دکری مناسب برای ساخت یک فیلم زیبای تخیلی فضایی باشد که متاسفانه این مهم نه در توان دستان من و شما است و نه توان و تخصص فیلمسازان کشور مان پس میبایست به دنبال کسانی بود که خواهان همچین موقعیتهای برای خلق جلوه های بزرگ سینمایی هستند.

 در گردشگری نوین بیشتر گردشگران به دنبال دیدن سادگیها و ویزگیهای منحصر به فرد میباشند. دیدین یک تمدن قدیمی، دیدن یک مکان آرام و ساده، دیدن یک منطقه عالی از نظر مسائل مربوطه خواسته های گردشگران است. که متاسفانه در این مهم فقط منطقه ازاد تجاری درحال فعالیت اندکی میباشد و دیگر ارگانها یا درخواب زمستانی بیدار نشدنی گرفتار شده اند یا مسیر فعالیتهایشان را عوض نموده اند. همسویی در مدیریت گردشگری فقط در دست یک ارگان نیست و نمیباشد . در یک دوره مطالعات بر روی راهکارهای گردشگری تایلند به نکات بسیار جالب دست پیدا نمودم و آن اینکه حتی مردم حتی خانواده های که سطح زندگیشان خیلی پایین میباشد در تلاشند تا بتواند در توسعه گردشگری کشورشان فعالیت نمایند تا از این طریق به وضعیت کسب درآمد و معرفی کشورشان به عنوان نماد بی چون و چرای گردشگری به جهانیان کمک کند.

 چنانچه میدانید گردشگران داخلی به صرف خرید لوازم به چابهار سفر میکنند و چنانچه این امر تحقق یابد یعی بازرگانان کشورهای دیگر همسایه ایران اجناس و لوازم مورد درخواست خود را از چابهار تهیه نمایند . یعنی چابهار سکوی پرتاب جنسهای وارداتی تحت عنوان صادرات مجدد باشد . روشی که امروز کشور امارات انجام داده است که موفقیتهایش روز به روز بیشتر میشوند و کشور عمان نیز در حال تحول و گردش به این موضوع میباشد. چابهار میز میتواند با نگرش به این موضوع و ایجاد زیرساختهای مناسب به موفقيت های ویژه دست یابد. اما در ضمینه نیز میبایست از سرمایه گزاران بلوچ بهر جست زیرا طبق اعلام معون اقتصادی وزیر اطلاعات در همایشی تحت عنوان صاحبان علم و سرمایه در شهر سراون که چند سال پیش بگزار گردید که صراحت سخن ایشان این بود " بیش از 30 درصد از کل سرمایه گذاری خارجی در امارات متحده عربی متعلق به مردم بلوچ  میباشد" اگر با شمارشهای سرانگگشتی هم حساب کنیم میزان این سرمایه گذاری بسیار زیاد است.

 چابهار قابلیتهای منحصر بفردی در جذب گردشگران علمی دارد ، چابهار قابلیتهای منحصر بفردی در جذب گردشگران فرهنگی دارد، چابهار ...

با تجزیه و تحلیل مناسب میتوان فعالیتی جدی بر روی هر کدام از این پارامترها را داشت  . دسته بندی این موارد و استخراج ریز فاکتورهای اجرایشان و در نهایت به اجرا در آوردنشان شگفتی و شکوهی بسیار زیبا را به دنبال خواهد داشت.

با رشد صنعت گردشگری میتوان به رویکرد جذب سرمایه های کلان هم اندیشید.

 سیدامین اسلامی زهی از جوانان پرتلاش بلوچ میباشد. ایشان  یک نسخه  از مقاله خود را برای موسسه نگاران جهت بهره گیری از آن ارسال نموده است. نویسنده این مقاله قبل از ارسال این مقاله به موسسه نگاران آن را به منطقه آزاد چابهار جهت بهره گیری لازم ارائه نموده است.  امیدواریم مسولان منطقه ازاد چابهار با دیدگاهی مناسب و بدون در نظر گرفتن تبعیضاتی نسبت به حمایت از جوانان بلوچ اقدام نمایند. از سیدامین اسلامی زهی مقالاتی دیگر تحت عناوین زیر چاپ شده است: توسعه مدیریتهای شهری،  توسعه مدیریتهای پسماندهای شهری ( مدیریت پسماندهای شهری ) زباله های شهری، اولین گام در توسعه،  گردشگری در بلوچستان.

ادبيات بلوچي


ادبيات بلوچي ـ كه تا ايام اخير كاملاً شفاهي بود و هنوز هم قسمت اعظم آن

شفاهي است ـ مشتمل است بر مقدار بسياري اشعار تاريخي و اشعار حماسي كه به

مناسبتهاي خاص سروده شده و قصّه و حكايت، و تعداد معتنابهي ترانههاي

عاشقانه و اشعار ديني و پندآموز، انواع لالايي و چيستان و شعرهايي كه

هنگام كار خوانده ميشود. احتمالاً نخستين اقدام براي گردآوري اين آثار

گسترده، همان است كه در نسخهاي خطي در كتابخانة موزة بريتانيا موجود است

(همو، 1982). به هر حال تقريباً شكي نيست كه قبل از علاقهمند شدن

اروپاييان (عمدتاً انگليسيان) در قرن سيزدهم/ نوزدهم به گردآوري و كتابت

بخش عمدهاي از اين آثار، اقدام منظمي در اين زمينه نشده بود. تأليف لوئيس

در 1272/ 1855 نخستين كار در اين زمينه شمرده ميشود. كار مهمي كه پس از او

شد از آنِ ماير در 1318/1900 است. ولي تأليفات لانگورث ديمز در 1309/ 1891

و 1325/ 1907 و 1327/ 1909 از همه مهمتر و منظمتر است. متأسفانه مؤلفان

تمام اين آثار به موادي پرداختهاند كه فقط از ناحيهاي كوچك جمعآوري شده و

به گويش بلوچي تپههاي شرقي است و ناچار تصوير محدود و گمراهكنندهاي از

وسعت و تنوع واقعي اين ادبيات، و ارزيابي اغراقآميزي از اهميت گويشي كه در

آن گردآوري شده است، به دست ميدهد. زبان شعر كهن بلوچي، سه گويش است كه بر

حسب اهميت عبارت است از: گويش ساحلي و گويش بلوچي تپههاي شرقي و كچي.


ترانههاي تاريخي. كهنترين ترانههاي تاريخي، موسوم به «دَپتَر شاعري»

(ترانههاي اصل و نسب)، به نخستين مهاجرتهاي بلوچ از حلب، موطن افسانهايِ

آنها، پرداختهاند. از اين ترانهها تعداد معتنابهي موجود است كه فقط اندكي

از آنها گردآوري شده است (نمونة ضعيفي از اين نوع را ميتوان در > بررسي

زبانشناختي هند < يافت؛ رجوع کنید به  گريرسون ، 1921). قدمت برخي از

اين ترانهها ممكن است به قرن دهم نيز برسد. همة ترانهها حاكي از آن است كه

بلوچ فرزندان مير حمزهاند، در حلب قيام كردند و در نبرد امام حسين

عليهالسّلام با يزيد در كربلا جانب امام را گرفتند (تا اينجاي تاريخ البته

كاملاً خيالي است). دو ايل عمدة رند و لاشاري و يك رئيسالرؤسا به نام

شَيهَك و تيرههاي متعدد و چندين ايل مركب از غلامان، پس از نبرد آنجا را

ترك كردند، و قرون بعد به سكوت برگذار ميشود. در مرحلة بعد به سيستان

رفتند و در منطقة رودبار سكونت كردند و مدتي در آرامش نسبي به سر بردند،

تا اينكه حاكم آنجا، «شمسالدين» نامي ( ] شايد مَلِكي از صفاريان متوفي

559 رجوع کنید به  ديمز، 1904، ص 35ـ36 [ ؛ يا شايد شمسالدين محمد كُرت،

حاكم هرات 644ـ676) كه با ايشان روابط دوستانه داشت، تغيير كرد و

«بدرالدين» نامي ] احتمالاً از غوريان


رجوع کنید به  ديمز، همانجا [ به حكومت رسيد و موجب پراكندگي آنها شد.

برخي به سمت جنوبشرقي به مكران رفتند، و حال آنكه بيشتر آنها به سوي

جنوبغربي به لار و پَهره (فهرج) و بمپور رفتند و سه سال سرگردان شدند و به

دنبال مكاني براي سكونت خود گشتند. پس از آن بيشتر آنها به سركردگي

ميرجلالخان به مكران وارد شدند و از مَند و كچ گذشتند و تا كُلوه پيش

رفتند و يك سال ديگر سرگردان ماندند. ميرچاكر، پسر شَيهَك، در آشَلِ كلوه

بهدنيا آمد، و اين شايد در نيمة قرن نهم باشد.


بيشتر روايات، اين بخش از مكران را، كه بيآب و لميزرع است، از نظر بلوچ

نامطلوب توصيف كردهاند، و بلوچها تا وقتي كه به قسمتهاي شرقيتر نزديك كلات

نرسيدند، سكونت اختيار نكردند.


ترانههاي قهرماني. در اين زمان است كه مجموعههاي اصلي ترانههاي قهرماني قديم بلوچ آغاز ميشود. نخستين


و مهمترين آنها را ميتوان «مجموعة چاكر» خواند. اين مجموعه مشتمل است بر

ترانههاي بيشماري دربارة ميرچاكر، قهرمان برجستة تمام افسانههاي بلوچ.

بيشتر اين ترانهها به جنگ سي سالة ويرانگري ميان رندها و لاشاريها پرداخته

و حاوي نمونههاي بسيار خوبي از شعر حماسي است. بر اساس شواهد موجود در متن

ترانهها، احتمالاً ترانههاي آنها متعلق به سالهاي 880 تا 932 بوده است.

«دَوْدا بالاچ»، پس از مجموعة چاكر، شايد مهمترين مجموعهاي است كه ميتوان

از آن نام برد. دَوْدا، سركردة گورگيجهاي رند، و بالاچ پسر يا برادر او

بود. موضوع جنگهاي مزاريها نيز مجموعهاي به نام «مجموعة مزاري» تشكيل

ميدهد كه مشتمل است بر قهرمانيهاي بهرامخان سركردة مزاريها در نبرد با

گل محمّد برهويي.


آثار ادبي ديگر. مير هَمَّل جيهَند، «سلطانِ كَلْمَت»، موضوع چندين ترانه

است. او كه در قرن دهم حاكم مكران بود غالباً به جنگ پرتغاليهايي ميرفت كه

در اين زمان به ساحل حمله ميآوردند و گوادر و پسني را در 989 به آتش

كشيدند. ميرهَمَّل لاف زد كه بسهولت ميتواند آنها را عقب براند، ولي در

جنگ دريايي شكست سختي خورد و به اسارت پرتغاليها درآمد. پرتغاليها او را

به جنوب هند (در برخي از روايات به پرتغال) بردند و در آنجا زنداني كردند

و وي را به سكونت در محل و انتخاب همسري از ميان خود ايشان ترغيب كردند.

ميرهَمَّل از ازدواج با زني «كفير» (كافر) خودداري كرد، و سرانجام در

زندان درگذشت.


علاوه بر ادبياتي كه به مسائل خاص بلوچها پرداخته، آثار ادبي متعددي نيز

دربارة بسياري از داستانهاي معروف، مانند داستان پريان، داستان عيسي و

باري، ليلي و مجنون، و شيرين و فرهاد، ميان بلوچها رواج دارد. ترانة

دوَستِين و شيرين و ترانههايي كه دربارة شِيه (شيخ) مريد سروده شده جنبة

بلوچي بيشتري دارد. شاعران معاصر و سرآمد آنها گلخان نصير اشعار جديدي

دربارة اين افسانهها سرودهاند.


بسياري از قهرمانان و بازيگران اين رويدادها خود از جملة شاعران شمرده

ميشوند ـ مانند بيبرگ، بالاچ، قَبيل جَط، و گوَهَرام ـ و ترانههاي بسياري

به آنها منسوب است. برخي از شعرهاي كهن منسوب به آنها را ديمز در

1327/1909 و شيرمحمد مري در 1359 ش/ 1970 گردآوري كردند، ولي تاريخ سرودن

و صحت انتساب اين اشعار را نميتوان تعيين كرد.


قديمترين شاعر مهمي كه اطلاعات مشخصي دربارهاش در دست است جام دُرَّك،

شاعر دربار نصيرخان اول، در كلات است كه اشعار عاشقانهاش هنوز در يادها

مانده است و مردم آنها را ميخوانند. برخي از آنها نيز گردآوري و چاپ شده

است.

قرن سيزدهم، قرن شكوفايي ادبي بلوچ بود، و تقريباً به يادگار هر رويداد

مهم عمومي يا خصوصي (جنگها، جشنها، رويدادهاي سياسي)، غالباً شاعراني كه

نام و محل ايشان مشخص است، ترانهاي سرودهاند. شهرِ مَند، در ناحية غربي

درة كچ، موطن ملاّ فضل و ملاّ  قَسيم كه هر دو در نيمة اول قرن ميزيستند،

اهميتي ويژه داشت. عزّتاللّه پنجگوري، لاچ سيبي، و نورمحمد بمپشتي از

بلوچستان ايران و ملاّ  بَلْنامه حَسان از باهو كلات در همين ناحيه نيز

مهماند.

در نيمة دوم قرن سيزدهم و نيمة اول قرن چهاردهم نيز شاعران عمدهاي وجود

داشتهاند كه از آن جملهاند فقير شيرجان از نوشكي، ملاّ اسماعيل تُمپي از

كچ، كه اُستاحَسّان زرگر اهل كچ و ملاغلام نبي خاراني كلوهاي، كه ترانههاي

روايي و نيز تغزّلي دربارة موضوعات مهم زمان خود سرودهاند.

از جمله نتايج جنگهاي انگليس و افغان ترانههاي مهم تاريخي بود؛ يكي از اين

ترانهها لشكركشي ژنرال ويلشر را در 1255/ 1839 به كلات شرح ميدهد.

ترانههاي بسياري در وصف وضع ناآرامي است كه بر ايلهاي سرزمين كلات و

بلوچستان انگليس مستولي بود تا اينكه سر رابرت سندمن در 1284/ 1867 با

نخستين قراردادهايي كه با آنها بست تا حدودي ايلهاي سركش را آرام كرد؛ در

نتيجه، در طي دومين جنگ انگليس و افغان در 1296/ 1878، كه خود موضوع

ترانههايي شد، ايلهاي بلوچ آرامش خود را حفظ كردند. سندمن نيز به صورت

افسانهاي درآمد و شعرهاي بسياري دربارة «سَنْمَنْ ساهب» (سندمن صاحب)

سروده شد.


ادبيات جديد. از آغاز قرن بيستم و بويژه در پايان جنگ جهاني اول (كه مريها

در آن از سربازگيري براي ارتش هند خودداري كردند)، شعور ملّي جديدي در

ميان عامّة بلوچ نسلي از نويسندگان پديد آورد كه در دهة 1310 ش وضع فرهنگي

بلوچي كاملاً تازهاي ايجاد كردند ـ وضعي كه چاپ براي نخستين بار در آن

سهمي داشت. ويژگي عمدة اين وضع جديد اسماً ادبي بود، ولي از آغاز، سياست

نيز در آن نقش مهمي داشت، و يكي از هدفهاي بسياري از نويسندگان برانگيختن

حس بيداري ملي بود. در اين امر البته زبان سهم مهمي داشت.


از اين نسل جديد نويسندگان، نخستين كسي كه شهرت وسيعي يافت محمدحسين

«عنقا» (1288ـ1356 ش) بود كه بولان ، نشرية هفتگيش به زبان بلوچي، نخستين

نمونه از نوع خود بود، كه تا پايان دهة 1310 ش/1930، در مك در نزديكي

كويته منتشر ميشد. در پنجاه سال گذشته انواع و اقسام روزنامه و مجله

بهوجود آمده و پس از چندي از صحنه خارج شده است. پس از بولان كه در دهة

1310 ش منتشر ميشد، نخستين نشريه موسوم به اُومان بود كه به سردبيري مولوي

خيرمحمد نَدْوي در اوايل دهة 1330 ش/ 1950 در كراچي منتشر شد. اين

فعاليتهاي ادبي معمولاً داراي محتواي سياسي بارزي بوده است و ازينرو روابط

ناشران و نويسندگان با حكومتهاي مركزي هرگز راحت نبوده است. عبدالعزيز

كُرد (متوفي ح  1349 ش)، سيّدهاشمي (متوفي 1359 ش) و رحمعلي مَري (متوفي

ح  1319 ش) از ديگر نويسندگان متقدم اين گروه هستند. احتمالاً مهمترين

رويدادها عبارت بود از تأسيس فرهنگستانهاي زبان بلوچي براي نشر انواع مواد

مكتوب؛ در كراچي حدود 1335 ش به همت سيّدهاشمي؛ در كويته حدود 1338 ش. قبل

از تشكيل فرهنگستان اخير، «بلوچي زُباني دِوان» در 1329 ش در آن شهر تأسيس

شده بود (عبدُاللّ'هان جمالديني متولد 1301 ش؛ گلخان نصير 1293ـ1363 ش؛ و

غلاممحمد شاهواني متوفي ح  1336 ش). گرچه فرهنگستان كراچي فقط چند سال

دوام داشت ولي كارهاي مهمي انجام داد. از طرف ديگر، فرهنگستان كويته هنوز

فعال است و حدود شصت عنوان كتاب چاپ كرده است. گلبانگ (بلوچي زباني دوان،

كويته 1331 ش)، مجموعهاي از اشعار گلخان نصير، از نخستين انتشارات آن بود.

گلخان شاعر برجستة سالهاي پس از 1330 ش است و فرهنگستان بلوچي كويته آثار

متعددي از او چاپ كرده است، از جمله چهار مجلّد بزرگ شعر كه بيشتر آنها در

سبكهاي سنتي بلوچي سروده شده است. از طرف ديگر، عطاشاد (متولد ح  1319 ش)

از شاعران برجستة سبكهاي جديد و غيرسنتي، از جمله شعر آزاد، است. از ديگر

شاعران مهم در سبكهاي كهن و نو، از ميرعيسي قُمي (متولد ح  1334) اهل تربت

و عبدالوحيد آزات جمالْديني (1294ـ1360 ش) اهل نوشكي ميتوان ياد كرد. آزات

مجلة بلوچي (كراچي 1335 ـ 1348 ش؛ كويته 1348 ش ـ ) را بنيان نهاد و تا

هنگام مرگ سردبير آن بود.


منابع: شيرمحمد مري، بلوچي كوهنين شاحري ، كويته 1970؛


M. L. Dames, A textbook of the Balochi language , Lahore 1891; idem,

The Baloch race , London 1904; idem, Popular poetry of the Baloches ,

London 1907; J. Elfenbein, "Baluchi Mss. in the British Museum", in

Trudy XXV Mezhdunarodnogo Kongressa Vostokovedov , II, Moscow 1960,

364-366; idem, "A Balu ¦ c ¦ â • text, with translation and notes",

BSOAS , 24 (1961), 86-103; idem, The Baluchi language, a dialectology

with texts , London 1966


(نخستين گزارش دست اول و جامع دربارة همة لهجههاي بلوچي، همراه با تعدادي

متن و واژگاني كوتاه و ناقص، عمدتاً وصفي، با تعدادي حاشية تاريخي دربارة

توسعة گويشها)؛


idem, "Notes on the Balochi—Brahui   linguistic


commensality", TPS (1982), 77-98


(توصيفي دربارة برخي وامگيريهاي مهم واجي و صرفي برهويي از بلوچي)؛


idem, "A Baluchi miscellanea of erotica and poetry: Codex oriental

additional 24048 of the British Library", AIUON , 43/2, Supp. 35

(1983); Sir G. A. Grierson, "Balo ¦ ch ¦ â   ", in Linguistic survey of

India , X: Eranian family , Calcutta 1921, 327-421; A. Lewis, Balochi

stories , as spoken by the nomad tribes of the Sulaiman Hills ,

Allahabad 1855 (دقيق و كاملاً موثق) ; J. L. Mayer, Biluch Classics ,

Fort Munro-Agra 1901; idem, English- Biluchi dictionary , Lahore 1909.


براي صورت كامل منابع رجوع کنید به  ايرانيكا ، ذيل «بلوچستان. 3: زبان و ادبيات بلوچي».


/ الفنبين ، تلخيص از ( ايرانيكا ) /


موسيقي


الحان موسيقي بلوچستان معمولاً با مراسم خاص چون آيينهاي مذهبي و جشنها يا

اعياد پيوند دارد. آيينهاي مذهبي اصلي عبارت است از دفع ارواح خبيثه

(«گُواتي»)، جذبه («مالِدِپير پَتَر»)، و عزاداري («مجالس ترحيم»)؛ و

جشنها و اعياد مهم عبارت است از مراسم ازدواج، تولد، ختنهسوران، چيدن خرما

(«هامين»)، و درو كردن گندم. روابط ميان الحان و مراسم خاص در نام آنها

منعكس است.


ليكو و زَهيرُوك . اين الحان آوازهايي است كه هنگام دوري از نزديكان يا

معشوق يا حتي وطن خوانده ميشود. در آغاز، اجراي زهيروك بدين صورت بود كه

گروهي از زنان آن را در اثناي كار روزانة خود ميخواندند و گروه ديگري به

آنها جواب ميدادند. اين شيوه امروزه رايج نيست، بلكه خوانندگان مرد زهيروك

را همراه قِيچَك/ غِژَك (در بلوچي: «كِيْچَك» يا «سُرود»، نيز «سروُز»)

ميخوانند.


تفاوت ميان ليكو و زهيروك، كه متون مشابهي دارند، در اين است كه هر كدام در ناحية خاصي از بلوچستان


رايج است و هر يك داراي ويژگيهاي لحني متفاوتي است. ليكو بيشتر در

«سرحدزمين» و زهيروك در مكران رواج دارد. تكرار مصراعهايي كه در يك نوبت

خوانده ميشود و معمولاً مشتمل بر دو جمله يا دو گوشه است از ويژگيهاي سبك

سرحدي است.


كردي . متن كردي، مانند ليكو و زهيروك، رنج فراق را به ذهن متبادر ميكند؛

در ليكو و زهيروك اين رنج واقعي است، در حالي كه در كردي صرفاً ياد جدايي

مطرح است. متن كردي معمولاً به گويش رودبار و منطقة ميان ايرانشهر و بمپور

است. كردي را نيز در آغاز زناني ميخواندند كه با دستاس مشغول آرد كردن

گندم بودند، ولي اين كار ديگر رسم نيست. وزن كردي نيز آزاد است. نام آن

احتمالاً حاكي از آن است كه اين «آواز» به شعبهاي از كردهاي بلوچستان

وابسته است.


موتْك . اين آواز مخصوص مراسم «ترحيم» است. متن آن فضايل متوفي و غم

سوكواري را شرح ميدهد. موتك را معمولاً گروهي زن و بدون همراهي موسيقي

اجرا ميكنند. دو گروه خواننده يا يك خواننده به همراه يك گروه به تناوب

«بيتها» و «ترجيعبند» را ميخوانند. ظاهراً اين شيوة اجرا ديگر مرسوم نيست.

در موتك نيز از وزن دقيقي پيروي نميشود.


شَير (شعر) . آوازي است با متني شاعرانه متضمن داستانهاي حماسي، عشقي،

رويدادهاي تاريخي، روايت اجتماعي، پند و اندرز و جز اينها. شاعر كه

«پالَوان» («پهلوان») نيز خوانده ميشود «شير» را همراه با ساز و آواز اجرا

ميكند. «پالوان»هاي بلوچ رويدادهاي تاريخي را با آواز شرح ميدهند و بدين

طريق تاريخ بلوچستان را به صورت شفاهي محفوظ ميدارند. «شير» معمولاً در

جمع افراد مهم يا خانها خوانده ميشود؛ در موارد نادري در مراسم عروسي نيز

ممكن است اجرا شود. مهمترين و مشهورترين «شير»هاي رايج در بلوچستان عبارت

است از: شير حماسي از جمله ميرقنبر، چاكر و گوهرام، حضرت ادهم و محمد

حنيفه؛ شير تاريخي از جمله جيهندخان؛ شير عاشقانه مانند عزت و مِهروُك و

شه (شيخ) مريد و هاني؛ و روايت اجتماعي مانند ميرپسندخان و مرادخان.


گواتي . اين اصطلاح، كه معناي تحتاللفظي آن «بادي» است، به افسردگي و

ملالي اطلاق ميشود كه معتقدند ارواح خبيثه با بر هم زدن توازن تن و روان

فرد به وجود ميآورند و نام ديگر آن «جنزدگي» است. كاربرد گواتي به منزلة

اصطلاحي در موسيقي برخاسته از اين باور است كه تنها موسيقي ميتواند ارواح

ناپاك را از تن بيمار بيرون براند و تنها جذبه ميتواند سلامت را بدان باز

گرداند. اعتقاد به ارواح خبيثه هم در بلوچستان، بويژه در مناطق ساحلي آن،

و هم در قسمت اعظم سواحل خليجفارس يافت ميشود. مهمترين انواع ارواح خبيثه

عبارتاند از: «زار»ها، ديوها، گواتها، جنها، كه از نظر جنسيت و دين

(مسلمان و نامسلمان) هم با يكديگر تفاوت دارند. براي راندن ارواح گوناگون

از آلات مختلف موسيقي استفاده ميشود. مثلاً براي «زار» فقط طبل («ليوا»)

به كار ميرود، ولي در مراسم گواتي («لِعِب») از تمام سازهاي رايج در

بلوچستان، عمدتاً «سرود» و «دُونِلي» (نوعي)، استفاده ميشود و مجموعة

ويژهاي از آهنگها را اجرا ميكنند. در بلوچستان، واژة «موكام» (مقام) به

سازهايي اطلاق ميشود كه در مراسم گواتي به كار ميروند. از جمله رسوم گواتي

كه هرگز ترك نميشود نوعي رقص يا جنبش است كه به حركات درويشان شباهت دارد.

مراسم هر شب به مدت سه تا هفت يا حتي چهارده شب اجرا ميشود؛ تعداد شبها به

شدت بيماري بستگي دارد، و با ذبح قرباني پايان ميپذيرد. متن «آواز» گواتي

شامل «مدح» دو تن از عرفا يعني لعل شهباز قلندر، مدفون در سِهوان (سند)، و

عبدالقادر گيلاني * است.


مالِد (مولود) پير پَتَر. مراسم «مالد» كه فقط دو تا سه ساعت طول ميكشد،

در نواحي ساحلي بلوچستان رواج بسيار داشته است، ولي امروزه رواج آن رو به

كاهش است. در مالد آواز را طبل و دَف (موسوم به «سماع» يا «مالد») همراهي

ميكند؛ «سورنا» نيز در موارد استثنايي به كار ميرود. رهبر مراسم مالد، كه

خود گاهي «سماع» را مينوازد، خليفه نام دارد. مراسم مالد از يك نظر با

مراسم معمول در جلسات قادريهاي كردستان شباهت دارد. برخي از شركت كنندگان

در مراسم مالد («مَستان») كه ضمن «ذكر» به حالت جذبه در ميآيند شمشير يا

چاقو يا خنجر در بدن خود فروميكنند.


اين آوازها زير در مراسم ازدواج يا تولد خوانده ميشود:


نازينك. اين واژه به معناي «پرستش» يا «ستايش» است (فعل: نازينك ) و در

درجة اول در ستايش عروس و داماد و نوزاد است، ولي متضمن ستايش خداوند نيز

هست.


لاضو و هالُو. لاضو (يا لَيلُو/ لَيلَري) و هالُو، مانند نازينك، مختص مراسم ازدواج است.


شَپتاكي (نيز سِپَت). آوازي است در ستايش خدا و پيغمبر

صلّياللهعليهوآلهوسلّم و بزرگان دين؛ اين آواز را، بدون همراهي موسيقي،

خويشاوندان و دوستاني ميخوانند كه در شب پس از تولد نوزاد در اتاق زائو

گرد آمدهاند. اين مراسم از شش تا چهل شب به طول ميانجامد و طول آن به وضع

مالي خانواده بستگي دارد. در اين آواز معمولاً دو گروه خواننده شركت دارند

كه اشعار و ترجيعبندها را به تناوب ميخوانند.


سِپَت وَزبَت، نات (نعت). سِپَت را نيز هنگام مراسم تولد نوزاد به افتخار

مادر ميخوانند. در متن سپت يا وَزبَت به ستايش خدا و ائمه و بزرگان دين

نيز ميپردازند. نات (نعت) طي مراسم شپتاكي اجرا ميشود و مانند شپتاكي

آوازي است كه اشعار آن در مدح پيامبر صلّياللهعليهوآلهوسلّم و اولاد او و

ديگر بزرگان اسلام است.


صوت . اين واژه به الحان بسياري در موسيقي بلوچستان اطلاق ميشود و هر يك

از آلات موسيقي رايج در آنجا ممكن است آن را همراهي كند. اشعار آن در

موضوع عشق يا شادي است و «شَيّاني صوت» ناميده ميشوند. اجراكنندگان صوت،

معروف به «صوتي»، در مراسم نامزدي و ازدواج و ختنهسوران و جشنها و اعياد

ديگر هنرنمايي ميكنند (اين واژه به شعرهاي كوتاهي نيز اطلاق ميشود كه

لزوماً در آواز خواندن مورد استفاده نيستند).


حضرت مولانا سيد عبدالواحد سيدزاده گشتي (حضرت صاحب )

تقريبا بين سالهاي 1286 تا 1290 هجري شمسي در يكي از خانواده هاي روحاني  روستاي گشت  طفلي بدنيا آمد كه بعد ها سبب تحولي عظيم در بلوچستان گرديد و او او كسي نبود جز حضرت مولانا سيد عبدالواحد سيدزاده معروف به حضرت صاحب فرزند مولانا سيد غلامرسول . وي دوران طفوليت را پيش والد بزرگوارش به فراگيري تعاليم اوليه پرداخت و براي ادامه تحصيل به ايرانشهر و اطرافش سفر ها كرد ولي چون تشنگي علم ايشان در اين ديار به سيرابي تبديل نشد به شبه قاره هند سفر نمود  . او پس از تحصيل و كسب بهره علمي از محضر اساتيد بزرگي چون مولانا خير محمد شاگرد برجسته قطب الارشاد علامه رشيد احمد گنگوزهي و امام الموحدين مولانا حسين علي و پوشيدن خلعت خلافت براي ارشاد و راهنمايي مردم ديار خويش رهسپار وطن گرديد و بعد سالها ارشاد مردم موطن خويش دوباره نزد مولانا حسين علي برگشت و پس از طي نمودن مراحل سلوك به اشاره ايشان مدتي را در شهر ملتان به موعظه و ارشاد مردم پرداخت .وي پس از پايان ماموريت خويش در ملتان به سال 1314 هجري شمسي به وطن بازگشت و پس از ورود در سال 1358 هجري قمري مكتب عين العلوم گشت را تاسيس و در آنجا به مدت دو سال به تدريس مشغول گشت . اما با كينه بدخواهان همچون بسياري از بزرگان دين مورد آزمايش الهي قرار گرفت و چند ماهي در زندان مخوف پهلوي بسر برد برادر بزرگ ايشان سيد محمد كريم ( پدر مولانا محمد يوسف حسين پور مدير فعلي حوزه علميه عين العلوم گشت ) براي رها ساختن وي از جنگال ظالمان دوران تلاش هاي بسياري كرد ولي پيك اجل به ايشان مهلت نداد و حين بازگشت مولانا از زندان به سال 1360 هجري قمري بدرود حيات گفت .  مولاناچند ماه پس از آزادي از زندان بدليل نامساعد بدون جو گشت به يكي ديگر از بخش هاي سراوان بنام جالق هجرت نمود و حدود دو سال در آنجا ماند . ديري نگذشت كه اهالي گشت از كردار خويش پشيمان گشته و با اصرار آنها ايشان مجددا به گشت بازگشت . وي پس از فوت برادر و مادر و مرشدش (مولانا حسين علي ) به سال 1366 ه-ق براي تكميل مقامات عرفان به هرات عزيمت فرمود و با دست باسعادت پير كامل سلسله نقشبندي حضرت مولانا غوث محمد مجددا بيعت و از ايشان و برادرش خلعت خلافت گرفت . وي مدتي جهت آسايش قلبي و روحي در منطقه حق آباد پسكوه به ارشاد مردم پرداخت و همچنين مدرسه دارالفيوض را در آنجا تاسيس كرد كه همكنون مدير اين مدرسه فرزند ارشد ايشان مولانا سيد محمد انور مي باشد . حضرت صاحب در نيمه آخر عمر تحت آزمايش الهي قرار گرفت و حدود سي سال و اندي به مرض رعشه مبتلا شد پس از ان به بيماري هاي مزمن ديگري نيز مبتلا گشت از جمله مالارياي مغزي . سرانجام پس از سالها ارشاد و تاسيس مدارس علميه مختلف و همچنين تاليف كتب مختلف از جمله : احسن المقصود في توحيد المعبود يا كليد بهشت و همچنين تحفهحجاج و مخزن التعويذات علميه در روز دوشنبه سوم مهر ماه سال 1375 شمسي چشم از جهان فروبست ودر قبرستان پشت حوزه علميه گشت به خاك سپرده شد  . 

 بقلم مولوي عبدالكريم حسين پور مدرس حوزه علميه گشت    
 
 مولوي شير محمد شه بخش

مولوي شير محمد در سال 1304 شمسي در روستاي قلعه بيد (حومه زاهدان ) ديده بجهان گشود وي كه در دوران كودكي پدر خويش را از دست داده بود به تشويق مولانا حاج ملاداد محمد براي تحصيل علوم ديني به پاكستان عزيمت نمودند و در آنجا نزد عالم بزرگوار مولانا خداداد ادامه تحصيل داد . سرانجام عطش علمي اش اورا به محضر شيخ القرآن مولانا عبدالغني جاجروي سوق داد و در آنجا دوره تفسير و حديث را بپايان رساند . وي مدتي در پنجاب مشغول به تدريس كتب ديني از جمله كتاب سراجي في ميزان و هدايه اخرين بود . بعد از فراغت ار تحصيل و تدريس در پاكستان سرانجام به وطن بازگشت و در روستاي شورو سكني گزيد پس از گذشت چند سال به تمندان خاش غزيمت كرد و هفت سال در آنجا به تبليغ و ارشاد مردم پرداخت  . پس از اين مدت دوباره به قلعه بيد بازگشت و در روستاي فضل آباد مدرسه اي ديني تاسيس كرد و در آن به تربيت افرادي همچون مولوي محمد حسين گرگيچ امام جمعه آزادشهر – مولوي عبدالعزيز اسماعيل زهي و مولوي امير محمد پرداخت . وي پس از انقلاب در سال 57 بعنوان قاضي در امور اهل سنت از طرف مولوي عبدالعزيز معرفي گشت . سرانجام در اول بهمن ماه سال 1381 شمسي بر اثر سكته مغزي دارفاني را وداع گفت و در كنار رفيق ديرينه خود مفتي بلوچستان مفتي خدانظر قنبرزهي براي هميشه در خاك آرميد

مردم شناسی مکران

 
شرح آداب و رسوم و اعتقادات مردمان خونگرم خطه مکران
                     
  بسم الله الرحمن الرحیم                  

جایگاه شعر و ادب در مکران

به قلم:محمد شریفی  

بلوچستان از نظر تقسیمات اولیه به دو بخش کلی تقسیم می شود.بخش سرحد و بخش مکران .مکران سرزمینی است پهناور که در دهانه دریای پارس یا خلیج فارس قرار دارد.وسعت این سرزمین در طول تاریخ به دلایل گوناگونی تغییر کرده است. منطقه ای  که در ساحل دریا قرار دارد که نام ساحل نیز بر آن دریا نهاده شده بود یعنی دریا مکران.معمولا از میناب یا به روایتی از بندر عباس تا گوادر یا به روایتی دیگر تا کراچی که از شهرهای مهم پاکستان است را مکران گویند. تمام شهرهای مکران در ساحل دریا مکران یا نزدیک به آن واقع شده اند.

قوم بلوچ از مهم ترین قوم های اصیل ایرانی است که در مکران سکنا گزیده بود و همواره به مکران عشق می ورزید.دلاوری ها ی این قوم اصیل ایرانی زبان زد خاص و عام بوده است.در طول تاریخ بلوچ ها از مرزهای مکران و ایران دفاع نموده و دست هر غارتگری که قصد تجاوز به این مرز و بوم را داشته قطع نموده و چشمان طمع استعمارگران را کور نموده اند.از دلاوری های  چاکر شیهک بزرگ خاندان رند در قرن شانزدهم میلادی  جهت پیروزی بر رقیبش  گهرام  بزرگ خاندان لاشار برای بدست گرفتن قدرت و حاکمیت در مکران گرفته تا شجاعت ها و دلاوری های حـــــــــــــّمل در مقابل پرتغالی ها و شجاعت خلیفه در مقابل انگلیسی ها. مطالب فوق مقدمه کوتاهی بود  تا اینکه خوانندگان عزیز اندکی با  اصطلاح«مکران»  آشنا شوند و با این سرزمین تاریخی و قدیمی دوستی جاودانه را آغاز کنند.

 اما آنچه که در این مقاله به دنبال بیان آن  هستیم جایگاه شعر و ادب در میان این انسان های نجیب و بزرگ است.بر خلاف تصور ایجاد شده در اذهان مردم مبنی بر بد جلوه دادن این قوم اصیل ایرانی و معرفی نمودن آن به عنوان مردمانی خشن و جنگجو، باید متذکر شوم  هیچ کدام از این مطالب صحت نداشته است اگر چه  چنین اتفاقاتی نیز افتاده باشد نباید آن را به حساب قوم بلوچ گذاشت و چهره این قوم را مخدوش نمود. این قوم از قدیم با ادبیات مانوس بوده و شعر تنها مونس بزرگمردان بلوچ بوده است.متاسفانه  حفظ آثار شاعران نامی بلوچ در هیچ جایی ثبت و ضبط نشده و فقط به طور نقل سینه به سینه فقط تا چند نسل بعد از آنان انتقال یافته و سپس به طور کامل از بین می رفتند.ادبیات فارسی به اقسام مختلفی چون ادبیات حماسی،غنایی،تعلیمی و .....تقسیم می شود که هر شعری در فارسی جز یکی از اقسام فوق است.در میان اشعار بلوچی نیز مصادیق واضحی از این گونه ادبیات ها و اشعار به چشم می خورند.برای مثال داستان امیر نصر سامانی که یک بار قصد داشت بخارا را به مقصد هرات و بادغیس ترک کند و هنگامی که به آنجا رفت بر او بسیار خوش گذشت که به جای اینکه تابستان را در آنجا بماند به مدت چهار سال در هرات و بادغیس ماند به طوری که لشکریانش خسته بوده و قصد برگشت را داشتند لذا به نزد رودکی سمرقندی رفتند و بدو گفتند که چنان چه امیر را متقاعد کنی که بازگردد هدایایی ویژه به تو خواهیم داد.رودکی شعری سرود که دو بیت آن بدین شرح است:             ایبخارا شاد باش و دیرزی                  میر ماه است و بخارا آسمان                      

میرزی تو شادمان آید همی                              ماه سوی آسمان آید همی                                

   او این شعر را در مجلس امیر خواند و  امیر با شنیدن  این شعر تحت تاثیر قرار گرفت و برگشت .

حال مصداق اینداستان درادبیات  بلوچی:                                                                                                                                 

     مشهور است که سردار سعید خان(سیدخان)از حکام مکران جهت اخذ مالیات به بشاکرد می رود  و در آنجا با بی بی فاطمه که دختر شخصی به نام زرگام یا ضرغام که از خانواده ای نجیب و بزرگ در بشکرد(بشاکرد) است ازدواج می نماید و به دلایلی نامعلوم قبل از رفتن به حجله مجبور می شود که بشکرد را ترک کرده و به مرکز حکمرانی اش بازگردد.بی بی فاطمه سخت ناراحت می شود یک سال از آن ماجرا می گذرد ولی از  سردار خبری نیست.بی بی  بی قرار می شود و از هجران همسرش به تنگ می آید.قاصدی به سوی ملا ابراهیم در چابهار می فرستد که با تعویذ و طلسم کاری کند که همسرش به خانه باز گردد.ملا قول می دهد که این کار را انجام بدهد اما در قبال آن هدایای نفیس و ارزشمند می طلبد که بی بی نیز قبول می کند  او شعری می سراید تا سردار را تحت تاثیر قرار دهد.در قسمتی از این شعر اینگونه آمده است که:                                                                          

 جی سمین سرکن کوکری شنزان                   لعل یاکوت لولوان درنزان                      

تیهر ماتکوهی شمی کنزان                        باگین بشکردا ایر بدی درنزان                   

ترجمه:هان ای باد نسیم ابرها را برسان تا ببارند و قطره های خود را مانند جواهرات لعل و یاقوت و مروارید نثار کنند.از میان کوه ای سرکشیده و بلند بگذر و خود را به بشاکرد آباد و سرسبز برسان تا ابرها باریدن خود را در آنجا آغاز کنند.                           ملا ابراهیم شعر را با نوشتن نام بی بی فاطمه با حروف ابجد به پایان می رساند و با خواندن آن در پیشگاه حاکم مکران او را متقاعد می کند که به منزلش بازگردد و این اتفاق می افتد و ملا نیز هدایای خود را دریافت می کند.                                             

این تنها بخشی از داستان ها و حکایت های بلوچی است که گفته شد.تعزیه خوانی همواره در ادبیات فارسی مورد توجه قرار گرفته که نمونه آن در بلوچی با نام«موتک»می باشد.شاعران مکرانی همیشه خود را در حالاتی خاص قرار می دادند و مطابق آن شعر می گفتند مثلا شاعری با تصور کردن خود به عنوان یک زندانی چنین می سراید: 1ـ اِرغام وش په هما مردان

2ـ که میلکی تو مافدی ملکَ

3ـ کارو سرو جتکش ما کشاراننت

4ـ لیره بنگِ ما مهاراننت

5ـ نه چو ما که پاد ما جیلان و گردن ما زنجیرا

6ـ جیل ورنت جیماری منی پادا

7ـ تخته ای سوهان منی جانا

 ترجمه :

1ـ باران به همان مردی خوب است .                   

 2ـ که دارای زمین و کشاورزی باشد .

3-و مشغول کارشان هستند

  4ـ و دارای شترهای نر هستند .

5ـ نه مانند ما که در زندان پادر زنجیر و بند در گردن داریم .

6و7ـ زنجیرها مانند کرم خاکی پاهای من را می خورند مانند سوهانی که مشغول سوهان تخته است .

شاعر مکرانی طمع را اینگونه می بیند:

دل مپساند که نود نینت آسری ـ په فدی میل کانت و برنت گاسری ـ به طمع نودا کل ما تادابا مبند ـ که نود برنت و تن ما تاداباکشنت.                                                                                             

ترجمه :                                                                                                                     

      ای دل این باران ها را که می بینی مپسند چون همیشه همراه ما نیستند به میل و علاقه خود می آیند و دوباره می روند به طمع باران های زودگذر در مناطق بی آب خانه نساز که بارانها می ورند ـ که بارانها می روند و تشنگی هلاکت می کند                  

متاسفانه قلب هایی که برای جمع آوری این اشعار می تپد بسیار کم اند.آنقدر کم که گاهی احساس هم  نمی شوندو زبان و ادبیات بلوچی کاملا از یاد برده شده است.ادبیاتی که روزگارانی زبان زد خاص و عام بوده و شاعرانی بلند آوازه از آن سر بلند نموده اند .                  قلب دکتر عبدالغفور جهان دیده دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی  تهران و عضو هیئت علمی دانشگاه دریانوردی و علوم دریایی چابهار از جمله قلب هایی است که هنوز برای حفظ و نشر ادبیات غنی بلوچی می تپد.ایشان در پیشگفتار کتاب دیوان روانبد که به دستان مبارکش جمع آوری شده و با مقدمه او می باشد چنین نگاشته اند:چه اندیشمندان و دانشمندان و نوابغ بزرگی که همراه با اندیشه و دانش و نبوغ خود بدون استفاده مانده و در خاک شدند و اطلاعات ما در باره آنان فقط در حد نام یا خاندان یا شهر آنهاست.در ادامه می نویسند که:تلاش بسیاری لازم است تا چهره این بزرگان یکی پس از دیگری از گمنامی بیرون کشیده شود و شخصیت آنها به طور شایسته متجلی گردد.آقای دکتر در این پیشگفتار به نقل از کتاب تاریخ ادبیات در ایران جلد اول ص449در باره رابعه ی قزداری که برخی آن را اولین شاعر زن فارسی می دانند چنین می نویسد:رابعه بنت کعب قزداری بلخی از شاعران معروف قرن چهرم هجری است که سخن او در لطافت و فصاحت و حسن تاثیر معروفست.حال قزدار کجاست؟قزدار که امروزه به آن هزدار یا خضدار گویند شهری است در بلوچستان که امروزه در حوزه بلوچستان پاکستان می باشد.در مورد او سخن فراوان است اما برخی براین باورند که اصل او از کج و مکران است و برخی گویند که از بلخ است  لیکن در مکران ساکن و متاهل بوده است.به هر حال او از مفاخر بلوچستان و بخصوص مکران به شمار می آید.شاید سوال پیش آید که کج کجاست؟کج یا کیچ از شهرهای بزرگ مکران بوده که امروزه در بلوچستان پاکستان قرار دارد و به نام تربت معروف است.سوالی که پیش می آید این است که در چند سطر پیشین گفته بودم دیوان روانبد حال روانبد کیست؟روز هیجدهم ماه شعبان 1345هجری قمری در خانه ی مردی روحانی به نام قاضی مولوی یحیی از اهل باهوکلات از توابع شهرستان چابهار پسری به دنیا آمد که او را محمد عبدالله نام نهادند.او قرآن را نزد مادرش و کتاب های فارسی و عربی در زمینه صرف و نحو و سایر علوم را در نزد پدرش آموخت.تا سنین جوانی فقه و اصول و فلسفه و منطق و ریاضی و ادبیات آموخت و سپس به مدرسه مظهرالعلوم کراچی رفت و از اساتیدی چون مولانا علی محمد سندی که یکی از استادان محمد اقبال لاهوری بوده است فیض برد.او سپس به شهر و دیارش باز گشت.مولانا محمد عبدالله روانبد پیشنی نام کامل این بزرگوار است که او را می توان بزرگترین شاعر مکرانی معرفی نمود.مولانا به سه زبان زنده دنیا شامل:بلوچی ، فارسی و عربی شعر می گفت در حالی که او عالم دین و ریاضی دان حاذقی نیز بود.از مهم ترین آثار او می توان به:تاریخ بلوچستان،نظم القاعد والفوائد،نهرالفائض،دیوان اشعار فارسی و عربی ،دیوان اشعار بلوچی و تجریدالتجوید اشاره نمود.شعر مکران یکی از مهم ترین شاهکارهای ادبی او می باشد که بر وزن مستفعلن مستفعلن سروده شده است. در قسمتی از این شعر بسیار زیبا چنین آمده است :    

 جی می وتی ملک کهن                           میر بلوچانی وطن

رشک یمن داغ ختن                               دوستی بس نزدیک من

همچو ساه اندار بدن                               پر می دل مثل چمن

شعر زیبای قلم از اشعار مولانا روانبد نیزاز شاهکارهای شعر کلاسیک بلوچ است و همواره استقبال گرمی از آن شده است.پیشنهاد می شود که هر دو شعر فوق (قلم و مکران)را با صدای ماندگار ملا کمال خان هوت (ره) از خوانندگان حماسی معاصر بلوچ گوش فرا دهید.                                          

دکتر جهاندیده با کسب اجازه از فرزندان او آثار مولانا را که تا قبل از آن مکتوب نبودند به کتابت در آورد و چاپ  می نماید و تحت عنوان دیوان روانبد به بازار عرضه نمود.خداوند توفیقی عنایت نمود که خدمت آقای دکتر جهاندیده شرف یاب شدم و از نزدیک با او به گپ و گفت پرداختم.خدا را شکر آنجا جهاندیده هایی هستند که قلبشان برای مکران می تپد اما در نزد ما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟از لیردف گرفته تا میناب که جزیی از مکران اند متاسفانه زبان بلوچی در حال از بین رفتن است چه رسد به ادبیات بلوچی و ما همچنان در خواب به سر می بریم غافل از اینکه  برای نسل بعدی ما واژه بلوچ و مکران واژه هایی ناملموس و نا آشنا خواهند بود.چه بسا روانبد هایی در همین مناطق خودمان زندگی می کردند که امروز از آنها بی خبریم  و فقط به مطالب پوچ و بی اهمیت توجه می کنیم و ذره ای به فکر نیستیم . اصحاب قلم،تحصیل کرده ها ،وبلاگ نویس ها و همه و همه در این مناطق در بی خیالی به سر می برند. بجز اندکی که ما به جای تشویق آنها تنبیه شان هم می کنیم.نمی دانم که کی به خود می آیم اما خدا کند هر چه زود تر این امر محقق شود.از همه دانشجویان دانش آموزان و همه کسانی که این مقاله را می خوانند و دلشان برای فرهنگ و ادب اصیل مکرانی می تپد تقاضا می کنم که با جمع آوری اصطلاحات،ضرب المثل ها،حکایت ها و اشعار بلوچی این ادبیات غنی و اصیل ایرانی را حفظ نمایند.اقای دکتر جهان دیده کتاب هایی بسیار با ارزش که حاصل شانزده سال تلاش های بی وقفه ایشان بوده نوشته اند که لازم می دانم در این جا معرفی نمایم.کتاب اول ایشان در مورد اشعار بلوچی و مقایسه آن با اشعار فارسی است که در سه جلد و هر جلد آن 500صفحه یعنی کاملا در 1500صفحه نوشته شده است.کتاب دوم ایشان تحلیلی بر شعر مکران از سروده های مولانا روانبد است که با بیان تاریخچه مکران و سیر تحولات آن شعر مورد نظر را از جهات دستوری لغوی و معانی آن بررسی نموده است.کتاب سوم فرهنگ بلوچی نام دارد که ایشان بیش از سی هزار لغت و اصطلاح بلوچی را به فارسی ترجمه و توضیحات کاملی نیز ارایه کرده است.کتاب چهارم ایشان نامنامه بلوچ می باشد که در آن بیش از دو هزار نام اصیل بلوچی با توضیحات کامل نوشته شده است لازم به ذکر است که  دست نوشته هر چهار کتاب فوق  تحویل انتشارات  جهت چاپ شده و در زیر چاپ می باشند و به محض ارایه این کتب به بازار حتما اطلاع رسانی خواهم کرد.این حقیر فقط دست نوشته های این کتب را در زمانی که خدمت استاد رسیدم ورق زدم.به امید اینکه روزی دل تمامی ما برای بلوچ و مکران و ادبیات غنی بلوچی بتپد و انشاالله شاهد پیشرفت های این قوم با حفظ سنت های قومی خود باشیم.در آخر ترجمه غزل ما بلوچین ما بلوچین ما بلوچ از سروده ای مولانا محمد عبدالله روانبد که به زبان بلوچی سروده اند را به همه خوانندگان عزیز تقدیم نموده و برای همه سلامتی و بهروزی آرزو می کنم.                                   

 ما بلوچیم ما بلوچیم ما بلوچ//ما ماه و خورشید تازه طلوع کرده ی بلوچستان هستیم//ای قوم بلوچ کتاب زندگی تو از هم پاشیده و برگ هایش از هم جدا شده اند//رشته وحدت و یکپارچگی را در دست بگیر و ان را بهم بدوز//چرا از کاروان عقب مانده ای//شاهراه پیشرفت و ترقی مانند خورشید روشن و ظاهر است//همراهان دیشب صبح زود از خواب برخواسته اند و حرکت کرده اند//وزود تر از تو در منزلگاه فرود آمدند و امروز در راحتی و آرامش هستند//اما خورشید طلوع کرده و تو هنوز خواب آلوده ای و به فکر کوچ نیستی//وبار سفر تو آشفته و پراکنده است//ثمره کار و کوشش کامیابی است//چگونه می خواهی میوه انبه بچینی در صورتی که تو درخت خرما کروچ کاشته ای//اگر گوهر با ارزش و گرانبها می خواهی باید در اعماق دریا فرو روی//اگر سنگ گرانبهای لعل را طالب هستی باید کوه های سفت و سخت را از هم بشکافی//ای بلوچ روزگار خود را در خواب غفلت می گذرانی//جنس گرانبهایی چون وقت و عمر خود را اینگونه نسوزان و تباه مکن//چرا بر پیشرفت کشورهایی چون روم و شام حسرت می خوری//تو هم می توانی مثل کشورهای مترقی پیشرفت کنی و از شهر و مناطقی مانند چانپ و نکهچ روم و شام بسازی//برای اسب تازی لاغری و باریک اندام بودن عیب و عذری نیست//تو با لاغری خود بهتر بتاز و عذر و بهانه پوچ را کنار بذار//با غیرت بلوچی کمر همت خود را ببند//مانند میش سر خود را پایین نینداز،مثل قوچ برخیز و مبارزه کن//آن وقت تورا گفتن این سخن مفتخرانه می زیبد که://ما بلوچ هستیم ما بلوچ هستیم ما بلوچ//ما ماه و خورشید تازه طلوع کرده بلوچستان هستیم.                       

لیردف              

15مهر89 شمسی      

برابر با 7اکتبر 2010میلاد

جمع آوری و گردآوری:استادستارملک رئیسی

مرحله جديد ادبيات بلوچی با ويژگيهاى نوين

مرحله جديد ادبيات بلوچی با ويژگيهاى نوين از چند سال قبل از استقلال پاکستان آغاز شده بود و در خلاء زمانى موجود بين دوره قديم و جديد نيز شاهد فعاليتهاى چندان مهمي نمى‏باشيم. البته آرمانها و شعارهاى آزاديخواهى در شبه قاره هند از طريق زبانهاى بومى؛ بيشتر رايج بود. در اين ميان شعرا از زبان اردو و فارسی در راه نشر افكار و ايده‏هاى آزاديخواهانه خويش بهره كافى بردند و سبك و شيوه "علامه اقبال"، "مولانا شبلى نعمانى" و "مولانا ظفرعلى خان" در سرودن شعر با مضامين سياسى ويژه، مقبول عام و خاص بود و در اين راستا و به همين جهت شاعرانى همچون "میرگل خان نصیر"، "ظهورشاه سيد هاشمى"، "محمد حسين عنقا" و "نسيم تلوى" در سرودن شعر از سبك شعرى ويژه "علامه اقبال" به زبانهاى فارسى و اردو پيروى مى‏كردند. همزمان با شاعران مذكور در اين دوره، "زيب مگسى" و برادر او "نواب يوسف على مگسى" يكى از رهبران بلند پايه جنبش آزادى خواهى، مجموعه شعر خويش را به زبان فارسى و اردو منتشر كردند. ساير شاعران اين دوره نيز تقريباً از سبك و سياق "برادران مگسى" پيروى مى‏كردند و مجموعه شعرى معروف "رحيل كوه" سرودة "محمد حسين عنقا" به خوبى مى‏تواند نشانگر جوّ ادبى حاكم بر آن دوره باشد.

"مرحوم ميرگل خان نصير" درباره انگيزه سرودن شعر به زبان بلوچی به ذكر خاطره‏اى پرداخته و مى‏گفت: در "شهر مردان ايالت سرحد" در پايان يك اجتماع مردمى بزرگ كه در آن عدة انبوهى از عامه مردم و رهبران ممتاز سياسى، فرهنگى كشور شركت داشتند، قرار شد كه محفل مشاعره‏اى برگزار شود كه در آن از هر قوم و مليت و منطقة پاكستان يك نماينده به زبان محلى شعر بسرايد. ساير نمايندگان از تمام پاكستان به زبان محلى خويش شعر سرودند و من چون مطلبى در زمينه شعر بلوچى در اختيار نداشتم، نتوانستم چيز قابل توجهى ارائه دهم، بعد از آن روز جداً تصميم گرفتم كه به زبان بلوچى شعر بسرايم.

"مرحوم گل خان نصير" اشعارى را كه قبل از استقلال پاكستان سروده بود جمع آورى نموده و تحت عنوان مجموعه شعر "گلبانگ" در سال 1951 میلادی چاپ و منتشر كرد.

بعد از استقلال پاكستان، زمينه رشد و پيشرفت شعر و ادب بلوچى همزمان با آغاز نشر برنامه‏هاى بلوچى از "راديو کراچی" مساعد و هموار گرديد. رئيس راديوى كراچى "ذوالفقارعلى بخارى" در اين راستا با انديشمندان ديگر بلوچ به برقرارى ارتباط پرداخت و درنخستين مرحله "مولانا خیرمحمد ندوی" به عنوان مسئول برنامه‏هاى بلوچى راديو كراچى تعيين شد و انديشمندان بلوچ همچون "سید ظهور شاه هاشمی"، "مراد ساحر"، "محمد عمر" و دانشجويان بلوچ مقيم كراچى مانند "فقیر محمد بلوچ"، "مير بشير احمد بلوچ"، "دکتر نعمت الله گچکی"، "عبدالحکیم بلوچ"، "اکبر بارکزیی"، "جمعه ناگمان كلانچى" و سايرين نيز در اين امر مهم ياريگر و مشوق "مولانا ندوى" بودند.

"مولانا خيرمحمد ندوى" با احساس جنبش و جهش فزاينده و رو به رشد زبان و ادب بلوچى، در سال 1951 میلادی "نخستين ماهنامة زبان بلوچى" به نام "اومان" را در کراچی به چاپ رسانيده و اگرچه انتشار اين ماهنامه مايه دلگرمى بسيارى از نويسندگان بلوچ گرديد، ولى به علت كمبود شديد امكانات و عدم تهيه و تدارك لوازم گسترده كارهاى مطبوعاتى، اين "ماهنامه" تعطيل گرديد و با وجود اينكه "اومان" بيشتر از چند ماه نپاييد اما اثرات شگرفى در تشويق سايرين براى فعاليتهاى مطبوعاتى به زبان بلوچى داشت و به همين سبب در سال 1956 میلادی، "عبدالواحد آزاد جمالدينى" ماهنامه جديدى بنام "بلوچى" را پايه گذارى نمود و به نيازهاى علمى، فرهنگى انديشمندان بلوچ پاسخ گفت. "آزاد جمالدينى" نه تنها يك شاعر مترقى و نثرنگار ماهر و زبردست بود بلكه از بنيانگذاران ادبيات جديد بلوچى و ملى گرايان دو آتشه به شمار مى‏رود.

ماهنامه "بلوچى" با تلاشها و كوششهاى شبانه روزى "آزاد جمالدینی" به مرحله‏اى از رشد و شكوفايى رسيد كه علاوه بر پاكستان در مناطق بلوچ نشين ايران، افغانستان و خليج فارس خوانندگان و هواداران زيادى پيدا نمود و مايه دلگرمى خوانندگان و نويسندگان بسيارى گرديد